مطالب منتشر شده در وبلاگ
خیلی وقته میخوام بیام یچیزی رو برای دخترای این جا(بلاگفا) بگم و هربار نمیشه...امشب باز اومدم بنویسم ولی تا نصفه نوشتم و ثبت و عدم نمایش رو زدم. نمیدونم شاید چون حرف زدن از این جور چیزا داره کلیشه میشه و من مث همیشه نمیخوام تو دایره ی کلیشه ها جاشم...
اما ...
کاش بیاید با کنش هامون ناخواسته و جاهلانه فضا رو(اینستا، تلگرام و حتی همین جا) برای هم جنس های خودمون ناامن نکنیم.
حالا که برای یه عده فقط صفحه ی چت خانم های متاهل حرمت داره و دختر مجرد از این قاعده مستثنی ست و میتونه در معرض هر مزاحمتی قرار بگیره، با بعضی حرکت های بچگانمون به این مصونیت هایی که به یه بیوی "متاهل متعهد" وابسته س و نه منش موقر و واقعی ما، دامن نزنیم..
لطفا وقتی مجردید هم متعهد باشید و بعد از تاهل متعهد نشید:) اونوقت دیگه نمیان پی وی ما بگن " اگه متاهلید تو بیو بنویسید که متاهلید و اگر نیستید انقدر خودتونو نگیرید:))) " و میفهمن که هرچیزی میتونه فراتر از کلیشه های این خراب شده حرمت داشته باشه...
کی فکرشو میکرد قیمت یه روسری دوبرابر مانتو بشه؟ :|
الان حتی کشف حجابم جایزه
آقای امام زمان!
قدر همه ی روزهایی که رو به زوال بودم و نیامدی ، غصه دارم....
شب بخیر !
صبورِ همیشه در راه....
امروز موقع بلند شدن از روی تخت ، یک هو از کمر احساس فلج شدن کردم و محکم خوردم زمین...
هرچند هنوز معتقدم واقعا درد داشت ولی نمیدونم همه ی صدای بلندی که باهاش هق هق کردم واقعیت داشت یا تمارض بود...
و دارم فکر میکنم از چی دلم گرفته بود که اینطور گریه میکردم!
تلاش چند ده ساله ی بعضی نهادها برای پررنگ کردن هرچه بیشتر فاصله ی حکومت از دولت رو نه تنها مقبوحانه می دونم،که بنظرم خریّتیه که اثرات مخربش روز به روز بیشتر میشه ....
کسی میدونه چی شکلی میشه واتس اپو روی لپ تاپ نصب کرد بدون نیاز به دسترسی به گوشی؟
و بعدش دلم میخواد به این پسره هم کلاسیم بگم که محض رضای خدا واسم مهم نیست چقد بامزس و چقد بلده یه تنه کل دری وری های جهان رو تایپ کنه و هی انتظار بکشه که من باهاش وارد بحث شم ، بگم که حتی به دمپایی ابری توالتمم نیست که چی میگه و چی فکر میکنه و چرا انقد گنننند میزنه به تصور بچه ها از آدمای مذهبی . چون به قدر کافی برای بچه ها توضیح دادم که این آدم چقدر کودنه و چقدر مضحکه و تاکید کردم که این اصا از ما نیست:)))
و از اینکه حتی استادم دیگه بهش واکنش نشون نمیده بسیار بسیار خرسندم.
ولی حتی حالشو ندارم که اینارو بهش بگم و ای کاش بره به درک ...
+ باورتون میشه این همه خشم رو تو خودم جا داده باشم؟ خودم که باورم نمیشه
الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که این هفته ی سگی تموم شه که من بشینم این دوماهو برای کنکور بخونم
همین و فقط همین
شاید چونکه هی تو گوشمون میگن: برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی....
گوشیم خاموش شده و دیگه روشن نمیشه
و خب خیلی خوشحالم و اصلا برام مهم نیست که چهارتا فایل ویراستای روشه که باید تا سی ام تموم شه و هیچ مهم نیست که قرار بوده امروز تا قبل کلاس با استاد نویسندگیم تلفنی حرف بزنم و هیچ تر مهم نیست که باید تا امشب برای فائزه رزومه ی 18 نفرو میفرستادم
به من چه ؟ مگه تقصیر منه که گوشیم خراب شده؟
+حالا مامان و بابا هی سرشونو به نشانه ی تاسف تکون میدن که تو چقد بی مسئولیت و بیخیالی ولی خب من در برابر سوپرایگوی پدر درار مامان بابا مقاومت میکنم :)))))))
ساعت 9 صپ پاشی بری سر کلاس...علی رقم اینکه به قوت و قدرت هیچی نمیفهمی و هی میری پی وی از این و اون میپرسی تو میهمی؟ و اوناام میگن نه
قریب به 10 بار صدای استاد بره و هی واسه خودش حرف بزنه :////
اینکه تو دنیای فائزه پول جایگاه اساسی تری داره ، رفاقت باهاش رو برای من مفید تر میکنه :)
بابا شدیدا تو این مورد معتقدن که فائزه منو از تلف شدن نجات میده ...(گفته بودم تئوریشون اینه که : زن باید استقلال مالی داشته باشه ، حتی ماهی صدهزارتومن :))) که کسی نتونه بهش زور بگه )
بنابر این میریم برای قرار داد جدید :))
تازگیا همه چیز یادم میره
مثلا صب داشتم یه قضیه ای رو برای مامانم تعریف میکردم که به خیالم دفعه ی اول بود میگفتم ، اما فهمیدم تاحالا سه بار اینو برای مامانم تعریف کردم
:/
:(
طرفدارای طب سنتی اسلامی رو با این تفکرات آبدوغ خیاری شون کجای دلم بذارم؟
بعد من میگم ما فرهنگ هواداری و طرفداری نداریم باور نمیکنین...
من اگه کاره ای بودم از دم همه رو آتیش میزدم
أه أه أه
یمدت همه خفه شید لطفا
آقای مازندرانی لطفا اگه مقدوره به ما بگید چه اتفاقی افتاده که انقدر رقیق نوشتید:
نمیدانم زِ منعِ گریه مقصد چیست ناصح را؟!
دل از من...
دیده از من...
اشک از من...
آستین از من...
اونجا که مولانا تو دفتر ششم مثنوی درباره ی اصل تضاد در جهان حرف میزنه بعد یهو یه نگاه به خودش می ندازه و میگه:
موج لشکرهای احوالم ببین...
+من دقیقا تو اون اپیزود، خود خود مولانام...
این روزا یجوری هیچ چیزی مطلق نیست که کم کم دارم میترسم از آخر عاقبتم...
نمیدونم این وادادن هام درسته یا نه
ولی خب ترجیح میدم توکل کنم و از عقلم استفاده کنم...
نگاه که میکنم می بینم اصولم شده اندازه ی انگشتای دوتا دستم و جز اون اصول دیگه هیییچ چیز خط قرمزم نیست.
حالم از نهاد ها و آدم هایی که بواسطه ی این اصول برا خودشون تقدس زایی کردن بهم میخوره و عصبی تر از همیشه م.
انگار یه تریلی هیژده چرخ از رو بدنم رد شده...
برا اینکه بزنم تو دهن همشون و تلافی کنم این تقدسی که برای خودشون ساختنو ، یوقتایی حتی رو خوبیاشون چشم می بندم.
کاش اینکارو نمیکردن... کاش تموم کنن...
با بابا دعوام شد !
سر چی؟
سپاه
شب بخیر
رضا امیرخانی که هیچ دوستش ندارم و همیشه معتقد بودم هول است و گند میزند به همه چیز و یک وقت هایی شور همهچیز را در می آورد و کلمه بازی اش بر عمق دیدگاهش می چربد و یک عالمه نقد دیگر، توی یک یادداشت بلند درباره ی بشاگرد نوشته بود : (نقل به مضمون)
«شنیده ایم که پیام بر اسوه ی حسنه است ، بنابراین زودتر از دیگری سلام می کنیم، گاهی که از دست بر می آید به دیگران احسان میکنیم ، نماز میخوانیم و...
با این حال کمتر بنظرمان میرسد که اگر پیام بر اسوه ی حسنه است، باید پیام بری کرد...»
رفت توی مغزم و هیپوکامپم با علم بر اینکه رضا امیرخانی؛راقم این سطور، همان نویسنده ی لج دراری ست که هیچ دوستش ندارم،در آغوشش گرفت...!
استاد نویسندگی ام گفت : دست از نوشتن برای فقر بردار !
و این را خیلی خیلی در لفافه گفت.
گفت : کسی می تواند بهترین توصیفات و توضیحات از آن را داشته باشد که همه عمر یا حداقل بخش قابل توجهی از زندگی را با آن دست به گریبان بوده باشد.(این را هم در لفافه گفت که اشاره ای به شکم سیری من داشت)
و خب میدانید ؟ این ها برایم خیلی گران تمام شد...خیلی...
اندوه+ گین+ ام....
آقای ر از حسرت گذشتن جوانی نوشته است...
از مو و ریش سفید شده اش و سعی ای که برای انکارشان داشته.
و بعد تر از چیزهایی که در جوانی نیاموخته و کارهایی کهنکرده.
یکی شان این بود : نیاموختم که به قدر بضاعت فکری ام افاضه ی کلام کنم.
من این جمله را دوست داشتم و زیاد هم دوست داشتم ، شاید در ظاهر چیز عجیب وبدیعی نداشته باشد ، اما این را آقای ر نوشته در مرز عبور از میانسالی و ورود به سالمندی و بیش از هرچیزی سن و سال راقم آن اهمیت اش را مشخص میکند.
بنابراین از این به بعد کاغذ مزین به «به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد» که از نادر نوشته بودم و چسبانده بودمش گوشه ی میز تحریر را بر میدارم و این جمله را جایش میچسبانم.
بله... همین است.
و ممنون سپاس های فراوان تقدیم به شما آقای ر هرچند که زیاد دوست ندارم بهتان پیام بدهم و مستقیم درباره اش حرف بزنم.
تعداد زیادی از مردای جامعه مون تو مراحل تربیتی ، تو دوره ی : « پسرم توی جمع درست (جمع و جور و تا حد ممکن با لنگ های بسته) بشین :/ » موندن !
دوتا کتاب گذاشتم لای کتابای کنکوری م و گه گاهی که خسته میشم میرم سراغ اونا....
یکی بادبادک باز خالد حسینی که یه داستان عجیب از دو تا آدم هم سرزمین با عقاید متفاوت مذهبیه... قصه ی پر غم و پر اصالت هزاره های افغانستان در کنار پشتو ها و بعد از اون درگیری افغانسان با مصادره های هراز چندگاهی توسط مصادره کننده های همیشگی و نام آشنا ... من راستش درباره ی فرهنگ افغانستان بهترین توصیفا و اطلاعات رو از این کتاب دارم یاد میگیرم... نویسندشم از اون نویسنده هایییه که دوس دارم:) با کلمه های پرطمطراق بازی نکرده که کتابشو آدمای شبهه روشنفکر خوب بخرن، عوضش داستان خوب و صادقانه ای رو روایت کرده ...
و یکیم هنر شفاف اندیشیدن که از اسمش برمیاد از اون کتابای زرد باشه
ولی خب نیست...و جالبه بدونید مطالعات علوم شناختی پشت مطالب این کتاب، چیزاییه که اقتصاد دان ها و سیاست مدارای خیلی از کشورا برای رسیدن بهش و بکار بردنش هزینه کردن..
بنابراین هردوش رو بهتون پیشنهاد میکنم.
من برم بقیه ی درسامو بخونم:))
اون غزل حافظ هست کهمیگه : گم گشته ای که باده ی نابش به کام رفت...
برید بخونیدش
آفرین

همین قد خلوت بود :\

استاد راهنمام کرونا گرفده :| کلی نشستم پشت در دفدرش...
و نیومد خب :(
منم رفدممیدون واسه خودم گشدم
بدین ترتیب از یه زاویه شونصدتا سلفی گرفدم
بعدشم اومدم خونه و تا بعد اذان خوابیدم:(
:)
:(
:/
:|
℅|
••\
°°\
^ °°^
چونکه حوصلم سررفده و دلمم نمیخواد درس بخونم
اصا اگه درس نخونیم چی میشه؟
چرا پیش فرضم اینه که باید درس خوند؟
:/
:|