موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم 

                       زهرا در آتش بود، حیدر داشت میسوخت!

سـین شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹ - 18:14

من اینم!! چه میشه کرد؟!

چندبار نوشتم و پاک کردم... بنظرم واژه های خوبی نبود... 

شاید براش تبدیل میشدم به یه آدم تهوع برانگیز :) 

 

«همه چیز ساده ست! آدما نیاز به دیده شدن دارن و من حتی اگه یروزی همه ی نیازای یه آدمو ارضا کنم این یکی رو نمیتونم !! 

 

من مایلم به ندیدن ! به حل نشدن! به یکدفعه گذاشتن و رفتن ! »

 

بعدا نوشت: احتمالا آدرس وب تغییر کنه... اگه سراغ بعضی هاتون نیومدم ، بدرود...:) 

سـین دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ - 13:11

«واکاوی خود» تکلیف جدید بود و کی غیر از خدا میدونه که من چقدر از خود افشایی رنج می برم؟ 

این سری این تکلیف باعث شد به علت هاش بیشتر فکر کنم. و به این نتیجه رسیدم که احتمالا انقدر به لایه های شخصیتم دست نزدم که همه چیز برام مبهمه، این ابهام میتونه گاهی تصویر یه کیک چندلایه ی گندیده و کپک زده رو‌برام تداعی کنه، گاهی یه خوردنی شیک و پیک با این تکرار ذهنی که « بدمزه ست » ! و حتی گاهی با این توهم که «خوش مزه ست خوش مزه ست».. 

در هرصورت تا وقتی یکم ازش نچشم واقعیت هرسه ی ایناست و هیچکدوم نیست. 

+حتی این نوشته ی منزجر کننده میل به ابهام داره

+ گاهی این که سالهای آینده ممکنه توی یه تیمارستان روانی بستری شم برام محتمل میشه و‌میترسم...

سـین دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ - 2:55

فتواهای زیبای من 😂

Sajede:
بچه ها

چرا استاد به من نگفت ساجده جان ولی به ....گفت رضاجان؟🥺

الی:
😂😂اسلام به خطر میفته

Sajede:
ناراحت شدم ☹️☹️

kh naderi:
ساجده جووون خودمی
😘😘😘😘

Sajede:
رابطه شاگرد استادیهههه

استاد «ن» میگه 😅😎 دختر و پسرو با اسم کوچیک و جان صدا میکنه و به تبعیض های جنسیتی دامن نمیزنه😎😎

عوا
قربوندون خانم نادری♥️♥️😍

الی:
جان😍😂
... یه بار به من گفت الهه

ولی دیگه جان نگفت

Sajede:
ولی واقعا هیچ جاش از نظر شرعی و ایناام مشکل نداره 

و من خیلی دوس دارم یبار با استادا دربارش ح بزنم 😅

خصوصا استادایی ک پسرارو صمیمی صدا میکنن مارو نه 


چونکهههههه حقیقتا این نوع صمیمیت کلامی استاد شاگردی خیلی روی ناخودآگاه و تعامل و خیلی چیزا تاثیر میذاره و من تبعیض میدونمش 😕😕


(حالا البته اینا نظریاته خودمه😂)

kh naderi:
فکر کن استاد «ک» بگه الهه جان
اون رضا جانم نمیگه چع برسه به الهه جان
😂😂😂😂

Sajede:
نه .. استاد «ک» بگن استثناعا مشکل شرعی داره 🥴🥴🥴😐

kh naderi:
😂😂😂😂

سـین دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ - 0:59

خستگی

شیش سالم بود خونه ی مامانبزرگ بودیم،سودابه ی خاله معصومه از ته کوچه بدو بدو اومد کنار منه ونگ ونگوئه با هیچ چیز خوشحال نشویی که از بغل مامان فاطمه تکون نمیخوردم ،  همونطوری که نفس  نفس میزد گفت : بابات ! بابات داره با یه دوچرخه ی بزرگ قرمز میاد!

من خوشحال نشدم... یکم چشمامو گرد کردم و خودمو بیشتر تو بغل مامان فاطمه قایم کردم. 

بابا که رسید همه بچه ها دورش جمع شدن... من باز تکون نخوردم. اومدم بغلم کرد گفت: دوسش داری بابا؟ گفتم نه...بعدشو خاطرم نیست. فقط یادمه بچه ها تاشب با اون دوچرخه عشق کردن. چندهفته ای موند خونه ی مامانبزرگ تا بالاخره یروز گفتم : بابا دوچرخه مو میاریم خونه؟ بابا گل از گلش شکفت. 

همون روز دوچرخه وسط حیاط خونه بود. یکم نگاش کردم و دوباره رفتم تو اتاق. فرداش بابایی با دوتا چرخ کمکی آبی اومد ، چرخ کمکیای آبی رو پیچ و مهره کرد به دوچرخه ی قرمز، بی تناسب اما امیدبخش . بالاخره خندیدم...کم خندیدم ، بی رمق خندیدم.

میدونی؟ من تو هر قدم این سالا دلم دوتا چرخ کمکیه بدون تناسب رنگ و لنگه به لنگه خواسته...

اما آدما وقتی بزرگ میشن کمتر فهمیده میشن.

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 19:9

به من نگو که قراره سالهای جوونی مونو سوار قطار نهیلیسم شیم و تمام مسیرو بخوابیم...

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 18:52

در رنج همی بسر برم روز...

انقد ظرفیت تغییر پذیریم کمه که اصا هیچی...

 

+خب خدایا اینو رو منم نصب میکردی چی میشد؟ :( 

 

+هرچند که شکرت 💚

 

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 13:20

ما وسط جمعیتِ گره خورده ی ابتدای خیابان قدس بودیم! 

پاورقیِ یک مثنوی؛  هق هق آمیخته به « اللهم انا لانعلم منه الا خیرا »

یادت باشد....!

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 1:6

مبتلا

گفت: بگو ! 

من عین همه ی گذشته ها شونه هامو بالا انداختم و پرسیدم: چی بگم؟! بعدش نگامو دزدیدم...

دستمو گرفت و گفت: بگو دیگه دخدر! همون چیزی که بخاطرش چشمات ورم کرده! 

من عین همه ی گذشته ها چشمامو گشاد کردم و با اکراه گفتم: دیوونه! چی میگی ؟!! 

بغلم کرد پرسید خوبی؟!! 

من عین همه ی گذشته ها سرمو از رو‌شونه ش عقب نگه داشته بودم، که حل نشم تو بغلش، که یخم آب نشه، که سرم رو شونش بند نشه، که سفت باشم سخت باشم...

گفتم : خل شدیا... 

سرشو آورد عقب بازوهامو گرفت و گفت: مطمئن باشم خوبی؟ 

من عین همه ی گذشته ها بغضمو قورت دادم و با صدای گرفته گفتم: آره بابا! چیزیم نیست!! 

گفت: خیلی خب پس مواظب خودت باش. کاری داشتی زنگ بزن. خاموش بودم پیغام بذار. یادت نره منو بیخبر نذار از خودت. چند روز یبار حتما احوالاتتو بنویس واسم ایمیل کن.

گفتم: هوم...حتما. برو دیگه. 

امشب براش نوشتم: سلام ! خواستم بگم خوبم:)) تو خوبی؟ 

عین همه ی گذشته ها...

همونقدر گُم ! مبهم ! خسته ! و در عین حال سِر شده نسبت به درد! 

بعد ایمیلو فرستادم و چپیدم گوشه ی تخت و پتومو پیچیدم دورمو و تصور کردم اینجاست! و دیگه هیچی عین همه ی گذشته ها نیست..‌.

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 0:52

مدام در حال رقابت های بدون سود ! 

ما بی مغزهای پر درد...

سـین جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ - 18:2

فک کنم وقتش رسیده عینکی بشم :(((

سـین چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ - 21:35

بابا: خانم فلانی شمارتو میخواد 

من: کدومشون؟ 

بابا: همونیکه ....

من: اونکه شماره مو داره !!

بابا: خب پس چرا باز مبخواد؟!!

من: چون جوابشو نمیدم

 

و از اونموقع تا همین حالا بابا و مامان دارم پند و اندرزم میدن که این کار کارِ زشتیه و ما تو رو این طوری تربیت نکرده بودیم و... 😐😐😐 نمیفهمم! واقعا نمیفهمم! گوشیه خودمه نمیخوام جواب بدم ! چه زشتی ای میتونه داشته باشه ؟!!

سـین سه شنبه نهم دی ۱۳۹۹ - 22:33

هرچند رویکرد درمانی الیس رو قبول ندارم ولی قریب به ۹۹ درصد باورهایی غیرمنطقی که تحت عنوان حماقت ازشون نام برده رو دارم😑

أه أه أه

سـین سه شنبه نهم دی ۱۳۹۹ - 16:46

گوش دادنی ها

استاد فراستی در برنامه ی کتاب باز ، از افسانه ی سیزیف میگفت. 

بنظرم گوش دادنی بود..‌.

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 23:36

همین طور که ملاحظه میکنید ، اسدی همیشه قوت قلب من بوده 😂

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 21:56

فاطمه بهروزفخر یک هشتگ رابطه نویسی دارد که بعضی وقت ها دل من را بدجوری می برد، انقدر که دوست دارم دور تا دور اتاق بشکن بزنم و بخوانم‌: «همینه همینه»

چندوقت پیش نوشته بود: 

مرد به‌خاطر مطالعه و رشته دانشگاهی‌اش مدیریت جلسات فلسفه‌خوانی‌مان را برعهده داشت. آخرِ هر جلسه دورهمی، تحسین و تمجیدِ اعضای جلسه درباره این مرد تمامی نداشت. حق هم داشتند. خوب حرف می‌زد و خوب خوانده بود. نه‌تنها فلسفه غرب که حتی فلسفه اسلامی را هم به‌خوبی می‌دانست. مدت‌ها بعد مرد، زنِ مورعلاقه‌اش را برای آشنایی با بچه‌های گروه همراهِ خودش آورد. 

تمام مدتی که زن توی جمع حضور داشت من درتلاش بودم تا سروصدای ذهنی‌ام را که داشت مستقیماً زن را قضاوت می‌کرد، ساکت کنم. اما زور من نرسید و تمام‌مدت توی سرم یک علامت سوالِ بزرگ بود که هیچ جوابی برایش نداشتم. مدتی‌بعد در جمع، صحبت از مرد و معشوقه‌اش شد. در یک اشاره کوتاه و مستقیم، همه‌ی گروه متفق‌القول بودند که آن زن به‌شدت زیباست؛ اما بلاهت محض است. ظاهری تحسین‌برانگیز و درونی پوچ و توخالی دارد.

بعدها که من از گروه جدا شدم، بچه‌ها از مرد پرسیده بودند که «فلانی! از چنین رابطه‌ای احساس رضایت داری؟» مرد هم که خود را مُرید شوپنهاور می‌دانست، با خنده گفته بود: «رابطه با زنِ باهوش خطرناک است. برای این‌که همیشه و هرلحظه احساس قدرت کنید، بروید سراغ لُعبت‌های نفهم. زن‌های باهوش خطرناکند. قلمرو قدرت شما را به‌خطر می‌اندازد.» 

چندین سال است که از آن ماجرا گذشته. آن‌شب داشتم برای سمیرا می‌گفتم بهترین راهِ میان‌بُر برای شناخت یک آدم، دیدن یا شناختنِ پارتنر، معشوق، همسر، دوست و رفیقش است. این به‌معنای آن نیست که خطا و اشتباهِ آدم‌ها در انتخاب‌هایشان را درنظر نگیریم، اما در قریب‌به‌اتفاق‌ترین حالتِ ممکن، آدم‌ها را می‌شود از طریق انتخاب‌هایشان به‌خوبی شناخت. اگر شناختِ آن مرد از پسِ هزارتا جمله قصار و آن شخصیت نمایشیِ پشت علم و کتاب‌خواندن سخت بود، دیدنِ زنِ انتخابی‌اش در عصرِ یک روز زمستانی که منجر به آن گفت‌وگو شد تا به بخشی از درونیاتش اشاره کند، ما را از راه میان‌بُری به شناخت مدیرِ جلسات کتاب‌خوانی‌مان رساند. 

خلاصه‌اش کنم؛ من از این راهِ میان‌بُر به شناختِ خیلی از آدم‌ها رسیده‌ام. آدم‌های زیادی به‌واسطه انتخاب‌هایشان درنظرم تحسین‌برانگیزتر و مورداحترام‌تر از قبل شده‌اند و عده‌ای دیگر، درنظرم طفلکی‌های بیچاره‌ای آمده‌اند که خودِ اصلی‌شان را با انتخاب‌هایی که مظهر بلاهت بودند، بهتر و راحت‌تر از قبل به دیگران شناساندند.

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 19:44

+فکر میکنی چی میتونه منو از این افسردگی خلاص کنه؟ 

-یه موفقیت غیرقابل انتظار 

 

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 17:58

فقط تو می بینی...

پس خودت مث همیشه یجوری همه چیو ردیف کن که من دهنمو ببندم و انقد غر نزنم

که هی مث اینایی که بهشون گفتن فردا پس فردا می میری خودمو نچپونم لای پتو و صب تا شب از تخت پایین نیام

که انقد بدرد نخور نباشم میدونی؟ 

ممنون 💚

 

هشت مرداد ۱۳۹۹

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 16:29

احساس تلف شدگی...

سـین دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹ - 16:27

ولی هوا واسه یکی مث من زیادی مرگه..

سـین یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹ - 17:33

تَر

خیلی خسته ام

و هرچی بیشتر هیچ کاری نمیکنم بیشتر تر خسته میشم...

سـین شنبه ششم دی ۱۳۹۹ - 22:51

این جملات نادر رو روزانه سه وعده سر بکشید:)

جرّ و بحث های حزبی-اقتصادی را به درون خلوت مان نیاور.

_چرا؟! چرا نیاورم؟! عشق یک توهم بازیگوشانه ی تن گرایانه نیست. عشق باید بتواند بر مشکلات غلبه کند و مشکلات تازه خلق کند. اگر هرکدام مان در سال فقط سه جفت مرغ و خروس نگه داریم و فرصت بدهیم که درسال فقط صاحب ده تا جوجه بشوند بعد از ده سال دومیلیارد مرغ و خروس خواهیم داشت! عشق باید...

_آگاه باشد،مسلط باشد، زنده باشد، یاغی باشد، بالنده باشد.عشق یک عکس یادگاری نیست. اینهارا گفته بودی.

_عشق یک مزاح شش ماه یا یک ساله هم نیست.فرار از خانه ی قدیمی، سفره ی قدیمی، واژه های قدیمی و روابط قدیمی هم نیست. "عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست." 
عشق فرزند اضطراب نیست. عشق، آویختن یک بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن میرسد نیست.

#نادر_ابراهیمی

سـین شنبه ششم دی ۱۳۹۹ - 16:4

فیلم

برف روی کاج رو ببینید 

سـین شنبه ششم دی ۱۳۹۹ - 1:9

دیگه شب بخیر کله گردالیای من

 

قصه ی #آهنگ_متغیر_وب 

واقعیت اینه که میل ما به اشتراک گذاشتن شنیده ها و دیده ها و خوانده هامون یکی از امیال پیچیده ی بشری، بی هیچ دلیل منطقی و قابل فهمیه... غیرقابل فهم چون درهرصورت اشتراکات بیشتر،  از تنهایی ما در درک تجربه ها نمی کاهه.. 

اما باز این‌کار رو میکنیم ، چون هیجان ها همیشه در مدار منطق نمیگنجند.

 

سـین جمعه پنجم دی ۱۳۹۹ - 23:47

با صدای حامد 😂💚

در واقع سعی داشت منو بخوابونه 

+فقد اوج و فروداش آنتی خواب بود متاسفانه😂

 

کلیک

 

_نبینم بیاید بگید این که داستان نیست😑😕 

من درخواست داستان داده بودم و این باید داستان محسوب بشه

سـین جمعه پنجم دی ۱۳۹۹ - 23:26

اینم از حافظِ عصر جمعه مون

مژده ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی 

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

خیز و بالا بنمای ای بت شیرین حرکات 

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گرچه پیرم :) تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

سـین جمعه پنجم دی ۱۳۹۹ - 17:44

سـین جمعه پنجم دی ۱۳۹۹ - 17:39

این روزها

خودم را از همه چیز منع کرده ام ! با این حال احوالم حسابی شلوغ پلوغ است. درهم برهم است. حال بهم زن است :) 

 

و مثل همیشه دعا لازمم...

سـین پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۹ - 0:28

مثله؟!

مثلِ

    در آغوشِ کسی

                جا نشدن.‌‌‌‌‌‌..

سـین سه شنبه دوم دی ۱۳۹۹ - 12:24
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین