مطالب منتشر شده در وبلاگ
خوب نیست که آدم آرزوی مرگ کسی را داشته باشد لپ گلی!
این خوب نیست...
اما من... هر روز آرزوی مرگ کسی را میکنم.
کاش رها میشدم از کینه...
من یک ماه تمام دویدم ، بدون اینکه حتی لحظه ای بایستم و پشت سرم را نگاه کنم.
که حواسم به آدم مزاحم های دور و بر پرت شده باشد، چه آنها که با صدای بلند تشویقم میکردند چه آن دسته که چیزی پرت میکردند سمتم.
همه ی آن یک ماه ، شب و روز و نیمه شب و سپیده ی صبح دویدم. بنظر میرسد امیدوارترین آدم دنیا بودم ، نه؟ نه!
ابدا...
حالا به استاد راهنمام پیام دادم و تعلیق خواستم.
گفتم چقدر مردنی و خسته ام!
و در جواب اتفاقی افتاده؟ باید چه میگفتم؟
هیچ...
چطور توضیح میدادم که همه ی یک ماه گذشته، توی حال بهم زن ترین دروغ دست و پا میزدم.
چطور باید میگفتم دویدن ام برای اثبات یک هیچ بزرگ بوده.
برای اینکه درست قدم آخر مانده به خط پایان را بایستم ، بنشینم، بخوابم و به خیال خودم با این انتخابِ دردناک یک گوربابای زندگی و آدمهاش تحویل تماشاچی ها بدهم.
چطور باید این حجم وحشت ناک از انتخاب رنج را شرح میدادم که درباره ام فکرهای حقیرانه نکند؟!
شوهر عمه ام ترکیبی است از شبکه ی افق و من و تو لپ گلی!
ترکیب جذابی ست...نه؟
شوهر عمه ام ترکیبی است از شبکه ی افق و من و تو لپ گلی!
ترکیب جذابی ست...نه؟
زنده ام
امتحان دارم و حوصله ی خواندن ندارم ، ارشد دارم و چیزی نمیخوانم ایضا...
هنوز و بیشتر از همیشه با بابا بحث میکنم ، او؟
میخندد... داد که میزنم سرش را می اندازد پایین.
مامان فاطمه از همیشه مریض تر است. شب ها ریه هایش را با روغن سیاهدانه ماساژ می دهم ، پلاستیک میکشم ، باز هم سپیده نزده همه ی درها و پنجره هارا باز میکند و نزدیک به در حیاط سرش را میگذارد روی دوزانو و میخوابد.
بابا هم می آید ملحفه میکشد روش، با ظرافتی زنانه ، طوری که از یک مرد نظامی دور و بعید بنظر میرسد.
مامانبزرگ زینب را ماه هاست ندیدم.
امروز زنگ زدم حالش را پرسیدم ، گفت صبح رفته رأی داده ، پرسیدم تنها؟ گفت قبلا داده بودم خاله روی یک کاغذ برایم نوشته بود، باز ترسیدم بد خط بنویسم قبول نکنند، دادم یکی از خانم های همان جا برام نوشت ، تاکید میکرد که البته حواسم بود دارد چی مینویسد، میخواست بگوید هنوز حواس جمع است، میخواستم بگویم هنوز نابی...
همه ی مدت لبخند روی لب هام بود و اشک توی چشم هام...
زنده ام...
روبراه...
در نوسان بین نور و تاریکی
حزن و شادی
و اصلا نمیدانم شادی را میخواهم؟ و نمی دانم شادی، نور است؟
زنده ام...
+محبت هاتان بوسه باران...
وقتی یکی کارمند پروژه ای شماست ، و هیچ صنم دیگه ای باهم ندارید استوریاشو نبینید شاید دری وری نوشده باشه:(
#چقه امروز بد بود
وقتی آدم بهتون یه وویس میده و ازتون میخواد یچیزی رو اطلاع رسانی کنید، همون وویس رو بعنوان اطلاع رسانی پخش نکنید :(
دیدید فقط من نیستم که وقتی یکی بم نمیگه خانم ساجده
یا ساجده ی عزیز ولی به بقیه میگه ناراحت میشم؟
:))
از اینکه سطح حسادتم رو به درون مناظرات ریاست جمهوری رسوخ دادم خرسندم
پسرهمسایمون از حول و حوش ساعت 9 و نیم هرشب هوس میکنه با آهنگای گوگوش و حمیرا و لیلافوهر خودشو خفه کنه و متاسفانه از اونجایی که بابا موقع ساختن طبقه دوم فکر میکرده "کی به کیه ، ما که قراره بفروشیم بریم" منم مجبورم در حین درس خوندن باهاش همراه شم.
الان داشتم وسط نشانگان اسکیزوفرنی میگفتم :انزوا بعد یهو خوندم "کلاغهای خبرچین میان هزار تا دسته
با پرهای شکسته میگن که عاشق تو تو انزوا نشسته"
تف به این زندگی
من اگه بدونم اولین بار کی واسه بابام واتس اپ نصب کرد 😒
+برای صد و یکمین بار از صد و یکمین گروه پویش مردمی فلان کاندید لفت میدهد
در حالیکه همه ی انسان ها الان دارن از خواب بیدار میشن(حیواناتو در جریانش نیسم) من تازه فایلو میفرسم لپ تاپو خاموش میکنم و با چشمای پف کرده به تخت میرم.
اینم زندگی ما:/
آدم دو دقه میره خبر بخونه ، حالش بهم میخوره از بس کامنتای پر از حقارت و عقده و توحش رو از این جناح بهاون جناح ، از اون جناح به این جناح می بینه
آدم شید دیگه أه