مطالب منتشر شده در وبلاگ
این روزا دارم یه کاری رو انجام میدم که مدت ها برای انجام دادنش تردید داشتم...
گمونم پذیرفتن شروعش، یه بخشی از رشد منه... گذشتن و عبور کردن از بعضی کلیشه های ذهنیمه و صادق بودن با خودم...
میشه دعا کنین ؟
خیلی خیلی دعا کنین
باشه ؟ :)
سی و یک تیرماه ۱۴۰۴
من از نظر دوستانم و خصوصا یکی دو دوست پزشکم، زیادی سوسولام.
همیشه تصاویر خشونت آمیز یا آن تصاویری که آسیب ها را نشان میداد توی اکسپلور رد میکردم.
چندباری به افراد مختلف بابت این مسئله تذکر دادم که وقتی میخواهید یک تصویر از فردی که آسیب دیده (هر آسیب جسمی) منتشر کنید لطفاً توی استوری قبلش اعلام کنید شاید یکی نخواهد ببیند..
مثلاً یک بار عارفه از یک دست بخیه شده عکس گذاشته بود تا ذوق اولین باری که بخیه زدن یاد گرفته را با دوستانش که ما باشیم درمیان بگذارد.
من آن روز با عصبانیت تمام هرچه از ذهنم گذشت را بار عارفه کردم.
چرا این کار ها را میکردم؟
توان دیدن نداشتم.. من نسبت به همچین تصاویری همیشه واکنش شدید روانی و جسمی نشان میدهم. ناخواسته تب میکنم، معده و گوارشم به هم میریزد، خوابم را از دست میدهم...
خب وقتی کاری هم از دستم بر نمیآمد ترجیح میدادم با آن روبرو نشوم.
غزه اما فرق میکند... مدت هاست روی تصاویر و فیلم هایی که متعلق به آن است فوکوس میکنم. گریه میکنم. حتی تب میکنم و خورد و خوراکم بهم میریزد... و تازگی ها میبینم که ناخوداگاه موقع دیدنشان تند تند آرزوی مرگ میکنم .
با این حال تصمیم گرفتم از آن فرار نکنم...
این بار انگار این حداقلی ترین کاری ست که از دستم برمی آید...
حداقلی ترین کار مسخره ای که واقعا هیچ است اما اگر انجامش ندهم انگار بخشی از خودم را از دست میدهم.
انگار یک تکه از قلبم سیاه است که با دیدن آن تصاویر، میسابمش... آنقدر میسابم که خون از گوشه گوشه اش بزند بیرون....
این ها را نمیدانم چرا نوشتم.
ننوشتم که بگویم من خیلی آدم حسابی ام، که ابدا نیستم.
دارم قلبم را میسابم شاید....
اعتماد بنفسم کجا رفته پس ؟:/
من با همین دست خط هرسری جزوه گروه دال رو ارسال میکردم بابا
دلشونم بخواد
میتونستن خودشون بنویسن.
پسره جزوه کلاس داستانو فرستاده توی گروه و واقعا از جزوه ی خودم خجالت کشیدم
خوبه یهو جوگیر نشدم بخوام کارای انسان دوستانه انجام بدم و وقتی درخواست جزوه کردن، سریع جزومو نفرستادم تو گروه
وگرنه خیلی زشت میشد
قشنگ انگار گراز از وسط کاغذ رد شده :/ انقد بد خط و بیحوصله جزوه مینویسم.
سرم واقعا درد میکنه، فردا روز پر و شلوغیه
و باید به کتاب رو تا صب تموم کنم.....
خوابم میاد و اولین چیزی که وقتی رسیدم مرکز به منشی گفتم این بود که قهوه داریم ؟
الان داره قهوه درست میکنه و امیدوارم تا قبل از اینکه مراجعم برسه اون قهوه آماده شه :(
پاسکال آخر یه نامه برای دوستش مینویسه:
ببخشید که زمان کافی نداشتم که برایت نامه ی کوتاهتری بنویسم.
پن: در اهمیت ایجاز
روز خوبی نبود.... اصلا روز خوبی نبود در حالیکه دیشب فکر میکردم به یکی از بهترین روزای تابستونم تبدیل میشه.
الان کجا باشم خوبه ؟!
انجمن ادبی!
احساس میکنم وسط فیلمای مهران مدیریم:))))
یه آقاهه اومد از تو پارک رد شه، گفت خانم ما اینجا انجمن ادبی داریم اگه دوست داشتید بیاید ! (وسط پارک یه کتابخونه و سالن اجتماعاته که من صدسال پیش رفتم توش. )
اومدم گوشیمو زدم به شارژ الآنم دارم شعرای یه سری پیرمرد هفتاد سال به بالا رو گوش میکنم.
بعد از همه خنده دار تر اینه که همین آقاهه یه بارم وقتی اومدم تو سالن اجتماعات اومد گفت شما شعری چیزی ندارید بخواید بخونید ؟
گفتم از خودم ؟!!
گفت نه کلا
گفتم آهان ،نه مرسی
:)))))))))))))))))
داشتم فکر میکردم دیگه دارک تر از این نمیشه
که دیدم گوشیم دو درصد شارژ داره.
با خوبه موقعیت مکانی خونمون شلوغ پلوغه.
الان من توی پارکم که میشه دقیقا روبروی مسجد و کنار ایستگاه صلواتی و سمت راست پایگاه بسیج.
ازین ماشینای گشت نیرو انتظامی هم شبا مدام میره و میاد
شایدم کم کم برم بستنی یخی که سر چهارراهه بدم گوشیمو بزنن تو شارژ
شاید بپرسید چرا نمیری تو مسجد بزنی به شارژ که باید بگم چون چادر سرم نکردم و جلوی آقای علی عسگری اینا زشته:/
ولی واقعا چرا فقط ما برقمون قطع شد ؟
احساس تحت تعقیب بودن و این داستانای جنایی بهم دست داده :||||
زنگ زدم بابام میگن اگه میترسی برو تو پارک سر کوچه تا ما بیایم :/
کی میان ؟
ده و نیم یازده
هیچی دیگه دارم جمع میکنم برم پارک :///
برق خونمون قطع شده در حالیکه همسایههای روبرویی و پشت سری و حتی دیوار به دیوارمون برق دارن :|
یه بوی سوختگی عجیبی تو خونه میاد که نمیفهمم بوی چیه
اولش فک کردم مامان صب که کیک درست کردن فر رو یادشون رفته خاموش کنن
ولی فرخاموش بود ، گازا هم خاموشن.
فردا بابا و مامان و زهرا و محمدحسین میرن باغ عمه اینا بیرون شهر.
و من فردا مراجعام آنلاینن.
این یعنی که فردا رو توی خونه تنهام و راستش فکر کنم خیلی وقته نیازش دارم.
🐂: من وقتی که اوژنی گراندهی بالزاک رو گذاشتم توی قفسه و از کتابای گوگول برداشتم.
ساعت شیش و نیم بالاخره مراجعای امروزم تموم میشن و من میرم میشینم گریه میکنم
عضله کمرم گرفته و نمیدونم چی شده که گرفته.
الان وقتی میشینم درد داره، میخوابم درد داره و فقط تو حالت ایستاده و ثابت تا چند دقیقه دردشوحس نمیکنم.
چرا باید کمر عضله داشته باشه ؟!! به چه دردش میخوره واقعا ؟!
من اگه میتونستم که یه معجزه داشته باشم، شاید میخواستم ابرها در اختیارم باشن!
حتما پیش خودت میگی خوب شد که تو معجزه گر نشدی...آخه ابرها؟
هوم
راست میگی.
داره بارون میاد...!
خدایا! منم خوشحالم که باهات حرف زدم... اینو میخواستی بگی دیگه ؟ :) ❤️
گیجم... نسبت به تصمیمای زندگیم همیشه گیج بودم و هستم...
میخوام احتمال اشتباه رو بیارم پایین و نمیشه
اگه ازم بپرسن سخت ترین امتحان آدمیزاد بعد از سوگ چیه میگم تصمیم گیری....
تصمیم گیری واقعا پر از رنجه...
خیلی وقت پیش نوشته بودم که زندگی رفت و برگشت بین انتخاب و مسئولیته.
این روزا بیشتر از همیشه حسش میکنم...
امروز به زینب زنگ زدم. چون خیلی وقت بود که ازش خبری نبود.
فهمیدم که یه مدت باباش مریض بودن و درگیر نگهداری از باباش بوده ، گفت حالا بهترن خداروشکر... بعد نمیدونم چی شد و ازم چی پرسید و چی گفتم که یهو گفت «تا آخر عمر درس بخون ساجده ... تو واسه این کار ساخته شدی .»
بعد دوباره دوتا کفه ی ترازوی تصمیم گیری رو از حالتی که تنظیم کرده بودم خارج کرد...
خدایا من حس میکنم تو مهم ترین لحظه های زندگیم بدون فکر کردن هرکاری که پیش روم بوده رو انجام دادم جز چندتا مورد خاص.
بابت بعضیاش پشیمونم و بابت بعضیاش خوشحال.
یه وقتایی هم خیلی فکر کردم خیلی محاسبه کردم و حتی حس کردم تو داری راه نشونم میدی پس رفتم ، منتها چندسال بعد حس کردم تو نبودی که اون راهو جلو پام گذاشتی و جز خسران چیزی نداشته.
خلاصه که من کلا هیچ استراتژی مشخصی درباره تصمیمات زندگیم تا الان نداشتم.
و بنظرم حتی تو هم درباره من هیچ استراتژی نداشتی عزیزم...
بیا و این یه دفعه رو مشخص و واضح و خیلی با پارتی بازی و جانبدارانه خودت بکشونم جایی که باید باشم.
و تورو به خودت قسم ! چند سال بعد یهو نزن تو پرم...
مسجد کنار خونمون نیست عزیزان
مسجد قشنگ توی خونمونه:)))) یعنی وقتی آقای علی عسگری داره بدون میکروفون درباره کمک برای ایستگاه صلواتی حرف میزنه مامان من اینطرف تو خونه پیامک میده به بابام که تو مسجده میگه فلان تومنم از طرف من کمک کن.
خطبه های نماز جمعه رو من هر هفته از توی خونه دنبال میکنم
شعارارو هم از همین طرف میدم.
اصلا یه وضی
متاسفم گلای تو خونه.
فعلا نمیشه و مجبورم changing emotion with emotion رو بخونم :/
برید بخوابید
بذارید براتون یه شعر یا یه تیکه از یه کتابی چیزی بنویسم بچههای گل تو خونه
خب راستشامروز خیلی خوب نبود.
کلی پول الکی خرج کردم و قلبم واقعا شکست ...
یه اشتباه خیلی بزرگ کردم و وسط سرشلوغی، از مرکز زنگ زدن که یه مراجعی که خیلی وقت پیش منتظر نوبت بوده و قرار شده بود یکشنبه بیاد حالا گفته یکشنبه مشکل داره و تایم جدید بدیم بهش، من یه نگاه به برنامه هام کردم (دقت کنید! به برنامه هم نگاه کردم ) و گفتم پنجشنبه صبح میتونم.
در حالیکه پنجشنبه از صبح تا ظهر کلاس دارم :|||
و یعنی ذهنم نمیتونه یه کلاس ثابت رو که یادداشت نکردم توی خودش نگه داره !!
حالا دیگه باید پنجشنبه برم و باش حرف بزنم که هفته های بعد یه تایم دیگه تنظیم کنیم.
ازونطرف جلسه کتابخوانی امشب اصلا خوب نبود
یعنی بعد از جنگ اولین جلسه ای بود که دوباره شروع کردیم و خب یه ریزش یهویی داشتیم که خیلی تو ذوقم زد :(
و از همه بدتر اینکه مامان و بابا نیستن و یه یادداشت گذاشتن که خورشت سبزی درست شده ست و من پلو درست کنم که با زهرا و محمدحسین بخوریم.
شاید فکر کنید به همین راحتی پذیرفتم که خب اشتباه میکنید.
رفتم اتاق محمدحسین و دیدم هنوز از سرکار برنگشته ، بعد رفتم اتاق زهرا که ببینم میتونم بهش بگم پلو درست کنه یا نه که به محض اینکه منو دید شروع کرد به غر زدن بابت اینکه امروز دوبار ظرف شسته و کلی کار داره و جزوه عاشو ننوشته و....
در نهایت با این روز زهرماری که داشتم اما از ثین و عین عزیزم بابت همراهیشون با تمام ایده های من ممنونم...💔
دیگه داره خوابم میگیره ولی قبلش اینم بگم
این معتادارو دیدین که بعد ترک با رفیقای معتادشون قطع رابطه میکنم یا تو جمعشون نمیرن که باز هوایی نشن؟
منم ندیدم ولی خب توفیلما دیدم و شنیدم و...
وضعیت من با دوستای زیادی کمالگرام الان همینه.
سالها تلاش کردم از اون کمالگرایی مرضی مسخره که باعث میشه فقط لب و دهن باشم و هیچ غلطی نکنم دور شم
الان وقتی یه رفیق کمالگرا که هنوز تو اون مرحله س بهم میگه بیا دوره برگزار کنیم یا کار مشترک داشته باشیم من واقعا میترسم و فرار میکنم
معنبشم این نیست که دوستشون ندارم
ولی واقعا دیگه نمیخوام معتاد شم...
میفهمین چی میگم ؟
و الان که فکر میکنم حس میکنم خیلی از عادتای رفتاری یا تریتهای شخصیتی دیگه هم همینه.
مثلاً من واقعا دیگه نمیتونم با یسری ویژگی های دیگهی ادما در فاصله ی نزدیک مدارا کنم. ترجیح میدم دور باشیم و دوست ...
کاش یکی صب یادم بیاره کتاب فری رو با فلشش رو که محدثه داد بهش برسونم ، براش ببرم
+ این موتورا چیه سوار میشید صدای پدافند میده نصف شبی ://
بعد اصلا نصفه شبی کدوم خراب شده ای میرید آخه ؟
بعد چرا از زیر پنجره اتاق من باید رد شید حتما ؟
کلهی آدمو عصبی میکنید
ببینید دوستان
زندگی بزرگسالی واقعا سخته
الان من فردا باید از صبح برم حوزه هنری
بعد برم کتابفروشی
بعد ظهر برسم خونه و یه ناهار بخورم و مراجعای آنلاینمو ببینم
بعد شب جلسه کتابخوانی رو برگزار کنم
و بعد بشینم برای دکتری بخونم
دارک ترین قسمت ماجرا اما بعد از همهی اینا شروع میشه
اونم وقتی میخوام سرمو بذارم رو بالش و به این فکر میکنم که چرا این کارارو میکنم ؟!! آیا اینا همون کارایین که دوس دارم و آیا انتخابام درستن؟!
اینه که فکر کنم آدم بهتره از یه جایی به بعد فکر نکنه...
فاطمه زنگ زد که عصرکجایی؟ گفتم خدا بخواد عصر دیگه خونه..
گفت میم اومده اصفهان
بیاید خونهی من بعدازظهر دور هم باشیم..
حقیقتا رفاقت و رفت و آمد با دوستای متاهل بعد از تاهلشون کاملا نیازمند سطحی از شعور و آدم حسابی بودنه اون عزیزانه، که فاطمه و میم ثابت کردن اینو دارن و همیشه و بارها منو کشوندن سمت بیشتر و بیشتر شدن رفت و آمدمون حتی نسبت به قبل.
این حس رو به ثین و عین هم دارم.
هم خودشون آدمای باشعورین هم همسراشون.
در نهایت اینکه معلومه رفتم دیگه... داشتم میپوسیدم. همش کلینیک خونه کار کلینیک خونه کار ..
میم شیشه عینکمو تمیز کرد، واقعا تمیز شد. فک کنم فعلا نرم عوضش کنم.
آش رشته درست کردیم و بستنی خوردیم و هندونه...
دلمون برای یه چیزایی تنگ شد و تا مرز گریه رفتیم.
مث قبلنا من با تسبیح میم تسبیحات بعد نمازو گفتم چون همیشه تسبیحش تو کیفشه
و مثل همیشه فاطمه همش تو آشپزخونه بود.شاید فکر کنید چون خونهی اونا بودیم ولی ربطی نداره، هربارم که من دعوتشون میکنم خونمون بازم فاطمه میره توی آشپزخونه و کارارو انجام میده چون من بلد نیستم و مامانم بلده چیکار کنه که خب وقتی دوستام میان تنهامون میذاره و میره بیرون.
موقع برگشتنم برای چندمین بار ، همسر فاطمه گفت که به فاطمه بیشتر سر بزنم چون من جزو دوستای خوب و مطمئنشم (کاش یه روزی این لحظه رو ضبط کنم به بابا مامانم نشونم بدم که ببینن من از نظر دیگران -تازه اونم همسر یکی از دوستام- یه دوست و آدم مطمئن و باشعورم )
همین دیگه..
شبخیر