موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

ساعت یازده و نیم شب تو واتس اپ زنگ نزده بودم به استاد واسه امتحان شفاهی.  که خب بسلامتی زدم...

😒

+مال امشب نی هی نیاین بگین تازه دهه :/

دیشب خسه بودم الان نویشدم

 

سـین شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ - 21:59

ریحانه نوشده : امروز آخرین روز از آخرین بهار قرنه...

آخرین روز از آخرین بهار قرن دیگه ، کسی حتی اسممون یادش نیست...

 

سـین شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ - 20:22

صدای اسپری بهم‌استرس میده....

سـین شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ - 1:0

فقط اون سری که کچل کردم :))))))))))))))))))))))

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 20:1

این روزها با هیچ کس اندازه ی گوگل ترنسلیت مراوده نداشته ام. 

امروز‌میگفت حالش از این حجم از زبان بلد نبودنم بهم‌میخورد‌، گفت حوصله ندارد که صبح خروس خوان بخاطر ترجمه های من از خواب بیدار شود و بعد پتو را کشید روی‌سرش...

من هم‌نشستم روی‌صندلی کنار میزتحریر و‌سعی کردم حالی اش کنم که قرار نیست همیشه اینطوری باشد ، چون حتی اگر در بی علاقه ترین حالت دخترانه ام باشم ، باز مجبورم این تابستان زبانم را تقویت کنم و آزمون تافل بدهم. 

بعد هم انگشت سبابه ام‌را گرفتم‌جلوی آن دوتا چشم نارنجی و قرمزش و گفتم : اینم یادت باشه که یروزی ام‌تو‌محتاج من میشی ! 

احمق برگشته میگوید ؛ این حرفهارا برو به آدم ها بزن ،‌من این‌چیزها حالیم نیست و دوباره پتو را کشیده رو‌ی سرش و خوابیده! 

کم‌کم بی هیچ‌حرفی ترکش‌میکنم....

آنوقت روزهایی میرسد که دست هایش را چفت کند لای چانه اش ، و توی دلش آرزو کند «کاش برگرده» ...«کاش صبح‌ زود با صدای ضربه ی دستاش روی کیبورد بیدارم کنه» ...«کاش بیاد با چشمای قهوه ایش زل بزنه به چشمای نارنجی_قرمزم» 

و من دیگر خیلی دور شده باشم...‌

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 15:8

یکی بیاد منو قانع کنه چرا با شناسنامه دادن و تابعیت ایرانی به فرزند زنان ایرانی مخالفه ؟

( نمی گم موافقم یا مخالف ، یکی که سفت و سخت مخالفه نیاز دارم بیاد قانعم کنه ، فقط دری وری نگه در حد امکان)

 

بعدش :ولی من قانع نشدم.

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 13:26

از غیرت ورزیدن بیجا بپرهیز که زن سالم را به بیماری و پاکدامن را به گناه می‌کشاند. 
نهج البلاغه /نامه ٣١ حضرت علی علیه‌السلام

 

+ولی نمیدونم چرا دین رو نصفه نصفه می فمیم. 

یحتمل که نفع یسریا و بستر خریّت یسریای دیگه تو این نصفه نصفه ها فراهمه...

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 13:13

پرسش نامه

8 نفر  دیگه لازم داریم :|

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 12:58

وقتی قراره به درخواست بچه هاتون جواب + بدین ، شرط و شروط و اما و اگر و سفارشاتو همون اول نگید...

اول یه‌جواب مثبت تمام و‌کمال بهشون بدین، یجوری که ته دل و‌ذهنشون عمق بگیره...

بعد بقیه ی تبصره هارو 

- میدونم که میگم....

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 12:1

بهش میگم : انگار خدا اینارو رسونده بود تو پیاله ی دستات که نت بزنی و بفرسی واسه چشمام

بهم میگه: دنیا دومینو تر از چیزیه که ما بهش فکر میکنیم...

.

.

.

من اما دوس ندارم خدا این دومینو رو چیده باشه و رفته باشه واسه خودش چای درست کنه....

من این تعبیرو با بغض قورت میدم که دیگه نگه !

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 11:53

دلم وقت تلف کردن میخواد....

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 1:12

مهمون امروز و فردا

میدونی ....

من دیگه فایده ندارم !

اینه چیزی که الکی الکی دارم باش می جنگم....

این جنگ اصلا قهارانه نیست ، ترحم انگیزه....

 

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 0:57

اصا نمیفهمم چمه !!!

 

 

سـین جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ - 0:40

بدی شم اینه که آدم از رو جو و واسه اینکه پرستیژشو حفظ کنه نظر بده ، سکوتم نکنه ها ، رسما نظر بده

چندهفته پیش استاد درباره ی هم جنس گرایی می پرسید ،‌شما تصور کنین فقط سه نفر اعلام کردیم که با این مساله مخالفت داریم

بعد بقیه که اتفاقا تعداد مذهبیاشونم کم نبود، نه که ساکت باشنا ، نه که دهنشونو ببندن من دلم خوش باشه اینا بلدن دهنشونم ببندن ها، نه فرزندانم نه... وقتی دیدن ده نفر موافقن شروع کردن اعلام موافقت کردن ( بعد اونوخ استاد میخواست آمار بگیره اصا) 

 

+یهو یادم افتاد :(

 

سـین پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ - 20:29

 امروز مراسم هفته...

مراسم نمیگیریم ، من میگم حالا واسه سی نفر آدم دور هم نشستن این همه خرج کردنتون چیه؟ و اینکه حداقل پولشو بدین چهارتا الرحمن براش بخونن

میان میخورن میشینن غیبت میکنن و نهایتا میرن

که عمه ناهید برافروخته میشه :))))

یعنی مثلا اون اصلا نمیشینه به حرف زدن و غیبت کردن و خوردن :))) میدونین؟

سـین پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ - 13:12

اگه نزنه تو ذوق من که استاد نیست...

😒

سـین چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ - 16:51

چونکه دیگه رد دادیم :(

Dokhtare Yazdimon:
Yup👍

Sajede:
دوباره خارجکی ح زد 😒😒😒

Mahbobe:
محرابی یعنی کامنتامون رو ندیده!

H**da:
دوست داره بااولویتش خارجکی بحرفه😒

Dokhtare Yazdimon:
یِ یِ یِ😒

Sajede:
هرررردوتادون بلاکید

Dokhtare Yazdimon:
بهتررررررر

اصن کی گفت سری قبلی منو انبلاک کونی

Mahbobe:
هدیییییی😒😒😒

Sajede:
کار پیش اومد 😒😒

Dokhtare Yazdimon:
با اولویت من درست حرف بزنا😒

دیگه پیش نیاد بی زحمت😒

Mahbobe:
همدون بلااااکید😒😒😒

Sajede:
ولشون کون 
شخصیت ندارند

Dokhtare Yazdimon:
بهتررر😒

ت خبی😒

مدح خوان:
چدونه

Mahbobe:
آرههههه باباااا😒😒

سـین چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ - 15:50

خیلی خوبه اصن

بچه ها نامه رو بردن واسه اعتراض، رئیس دانشکده گفته من نظرم اینه بذارید بعد از این ترم پیگیریش کنم ، استاد باهاتون لج میکنه.

بعد بچه ها گفتن نفرمایید ! اساتید ما تحصیل کردن ! 

رئیس دانشکده گفته : تحصیلات که شعور نمیاره 

:)))))))))))))))

سـین چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ - 1:48

که ایزد در بیابانت دهد باز...

https://survey.porsline.ir/s/Hrkq4k6

می بینم که میخواید برید پرسش ناممونو جواب بدین 

میانگین 5 دقیقه میشه کلا

ان شاالله تو پرسشنامه هاتون جبران کنم

بذارید من این لعنتی رو تموم کنم برم سراغ بعدی :(((

بعدش نوشت : می فرمان تو که گفتی نیومدین هم بدرک :))

من نگفتم بدرک ، لکن حالا از اون وقتاییه که نسبت به سرگذشتم نادمم 

+ما رو دور نندازید:)) ما اونقدرام بد نیستیم:)

سـین چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ - 0:43

غصه میخورم...

سـین سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ - 18:51

در این راستا که استادای پسر دوست از ما دخترهای عقده ای نسازن و ما دچار عقده ی الکترا نشیم ، از این لحظه فتوا میدم که فقط کریم و حسینعلی استاد واقعی ان و بقیه حکم استاد ندارن. لذا هر گونه همکاری با بقیشون مکروهه. 

من دلم پررر میکشه واسه یه دقیقه سرکلاس کریم نشستن که فقد بگه: خانما سوالی ندارن 

 

:((((( 

استفتائات ساجده بنت الخمینی :(((

 

 

سـین سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ - 15:50

ولی ازونجایی که دخدر روزهای سختم ، یه مصاحبه پیاده کردم که با عذاب وجدان کمتری به مردن ادامه بدم:)) 

پس فردا کفنم خشک نشده نگن مرحومه مسولیت قبول میکرد از پسش برنمیومد.

 

 

سـین سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ - 15:43

هرجوری حساب کنیم من قرار بود الان با سارا و ام البنین و وجیهه سعیده گلستان شهدا باشم نه زیر سرم . 

+لعنتی :(

سـین سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ - 15:42

چشم های میشی..‌

چند‌ پست قبل تر که درباره ی خجالت کشیدن های بیخودی و پرسیدن های مکرر از مامان فاطمه نوشتم ، فکر کردم چقدر بی حد و حصر ، چقدر سرتا سر، چقدر بیخود و بی جهت به مامان فاطمه رجوع میکنم! 

مثلا این روزها هربار تصمیم میگیرم از خانه بزنم بیرون می پرسم : مامان ! یعنی کرونا نمیگیرم؟! 

مامان فاطمه که خسته نمیشود از توضیح دادن هم هربار میگوید: اگه دستکش دستت کنی ، ماسک بزنی ، ژل همرات ببری و مواظب باشی نه .

بعد من انگار که میخواهم مامان فاطمه برای حرفش ضمانت اجرایی بدهد میپرسم: اگه گرفتم چی؟

و دوباره و دوباره و دوباره هم میپرسم....

چقدر مکرر می رسم به مامان فاطمه... چقدر مکرر پناه می برم به بیخیالی های دوست داشتنی اش ! 

پشت آن چشم های میشی که دنیا را هیچوقت آنقدری که به ما بدی کرده ، بی رحم نمی بیند....!

 

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 23:26

بدون رودربایستی ، این هیجانی که مچاله ام کرده بیشتر از آن که غم باشد ،خشم است لپ گلی !

خشم دوست نداشتن خیلی چیزها ، سرجا نبودنشان ، به قدر و اندازه نبودنشان! 

و بعدتر وقتی نشد خشمم را فریاد بزنم ، غصه دار شدم...

 

می فهمی ؟!

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 19:17

این کار را که تحویل بدهم ، تا مدت ها هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم. 

به اندازه ی هفت ماه ممتد زمان لازم دارم برای هیچ کاری نکردن و چپیدن توی اتاق و خواندن و فکر کردن و فکر کردن و خواندن!

برای اینکه کرور کرور پیامک بدون جواب روی سیمکارتم و کرور کرور پیغام توی ایمیل و تلگرام و بله و واتس اپ نداشته باشم و شب ها با عذاب وجدان سرم را روی بالش نگذارم. 

برای اینکه تا وسط کار نرفته باشم و بخاطر بی تعهدی و بی توجهی آدم های دیگر همه ی انرژی ام را توی یک چشم بهم زدن از دست نداده باشم!

می دانی لپ گلی جان !؟ 

لعنت به همه ی شلوغی هایی که آدم را خسته می کنند بی هیچ نتیجه ای ! 

اگر قرار است به نتیجه نرسیم مگر خلوت و مفت خوری و هیچ کاری نکردن چه عیبی دارد ؟! 

عمیقا میلم رو به مفت خوری میرود ، میدانی؟!! 

 

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 18:25

از بس نامه های اعتراض آمیز کلاسو نوشتم دادم دست بچه ها بردن پیش این مسئول و اون مسئول ، حس میکنم دیگه لحن و ادبیاتم آشناس

مثلا فردا نامه رو ببرن بدن دست دکتر سماواتی یوهو بگه: اینم فلانی نوشده؟

:(

بعد نمیدونم چرا حس میکنم تنها آشوبگر در کل مملکت منم ! و خجالت میکشم بابت این نامه ها:(

یعنی میدونی؟ زیاد پیش میاد فاز خجالت کشیدنامو نمی فهمم! خجالت میکشم بعدش از خودم میپرسم خب چرا؟!

بعد میرم آویزون میشم به دست و پای مامان فاطمه که " مامان کار زشتی کردم؟!" 

همین چندروز پیش سر کلاس آنلاین استاد گفت :بچه ها بفرمایید چای!

بعد من گفتم : نوش جانتون!

و هرچی صبر کردم هیشکس دیگه هیچی نگفت... اونوقت من خجالت کشیدم:(

و هی از مامان فاطمه می پرسیدم: کاری بدی کردم؟ نه واقعا؟ راس میگی ؟

 

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 15:28

و خب قبول کنید بعضیا خیلی بیمزه ن :///

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 15:26

بازم خوابم‌میاد :(

سـین دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ - 10:27

حالا دوسه ماهی شده که با ثنا مفصل حرف نزدیم...هردو به مفصل گویی معتادیم و اعتیاد به مفصل گویی مخاطب های خودش را دارد!

آنوقت ها که دانشگاه تعطیل نبود و هرهفته دست کم سه روز هم صحبت می شدیم، آنقدر اشتراک حادثه داشتیم تا بشود توی چندتا جمله همه چیز را چپاند! 

اما فاصله که بیشتر شد، اشتراک حادثه و سابقه ی تماشامان که رفته رفته بی رنگ شد، دیگر نتوانستیم مختصر بگوییم و دلمان خنک شود !

هرازگاهی پیامک میدهیم : خوبی؟ و بعد که احوالپرسی تمام میشود یک گزارش اجمالی از همه ی محتویات درونمان میریزیم روی دایره و ادامه اش را اینطوری تمام می کنیم: باید مفصل برات بگم...

 

میترسم ته نشین شویم !

می دانی؟

سـین یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۹ - 20:38
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین