موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

آرزو

کاش یه غول چراغ جادو داشتم میومد امشب جزوه هامو کامل میکرد ، روپوش و چادرمو می‌شست اتو میکشید بعدشم برای فردام ناهار درست میکرد که ببرم 

 

سـین جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ - 22:37

چشمام ضعیف شده 

اینو تقریبا دوهفته پیش سر کلاس مصاحبه فهمیدم 

به فاضله گفتم چی مینویسی؟ مگه مشخصه ؟ گفت آره دیگه 

فکر کرده بودم همه مثل من تار می بینن چون فاصله زیاده:)) 

بعدش ولی هرچی امتحان کردم عینکی که بهم بیاد پیدا نشد. 

حالا متوجه شدم که خیلی از چیزایی که من تار می بینم برای بقیه وضوح داره... و این خیلی غم انگیزه... گمونم...

سـین چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ - 22:26

بخش گ-ر

از وسط مصاحبه ی دوم ، حساسیت یکی از بیمارا روی یادداشت برداری‌م زیاد شده.

اشتباه کردم . باید اجازه می‌گرفتم. بیمار هذیان آسیب داشت.

ازم می‌پرسه چی مینویسی؟ و دیگه تا آخر روز مدام بد نگام می‌کنه.طوری که هر بار می‌خوام از کنارش رد شم یکی از فاطمه هارو صدا میزنم.

از پله ها میرم بالا ، سالن غذاخوری‌ ، دومین میز روبرو ..

چهارنفره نشستن. چای میخورن و دمنوش. میان وعده ی بیمارستانه.

میپرسم: کدوم یکی تون آمادگی مصاحبه دارید.

دختر ۲۸ ساله ای که تشخیص دوقطبی گرفته و این دوروز تو فاز مانیا بوده با صدای بلند میگه من ، بهش میگم اما با تو قبلا حرف زدم.

بقیه چطور؟

خانوم پنجاه ساله ی اسکیزوفرن میگه این پدر... ها سه ساعت پیش باید قرص منو میدادن. میپرسم اسمت چیه؟ میگه پروفسور دکتر اندیشمند مریم‌.....‌‌‌‌‌‌‌.. و فامیلیش رو با کلی پسوند عجیب غریب بعدش تکرار می‌کنه.

میگم خیلی خب. بهشون میگم قرصتو بیارن. تو برای مصاحبه آماده نیستی ؟ میگه نه من سرم شلوغه...

پشت سرم یه دختر جوون با موهای مش شده حالش بده ، مهربون ترین مریض بخش که معمولا کنار همه ی اونایی که وضعشون اورژانسی تره می بینیمش کنارشه. میپرسم حالش خوب نیست؟ میگه بهش شوک دادن.

برمی‌گردم سمت میز ، باید به دختر ۲۸ ساله ای که تشخیص دو قطبی گرفته ، تو فاز مانیاست و یکریز حرف میزنه رضایت بدم.

با خودم میگم شاید یه مصاحبه ی تکمیلی بهم اطلاعات تازه بده.

اسم کوچیکشو صدا میزنم میگم بریم ؟

میگه بریم ... پله هارو تا حیاط خلوت با سرعت پایین میره. پشت سرش میرم. یکی دوبار بهم تعارف می‌کنه که جلوبزنم. اجازه ندارم اینکارو بکنم. میگم من بلد نیستم مسیرو.. تو برو.

گربه سیاه وسط چمن رو با دمپایی میزنه، میگه ازش بدم میاد.مامانم میگه گربه سیاه جنه.

میپرسم از این کبوترا چی ؟ خوشت نمیاد ؟! میگه فقط اون منصوره ی ...خل اینجا از جک و جونور خوشش میاد . برامون دوتا خرگوشم آوردن منصوره همش پیش اوناست.

حرف میزنیم. اطلاعات تکمیلی پیدا میکنم.

میریم بالا...دختر ۳۷ ساله ی با تشخیص سایکوتیک ان او اس تو راهرو جلومو میگیره.

میگه مامانم نمیتونم بفهمه که باید بیاد سراغم. میگم چطور ؟ میگه تلفن مون رو بخاطر اینکه قبض پرداخت نکردیم قطع کردن. به اینا بگو که مامانم نمیتونه بفهمه باید بیاد دنبالم.

میپرسم مگه دکتر ترخیصت کرده؟ میگه فردا میاد ترخیصم می‌کنه...

سری قبلم همینو میگفت.

میگم باشه...برو ایستگاه پرستاری بهشون بگو اینا به من ربطی نداره. میگه تو بهشون بگو . میریم ایستگاه پرستاری واگذارش میکنم به پرستار و برمی‌گردم. دل ندارم جواب پرستار بهش رو بشنوم.

یادآوری اتفاق سرظهر هنوز آشفته م می‌کنه.

مانتومو پیدا نمیکنم. چادرمو میندازم رو دستم راه میفتم ، تو راهرو از جلوی دختری که هربار یه پنج هزار تومنی میگیره جلوم و میخواد براش سیگار بخرم رد میشم.

این بار پنح‌تومنی ‌‌ش دستش نیست. حس میکنم داره بهم بد و بیراه میگه. مطمین میشم که داره میگه... هرچی دور میشم فحشاش رکیک تر میشه. محو تر میشه... سرم درد میگیره.

میام بیرون چادرمو میندازم رو سرم...

به آغوشی فکر میکنم که امروز نتونست پذیرا باشه. که سخته... سفته...زمخته و همه ی اینا لازمشه.

میرسم خونه، مامان می‌پرسه امروز چطور بود؟!

نمیتونم بگم... از بیمارستان نمیتونم براشون بگم. استرس و فشار روانی برام بده. اگه بگم حتما دل‌نگران میشن.

میگم همه چی خوبه . وضعیت بیمارای بخشی که توش هستیم نرماله.

و تا همین الان خودمو به خواب میزنم...‌

سـین یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱ - 0:6

امروز که اون دخدره بغلم کرد ، که سعی کردم سریع خودمو ازش جدا کنم چون هم از نظر حرفه ای اجازه نداشتم بذارم بغلم کنه هم ترسیده بودم... بعدش از خودم بدم اومد. 

خیلی بدم اومد. 

برگشتیم دفتر یه صندلی گذاشتم کنار استاد و بهش گفتم باید درباره ی یه چیزی باهاش حرف بزنم و اونقدر آشفته بودم که تند و تند همه ی چیزایی که توی مصاحبه پرسیده بودم و واسش تکرار میکردم و میگفتم : «من اشتباه کردم استاد؟ نباید اینو میگفتم. نباید فلان جا لبخند میزدم بهش. نباید درباره ی خواهرش ازش می‌پرسیدم. وقتی ازم اجازه گرفت بغلم کنه باید با صراحت بیشتری میگفتم نه...

نباید..‌‌» 

 

استادمون اینطور وقتا فقط می‌خنده و میگه آروم باش. تقصیر تو نیست.... این خنده هه یه تلخی ای توش داره که من مزه شو هربار قوی تر از قبل حس میکنم. 

امروز خیلی بد بود...خیلی بد شد..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌من خیلی خسته ام ...خیلی... 

 

سـین شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ - 23:10

یه مدت....

بار روانی بیمارستان این روزا انقدر برای آدمی با حساسیت های من زیاده که باید جایی رو برای تخلیه پیدا میکردم... 

یه مدت اینجا می‌نویسم چون اینجا هنوز امن ترین جاست...

#روزای_کارورزی 

#اورژانس_روانپزشکی 

سـین شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ - 23:5
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین