مطالب منتشر شده در وبلاگ
ساعت یازده و نیم شب تو واتس اپ زنگ نزده بودم به استاد واسه امتحان شفاهی. که خب بسلامتی زدم...
😒
+مال امشب نی هی نیاین بگین تازه دهه :/
دیشب خسه بودم الان نویشدم
ریحانه نوشده : امروز آخرین روز از آخرین بهار قرنه...
آخرین روز از آخرین بهار قرن دیگه ، کسی حتی اسممون یادش نیست...
این روزها با هیچ کس اندازه ی گوگل ترنسلیت مراوده نداشته ام.
امروزمیگفت حالش از این حجم از زبان بلد نبودنم بهممیخورد، گفت حوصله ندارد که صبح خروس خوان بخاطر ترجمه های من از خواب بیدار شود و بعد پتو را کشید رویسرش...
من همنشستم رویصندلی کنار میزتحریر وسعی کردم حالی اش کنم که قرار نیست همیشه اینطوری باشد ، چون حتی اگر در بی علاقه ترین حالت دخترانه ام باشم ، باز مجبورم این تابستان زبانم را تقویت کنم و آزمون تافل بدهم.
بعد هم انگشت سبابه امرا گرفتمجلوی آن دوتا چشم نارنجی و قرمزش و گفتم : اینم یادت باشه که یروزی امتومحتاج من میشی !
احمق برگشته میگوید ؛ این حرفهارا برو به آدم ها بزن ،من اینچیزها حالیم نیست و دوباره پتو را کشیده روی سرش و خوابیده!
کمکم بی هیچحرفی ترکشمیکنم....
آنوقت روزهایی میرسد که دست هایش را چفت کند لای چانه اش ، و توی دلش آرزو کند «کاش برگرده» ...«کاش صبح زود با صدای ضربه ی دستاش روی کیبورد بیدارم کنه» ...«کاش بیاد با چشمای قهوه ایش زل بزنه به چشمای نارنجی_قرمزم»
و من دیگر خیلی دور شده باشم...
یکی بیاد منو قانع کنه چرا با شناسنامه دادن و تابعیت ایرانی به فرزند زنان ایرانی مخالفه ؟
( نمی گم موافقم یا مخالف ، یکی که سفت و سخت مخالفه نیاز دارم بیاد قانعم کنه ، فقط دری وری نگه در حد امکان)
بعدش :ولی من قانع نشدم.
از غیرت ورزیدن بیجا بپرهیز که زن سالم را به بیماری و پاکدامن را به گناه میکشاند.
نهج البلاغه /نامه ٣١ حضرت علی علیهالسلام
+ولی نمیدونم چرا دین رو نصفه نصفه می فمیم.
یحتمل که نفع یسریا و بستر خریّت یسریای دیگه تو این نصفه نصفه ها فراهمه...
وقتی قراره به درخواست بچه هاتون جواب + بدین ، شرط و شروط و اما و اگر و سفارشاتو همون اول نگید...
اول یهجواب مثبت تمام وکمال بهشون بدین، یجوری که ته دل وذهنشون عمق بگیره...
بعد بقیه ی تبصره هارو
- میدونم که میگم....
بهش میگم : انگار خدا اینارو رسونده بود تو پیاله ی دستات که نت بزنی و بفرسی واسه چشمام
بهم میگه: دنیا دومینو تر از چیزیه که ما بهش فکر میکنیم...
.
.
.
من اما دوس ندارم خدا این دومینو رو چیده باشه و رفته باشه واسه خودش چای درست کنه....
من این تعبیرو با بغض قورت میدم که دیگه نگه !
میدونی ....
من دیگه فایده ندارم !
اینه چیزی که الکی الکی دارم باش می جنگم....
این جنگ اصلا قهارانه نیست ، ترحم انگیزه....
بدی شم اینه که آدم از رو جو و واسه اینکه پرستیژشو حفظ کنه نظر بده ، سکوتم نکنه ها ، رسما نظر بده
چندهفته پیش استاد درباره ی هم جنس گرایی می پرسید ،شما تصور کنین فقط سه نفر اعلام کردیم که با این مساله مخالفت داریم
بعد بقیه که اتفاقا تعداد مذهبیاشونم کم نبود، نه که ساکت باشنا ، نه که دهنشونو ببندن من دلم خوش باشه اینا بلدن دهنشونم ببندن ها، نه فرزندانم نه... وقتی دیدن ده نفر موافقن شروع کردن اعلام موافقت کردن ( بعد اونوخ استاد میخواست آمار بگیره اصا)
+یهو یادم افتاد :(
امروز مراسم هفته...
مراسم نمیگیریم ، من میگم حالا واسه سی نفر آدم دور هم نشستن این همه خرج کردنتون چیه؟ و اینکه حداقل پولشو بدین چهارتا الرحمن براش بخونن
میان میخورن میشینن غیبت میکنن و نهایتا میرن
که عمه ناهید برافروخته میشه :))))
یعنی مثلا اون اصلا نمیشینه به حرف زدن و غیبت کردن و خوردن :))) میدونین؟
Dokhtare Yazdimon:
Yup👍
Sajede:
دوباره خارجکی ح زد 😒😒😒
Mahbobe:
محرابی یعنی کامنتامون رو ندیده!
H**da:
دوست داره بااولویتش خارجکی بحرفه😒
Dokhtare Yazdimon:
یِ یِ یِ😒
Sajede:
هرررردوتادون بلاکید
Dokhtare Yazdimon:
بهتررررررر
اصن کی گفت سری قبلی منو انبلاک کونی
Mahbobe:
هدیییییی😒😒😒
Sajede:
کار پیش اومد 😒😒
Dokhtare Yazdimon:
با اولویت من درست حرف بزنا😒
دیگه پیش نیاد بی زحمت😒
Mahbobe:
همدون بلااااکید😒😒😒
Sajede:
ولشون کون
شخصیت ندارند
Dokhtare Yazdimon:
بهتررر😒
ت خبی😒
مدح خوان:
چدونه
Mahbobe:
آرههههه باباااا😒😒
بچه ها نامه رو بردن واسه اعتراض، رئیس دانشکده گفته من نظرم اینه بذارید بعد از این ترم پیگیریش کنم ، استاد باهاتون لج میکنه.
بعد بچه ها گفتن نفرمایید ! اساتید ما تحصیل کردن !
رئیس دانشکده گفته : تحصیلات که شعور نمیاره
:)))))))))))))))
https://survey.porsline.ir/s/Hrkq4k6
می بینم که میخواید برید پرسش ناممونو جواب بدین ![]()
میانگین 5 دقیقه میشه کلا
ان شاالله تو پرسشنامه هاتون جبران کنم
بذارید من این لعنتی رو تموم کنم برم سراغ بعدی :(((
بعدش نوشت : می فرمان تو که گفتی نیومدین هم بدرک :))
من نگفتم بدرک ، لکن حالا از اون وقتاییه که نسبت به سرگذشتم نادمم
+ما رو دور نندازید:)) ما اونقدرام بد نیستیم:)
در این راستا که استادای پسر دوست از ما دخترهای عقده ای نسازن و ما دچار عقده ی الکترا نشیم ، از این لحظه فتوا میدم که فقط کریم و حسینعلی استاد واقعی ان و بقیه حکم استاد ندارن. لذا هر گونه همکاری با بقیشون مکروهه.
من دلم پررر میکشه واسه یه دقیقه سرکلاس کریم نشستن که فقد بگه: خانما سوالی ندارن
:(((((
استفتائات ساجده بنت الخمینی :(((
ولی ازونجایی که دخدر روزهای سختم ، یه مصاحبه پیاده کردم که با عذاب وجدان کمتری به مردن ادامه بدم:))
پس فردا کفنم خشک نشده نگن مرحومه مسولیت قبول میکرد از پسش برنمیومد.
هرجوری حساب کنیم من قرار بود الان با سارا و ام البنین و وجیهه سعیده گلستان شهدا باشم نه زیر سرم .
+لعنتی :(
چند پست قبل تر که درباره ی خجالت کشیدن های بیخودی و پرسیدن های مکرر از مامان فاطمه نوشتم ، فکر کردم چقدر بی حد و حصر ، چقدر سرتا سر، چقدر بیخود و بی جهت به مامان فاطمه رجوع میکنم!
مثلا این روزها هربار تصمیم میگیرم از خانه بزنم بیرون می پرسم : مامان ! یعنی کرونا نمیگیرم؟!
مامان فاطمه که خسته نمیشود از توضیح دادن هم هربار میگوید: اگه دستکش دستت کنی ، ماسک بزنی ، ژل همرات ببری و مواظب باشی نه .
بعد من انگار که میخواهم مامان فاطمه برای حرفش ضمانت اجرایی بدهد میپرسم: اگه گرفتم چی؟
و دوباره و دوباره و دوباره هم میپرسم....
چقدر مکرر می رسم به مامان فاطمه... چقدر مکرر پناه می برم به بیخیالی های دوست داشتنی اش !
پشت آن چشم های میشی که دنیا را هیچوقت آنقدری که به ما بدی کرده ، بی رحم نمی بیند....!
بدون رودربایستی ، این هیجانی که مچاله ام کرده بیشتر از آن که غم باشد ،خشم است لپ گلی !
خشم دوست نداشتن خیلی چیزها ، سرجا نبودنشان ، به قدر و اندازه نبودنشان!
و بعدتر وقتی نشد خشمم را فریاد بزنم ، غصه دار شدم...
می فهمی ؟!
این کار را که تحویل بدهم ، تا مدت ها هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم.
به اندازه ی هفت ماه ممتد زمان لازم دارم برای هیچ کاری نکردن و چپیدن توی اتاق و خواندن و فکر کردن و فکر کردن و خواندن!
برای اینکه کرور کرور پیامک بدون جواب روی سیمکارتم و کرور کرور پیغام توی ایمیل و تلگرام و بله و واتس اپ نداشته باشم و شب ها با عذاب وجدان سرم را روی بالش نگذارم.
برای اینکه تا وسط کار نرفته باشم و بخاطر بی تعهدی و بی توجهی آدم های دیگر همه ی انرژی ام را توی یک چشم بهم زدن از دست نداده باشم!
می دانی لپ گلی جان !؟
لعنت به همه ی شلوغی هایی که آدم را خسته می کنند بی هیچ نتیجه ای !
اگر قرار است به نتیجه نرسیم مگر خلوت و مفت خوری و هیچ کاری نکردن چه عیبی دارد ؟!
عمیقا میلم رو به مفت خوری میرود ، میدانی؟!!
از بس نامه های اعتراض آمیز کلاسو نوشتم دادم دست بچه ها بردن پیش این مسئول و اون مسئول ، حس میکنم دیگه لحن و ادبیاتم آشناس
مثلا فردا نامه رو ببرن بدن دست دکتر سماواتی یوهو بگه: اینم فلانی نوشده؟
:(
بعد نمیدونم چرا حس میکنم تنها آشوبگر در کل مملکت منم ! و خجالت میکشم بابت این نامه ها:(
یعنی میدونی؟ زیاد پیش میاد فاز خجالت کشیدنامو نمی فهمم! خجالت میکشم بعدش از خودم میپرسم خب چرا؟!
بعد میرم آویزون میشم به دست و پای مامان فاطمه که " مامان کار زشتی کردم؟!"
همین چندروز پیش سر کلاس آنلاین استاد گفت :بچه ها بفرمایید چای!
بعد من گفتم : نوش جانتون!
و هرچی صبر کردم هیشکس دیگه هیچی نگفت... اونوقت من خجالت کشیدم:(
و هی از مامان فاطمه می پرسیدم: کاری بدی کردم؟ نه واقعا؟ راس میگی ؟
حالا دوسه ماهی شده که با ثنا مفصل حرف نزدیم...هردو به مفصل گویی معتادیم و اعتیاد به مفصل گویی مخاطب های خودش را دارد!
آنوقت ها که دانشگاه تعطیل نبود و هرهفته دست کم سه روز هم صحبت می شدیم، آنقدر اشتراک حادثه داشتیم تا بشود توی چندتا جمله همه چیز را چپاند!
اما فاصله که بیشتر شد، اشتراک حادثه و سابقه ی تماشامان که رفته رفته بی رنگ شد، دیگر نتوانستیم مختصر بگوییم و دلمان خنک شود !
هرازگاهی پیامک میدهیم : خوبی؟ و بعد که احوالپرسی تمام میشود یک گزارش اجمالی از همه ی محتویات درونمان میریزیم روی دایره و ادامه اش را اینطوری تمام می کنیم: باید مفصل برات بگم...
میترسم ته نشین شویم !
می دانی؟