مطالب منتشر شده در وبلاگ
واقعا سخته که باید به بعضی از این پسرایی که میان سمتم (تقریبا همشون) بگم فرزندم من دیگه جای مادر توام.
درواقع انگار اینطوریه که من هیچوقت دختری نشدم که بابا فرای از تفکر و عقاید و انتخابام منو ببینه.
بابا منو با همینا تعریف میکنه و میبینه.
اما زهرا و محمدحسین فارغ از هرچیزی با بابا رابطه دارن.
انگار من هیچوقت تو سنی که فقط یه بچه ام و نه چیز دیگه ای ، با بابا ارتباطی نداشتم و نه من ، نه اون نتونستیم بعدها این ارتباط رو بازسازی کنیم چون دیگه زمانش گذشته بود.
بعد اون وسط تو دوره نوجوونی ناخواسته سلیقه مو میبرد زیر سوال.
مثلا به کتابهایی که میخوندم خیلی صریح نقد میکرد. یا فیلمهایی رو بهم پیشنهاد میداد که واقعا دیدنشون کلافم میکرد.
چندباری باهم رفتیم سینما ، رفتیم تئاتر...
نمیشد.
وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم من ناخودآگاه یا خودآگاه خیلی به اصولی که بابا داره معتقدم. اما منش و روش خودم رو دارم.
بعلاوه اینکه بابا زیادی اصول گرا بود.. یعنی هرچیزی میتونست و میتونه برای بابا تبدیل بشه به اصول.
اینجا بود که بحثامون بیشتر شد درواقع بحثای من بیشتر شد اما خیال بابا راحت بود که من خیلیم بچهی عجیبی نیستم.
و تا همین الآنم تو این فاصله موندیم...
راستش دیگه دلمم نمیخواد تلاش کنم این فاصله کم شه
من پذیرفتم که جنس ارتباط من با بابا از جنس رابطش با محمدحسین و زهرا متفاوته.
الان که فکر میکنم بابا هم خیلی تلاش کرد ولی نشد...
مثلا بابا برای من خیلی هدیه و سوغاتی میخرید. ولی من هیچوقت بابت هیچکدوم از هدیه هاش ذوق زده نشدم. چون دنیامون انقد از هم دور بود و انقد منو نمیشناخت که هیچوقت چیزی که میگرفت حتی یه درصد به چیزی که من دوس داشتم شبیه نبود...
رابطهی من و بابا هیچوقت مثل رابطه بابا و زهرا یا بابا و محمدحسین صمیمی نمیشه.
همیشه یه چیزی اون وسطه...
اوایل بابتش خیلی خودمو سرزنش میکردم. به زهرا و محمدحسین حسودی میکردم و از بابا تو تنهایی خودم بدم میومد. چون فکر میکردم دوسم نداره و حتی حس میکردم نمیتونم خیلی دوسش داشته باشم. بیشتر از اینکه دوسش داشته باشم براش احترام قائل بودم. تا نوزده بیست سالگی که یه بار تو تعریفم از بابا به تراپیستی که میرفتم پیشش گفتم : من تا هفت سالگی بابا نداشتم و خندیدم..
یکم که خندیدم بعدش گریم گرفت...
و اونجا فهمیدم خیلی طبیعیه که من و بابا هیچوقت صمیمی نشیم.
تقصیر من نیست.. یه جورایی شاید تقصیر اونم نیست.
پن: بابا تا هفت سالگی من کارش طوری بود که چندماه یک بار میتونست بهمون سر بزنه. اون موقع زاهدان بود فکر کنم.
همینقدر یادمه که اوضاع امنیتی زاهدان از الان خیلی بدتر بود.
من اوایل کارم خیلی سر هزینه و تعرفه جلسات با مراجعا راه میومدم. اساسا هم فکر میکنم تعرفه باید توافقی تعیین بشه.
ولی هرچقدر پیش میره میبینم که بعضی از مراجعا در اثر چنین برخوردی از سمت من دارن مرزهامو بیشتر و بیشتر جابجا میکنن.
این واقعا یه عادت فرهنگی خیلی بده.
دیشب که با استاد شین حرف میزدم تعبیرش این بود : اگه میبینی داری آسیب میبینی از خودت مراقبت کن.
خلاصه نکنید این کارارو دیگه...من معمولا میگم مثلا محدوده تعرفه اینه و بهم بگو شرایط تو چطوریه.
بعد میبینم در کمال ناباوری نود درصد افراد کف نرخی که من تعریف کردم رو انتخاب میکنن و این در حالیه که مثلا من میدونم اون شخص بیزنس فعال داره، شغل و درآمد خوبی داره و...
بعد یه مراجعی داشتم که از بچگی فرانسه بزرگ شده بود و تو نوجوونی اومده بود ایران. اون خیلی آدم جالبی بود.
هربار که شرایط مالیش تغییر میکرد بهم اطلاع میداد و حتی گاهی بالاتر از تعرفه پرداخت میکرد. یه وقتایی هم صحبت میکرد و درخواست میکرد چندماه تعرفه رو کمتر کنیم. دوباره ماه های بعدش که یه شغل جدید پیدا کرده بود باهام صحبت کرد و گفت من الان شرایط پرداخت هزینه بیشتری دارم و میدونم که شما هزینه ای که الان ازم میگیرید خیلی کمه پس میخوام بیشترش کنیم.
واقعا به جز اون یه نفر من ندیدم کسی نسبت به این برخورد و همراهی من، قدرشناسانه رفتار کنه و من رو هم به عنوان یه آدم که داره وقت میذاره و بابت سالها زحمت و هزینه ای که کرده حق داره هزینه متعارفی بگیره نگاه بکنه.
نمیفهمم واقعا بعضی رفتارهارو...اصلا نمیفهمم...و ناراحت میشم بابت اینکه دارم از بعضی اصول شخصی که دلم میخواست تا ابد رعایتش کنم پس میکشم. یا مثلاً این که تصورم نسبت به آدم ها تو مقوله مالی تغییر میکنه و بد میشه.
:)))))
الان یادم اومد مشابه همچین پیامی رو یه بار برای بابام نوشتم.
نمیدونم هنوز دارمش یا نه
ولی یه بار که کلی بحث کرده بودم و رفته بودم شیفت بیمارستان (اون موقع هنوز طرح بودم ) شب بهش پیام دادم که بابا حالا درسته من گاهی باهاتون خیلی بحث میکنم و کار خودمو میکنم و...ولی واقعا دوستون دارما.
و خب بله :)
بابام جواب نداد :)))))
خدایا حالا درسته که من یه وقتایی بداخلاق و کله شق و متوقعم...
ولی واقعا از تو ممنونما.
شاید چندسال دیگه بابت این مشورت خودمو سرزنش کنم.....
ولی خدایا تو میدونی که من این بچه رو خیلی دوست دارم....
آقا من واقعا نمیفهمم وقتی یه سری از برنامه ها رو بهشون برچسب زرد یا سمی میزنن نعریفشون از زرد یا سمی چیه
مدافع اون برنامه ها نیستم لزوما (مثل عشق ابدی و زن روز و...)
ولی از اینکه به جای شفاف کردن یه سری چیزا از کلمه های دهنپرکن استفاده کنیم که بحثو ببندیم واقعا بدم میاد
من فصل یک عشق ابدی رو خیلی قسمتهاشو رفتم دیدم ! خجالت هم نمیکشم بگم دیدم. و وقتی توی جمع دوستان و همکارانم اینو گفتم خیلیاشون اینطوری بودن که وااای این برنامه زرده وو...
بعد من یسری سوال پرسیدم: اول اینکه خب زرد یعنی چی ؟
بعد شما میدونید مگه هرکسی به چه قصدی داره این برنامه رو دنبال میکنه ؟
مخالفت تون دقیقا با چه چیزهایی از این برنامه س؟ (میگم من مدافع نیستم ولی بنظرمم اونطوری که همه أه و پیف میکنند نیست و اتفاقا باید دربارش حرف بزنیم )
فکر میکنید چطوری میشه این نقد و مخالفت رو اعلام کرد که اثری داشته باشه ؟ بعد اصلا اثر روی کی ؟
و خب هیشکی هیچ جواب واضح و فکر شده ای برای این سوالا نداشت.
یا مثلاً تیکه های زن روز رو دارم میبینم توی اینستا گهگاه.
خب بله مثلا من به این برنامه هم نقدهای جدی دارم هرچند استایل برام موضوع جذابیه و بنظرم از جهاتی هم نقاط مثبت داره.
ولی واقعا نمیفهمم چرا یهو همه بدون نقد واضح هجمه میکنن!
کلا این مدل مخالفت رو نمیپسندم...
واقعا یه وقتایی از بعضی معیارای آدما برای دوست داشتن یه نفر تعجب میکنم...خیلی تعجب میکنم...خیلی خیلی تعجب میکنم.
اونقدر درد میگیره که دردش باعث میشه از خواب بیدار شم
فکر کنم دارم کهنسال میشم دیگه
نوید وقتی زنگ میزنه باهام حرف بزنه مثل وقتایی که میاد خونمون میگه : سلام. من اومدم ...
منظورش از من اومدم ، اومدن فیزیکی نیست منظورش اینه الان دارم باهات حرف میزنم پس اینجام :))
نزنم لهش کنم ؟
باید عینکمو عوض کنم و حالشو ندارم برم عینک انتخاب کنم.
عینک قبلیمو بابا رفت برام انتخاب کرد و سفارش داد و وقتی آماده شد گرفت و آورد.
بعدش هرجا فیدبک گرفتم که عینکت چه بامزس، این قلب کنارش چیه و.. و گفتم بابام انتخاب کرده ، سخت باور میکردن.
دارم فکر میکنم این سری هم بابا بره انتخاب کنه، از نتیجه قبلی که راضی بودم بد نبود.
هوم؟
نه ...واقعا نمیشه...مغزم الان داستان نمیسرایه.
حالا نمیدونم داستان رو میسراین یا نه و نمیدونم مغز این کارو میکنه یا قلب ...شایدم کلیه.. حتی کبد.
برای همینم این کتابو که بخونم ، میخوابم.
به امید اینکه صب زود بیدار شم بنویسم و بفرستم قبل هشت.
در ضمن از همتونم بدم میاد
به درک...
نباید خودمو اذیت کنم. حالا پاسمم نکنه. کی ضرر میکنه من با اون؟
تازه فردا امتحان موسیقی هم دارم
و فهمیدم من واقعا در زمینه هوش موسیقی آدم عقب مانده ای هستم.
خب انگار هرچقدر سعی میکنم خیلی شبیه فوش نمیشه متاسفانه...
تو فکر کردی کی هستی که فلسفه پدیدار شناختی رو با نشانه شناسی و پاتولوژی پزشکی ترکیب میکنی و اسیب شناسی روانی تحویل میدی ؟
یه نگاه به اون قیافت بکن آخه
همین خوبه...مردکِ کچلِ پیرِ مبتلا به فلسفه
مردکِ محقر عصا قورت داده
میتونمم به کارل یاسپرس فوش بدم...هوم؟
کیه ؟ همونی که مجبورم کتابشو بخونم امشب.
از صبح داشتم لابلای کارای کلینیک داستان مینوشتم که برسه به جلسه عصر، دلم درد میکنه ، باید یه کتابو تا فردا بخونم، بعد یه داستان دیگه بنویسم که برسه به جلسه فردا
چطوره برای جذاب شدن روزا یه قتل رو رقم بزنم ؟
انقد که کلاس داستان چهارشنبه ها منو در برابر شنیدن نقد و هیچی نگفتن صبور کرده، هیچ جای دیگه این کارو نکرده.