موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

و دیگه تلاش نکردم...

رابطه‌ی من و بابا هیچوقت مثل رابطه بابا و زهرا یا بابا و محمدحسین صمیمی نمیشه.

همیشه یه چیزی اون وسطه...

اوایل بابتش خیلی خودمو سرزنش میکردم. به زهرا و محمدحسین حسودی میکردم و از بابا تو تنهایی خودم بدم میومد. چون فکر میکردم دوسم نداره و حتی حس میکردم نمیتونم خیلی دوسش داشته باشم. بیشتر از اینکه دوسش داشته باشم براش احترام قائل بودم. تا نوزده بیست سالگی که یه بار تو تعریفم از بابا به تراپیستی که میرفتم پیشش گفتم : من تا هفت سالگی بابا نداشتم و خندیدم..

یکم که خندیدم بعدش گریم گرفت...

و اونجا فهمیدم خیلی طبیعیه که من و بابا هیچوقت صمیمی نشیم.

تقصیر من نیست.. یه جورایی شاید تقصیر اونم نیست.

پ‌ن: بابا تا هفت سالگی من کارش طوری بود که چندماه یک بار میتونست بهمون سر بزنه. اون موقع زاهدان بود فکر کنم.

همینقدر یادمه که اوضاع امنیتی زاهدان از الان خیلی بدتر بود.

سـین یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ - 23:30
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین