موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

#حسین(ع)

تا وقتی شما هستین 

ما بازم فکر میکنیم راهی هست...

 

سـین چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ - 13:7

خوابم نمیبره....

سـین چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ - 1:36

دارم برای مامانبزرگم سوپ درست میکنم ، از توی اینترنت.صب خاله میان میبرن.

البته نمی‌دونم میتونن بخورن یا نه 

ولی فک کردم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد 

 

+کاش خوشمزه بشه ....

سـین چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ - 0:32

بچه ها 

توروخدا خیلی برای مامانبزرگم دعا کنین 

هرکی هرمدلی که می‌دونه...

فقط دعا کنین 

حالشون خوب نیست

سـین سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ - 19:32

ابوالفضل (پسر خالم)زنگ زده به پرستار آی سی یو، اونم بهش گفته مامانبزرگ شما از همه ی بستریای آی سی یو سرحال تره، از صب با همه ی بیمارا آشنا شده یه بیوگرافی هم از خودش و بچه ها ونوه هاش به همشون داده ...

شما باشین دلتون غنج نمیره براش؟ 

+کاش زود بیارنش بخش بشه دیدش...

سـین دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ - 21:28

همچنان یاد مامانبزرگ زینبم باشید ...ممنون

من نمی دونم چرا آی سی یو امکان موندن همراه نداره..ولی میدونم مامانبزرگ من تنهایی رو دوس نداره و این غصه دارم می کنه ...🥺🥺

سـین دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ - 18:59

لباسا ...آدما...

سـین دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ - 18:58

بازم...

برای سلامتی مامانبزرگ خوشگلم دعا میکنین؟

سـین دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ - 0:12

من اگه یروزی تصمیم گرفتم چادر سرم نکنم بدونین که مهمترین دلیلش قطعا این خواهد بود که انتظار آدما از دخترای چادری آزارم میده.

از اینکه بعضیا بخوان با انگشت نشونم بدن یا دربارم حرف بزنن و بعد هر تحلیل بگن «خوبه چادریم هست» حقیقتا زجر می کشم...

بنابراین یه لحظه هایی هست که از ته دل می‌خوام اون شکلی از حجابو داشته باشم که باعث کم شدن ارزش فرهنگی سنتی که تو ذهن دیگران داره نشم.

سـین پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۰ - 14:18

دارم به عمیق ترین شکل ممکن از انجام کارام طفره میرم :/

سـین چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ - 14:7

بابا

سلام. دیروز تولد شما بود بابا... پیش خودم گفتم حالا که این روزا یکی یکی آدما میرن و یه صفحه توی فضای مجازی ازشون می مونه حرفایی که هیچوقت نشده بگم رو اینجا بنویسم واسه اون روزی که میرم و احتمالا اینجا و اینستا تا مدتی باقی بمونه..

اول تولدتون مبارک...

اما بعد...

من... من دختر سر براهی نبودم بابا، من همیشه اونی بودم که ترس به جونتون مینداخت ؛ با تصمیماتش با کاراش با حرفاش ...

من بیشترین مخالفت‌هارو توی خونه داشتم ، بیشترین قوانین شما واسه خانواده رو من بودم که زیر پا گذاشتم،

یعنی می‌خوام بگم شعورم می رسه و اینو می فهمم.

میفهمم که قاطع ترین و گستاخانه ترین «نه» های مکرر من شما رو میکشوند به پناه بردن به زهرا و چشم گفتنا و کوتاه اومدناش...

ما سر یچیزایی صریحا اختلاف نظر داشتیم (و داریم) ، سر سنت و مدرنیته ، علوم انسانی ، هنر، موسیقی، قرتی بازیایی (از نظر شما) مث یوگا ، سر خیلی چیزا...جز اختلاف نظر! 

ما سر اختلاف نظر ، اختلاف نظر نداشتیم. یعنی که شما هیچوقت حس نکردی من پسر نوحم...نشد که حس کنم زهرا رو بیشتر از من دوس داری. حتی وقتی در ظاهر اینطور بنظر می‌رسید ...من خوب میدونستم که منو یه شکل دیگه دوس داری، یه شکل سخت و عجیب.

به روم نیوردی که کجاها عمیقأ غلطم.

برعکس من ... من هربار سرکوچیکتربن خطاهای محاسباتی شما تا مدت ها نیش و کنایه زدم. لابد فکر میکردم این شکلی بزرگ میشم...

می دونی بابا ؟ می‌خوام بگم من مثل زهرا یا خیلی دخترای دیگه از باباهاشون ، ظاهرا هیچوقت از شما اسطوره نساختم. 

شما یه بابا بودی بدون فاصله... یه بابا که میذاشت من غلط های دیکته شو بگیرم. میشکست و هیچوقت الکی بی نقص جلوه نمی کرد.

و خب ...حالا که فکر میکنم این بهترین مدل بابا بودن بود واسه کسی مثل من. 

ازت ممنونم که این شکلی بودی... که تحملم کردی... من تلخِ تلخِ تلخو...که انقدر خودت بودی که نیازی به تصویر سازیای پر از اغراق واسه کافی بودنت نداشتم. 

من اگه یروزی بخوام شما رو نقاشی کنم... یه کتابخونه ی بزرگ میکشم، با یه عینک بدون فریم که ذره بین چشم راستش از جا کنده شده و با چسب و به شکل ناشیانه ای وصله شده. 

چی از این قشنگتر بابای کاملا کافی ؟؟!

 

 

سـین یکشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۰ - 14:24

ناراحت و خسته ام....ناامیدم ؟ نمی‌دونم 

سـین چهارشنبه سوم شهریور ۱۴۰۰ - 0:11
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین