مطالب منتشر شده در وبلاگ
ولی دوباره امشب چقد خودمو و زندگی رو دوس دارم :|
خدایا نکنه میخوام بمیرم !
چم شده ؟
پر از چیزاییم که انگار نیاز دارم دربارشون حرف بزنم و بنویسم تا سبکشم
اما انقد خسته ام که حتی نمیتونم بنویسم...
به طرز عجیبی امشب خودمو دوست دارم!
البته همیشه دارم ولی امشب عجیب تر... نمیدونم والا
این زن هایی که میان تراپی اما نمیخوان همسرشون بفهمه غمگینم میکنن...فکر کن! آدمی که قرار بوده نزدیک ترین باشه بهت، نه تنها خودش هیچی از حالت نفهمه و پیگیر نباشه، که حتی اونقدر امن یا فهمیده نباشه که بخوای خودت بهش بگی داری چه روزایی رو میگذرونی.
و دلیل هم نمیشه که فردا پروتکل کارگاه جدید رو نرسونم به کلینیک
ولی خب...اینا دلیل نمیشه که دلم نخواد برای چیزی که این روزها تو اتاق درمان جربه میکنم گریه کنم....
چندشب پیش با میم ویدیو کال کردیم، این مدتی که این اتفاقات افتاده کاملا متوجه اضطراب و آشفتگی بچه های خارج از ایران میشم.
از بین افرادی که من باشون در ارتباطم دو نفر کلا ترجیح میدن روی موج سوشال مدیا پیش برن و اونقد نفرت و خشم دارن که حتی بخاطر سکوت من چندباری بهم پریدن، یه نفرشون هم در نهایت منو انفالو کرد.
میم و نگار اما تقریبا گشوده ان و کنجکاو..
نگار در عین حال که نظر مخالفی با من داره و در تلاش جدی برای تغییر حکومته ولی گاهی از من میشنوه و حالم رو میپرسه، خیلی گفتگوهای عمیقی نداریم اما هم اون درک میکنه من رو و هم من سعی میکنم حساش رو درک کنم ( خب ما هردو میدونیم و توافق داریم که درک حس دیگری به معنای موافقت با عقیده یا رفتارش نیست)
میم اما واقعا وسطه...مثل من... ما خیلی وقت ها برچسب وسط باز خوردیم.
اونایی هستیم که بین تقابل مردم و حکومت حق رو به مردم معترض میدیم و تکلیف بیشتر رو گردن حکومت میدونیم و توی تقابل حکومت با قدرت خارجی یا جایگزینی حکومت دیگه، ترجیح میدیم سمت همین حکومتی که هست وایسیم چون جایگزین بهتری نداریم.
خلاصه...توی اون ویدیو کال چیزی که من دیدم این بود که میم خیلی ترسیده ، خیلی وحشت کرده و تقریبا هیچ روایتی جز روایت غالبی که توی سوشال مدیا و بطور ویژه اینستا هست نداشته... خیلی ناامید و خسته و عصبانی بود.
حق هم داشت... اون جا هم از سمت یسری از ایرانی های خارج کشور تحت فشار بودن و این اوضاع رو بدتر میکرد.
وقتی یکم از روزمره بهش گفتم یه چیزی گفت که جالب بود، گفت میدونی دارم فکر میکنم که من اینجا یه روایت غالب میبینم و میشنوم ، و وقتی با تو و خانوادم حرف میزنم حس میکنم در عین حال زندگی مردم در جریانه.
گفتم خب آره دیگه !
گفت آخه حسی که قبل حرف زدن با تو داشتم این بود که همه چی بهم ریخته س و متوقف شده.
گفتم نه بابا ! اوضاع عالی نیست ولی خب به هرحال مردم دارن زندگی میکنند...خیلیا امید دارن...حتی اگر خشم یا غصه دارن...
من فکر میکنم گاهی وقتی ما چیزی رو در حال نابودی میبینیم حسامون هم جهت دار میشه ، تفکراتمون هم. یعنی اینکه میم حکومت رو در حال نابودی میدید و ناتوانی ای که توی این تصویری که براش ساخته بودن در حکومت میدید بیشتر هم ناامید و عصبانیش میکرد. انگیزه هاش و جهتشون رو تغییر میداد و...
پن: هوای ایرانی های به قول یک عده وسط باز خارج از کشور رو باید داشت...برای من ابدا مهم نیست که در نهایت عقیده شون و نظرشون قراره چی باشه، اما حالشون مهمه برام.
پن: میم اینستاشو دی اکتیو کرده چندروزه و اینم جالب بود.
پاک کردن لاک اکلیلی از روی ناخن وقتی چند لایه زدی...
من ظهر با دوتا خانوم سوار آسانسور کلینیک شدم ، یکیشون یهو گفت چقد بوی عطرتون خوبه .. تشکر کردم و داشتم تو دلم ذوق میکردم و عزت نفسم رو ترمیم میکردم که اره واقعا من همیشه سعی میکنم عطر بزنم و خوش بو باشم و...(اینارو به خودم میگفتما)
بعد یهو اون یکی پرسید: وای اره خیلی خوبه میشه اسمش رو بگید ؟
هی فکر کردم..هی فکر کردم و یادم اومد این ادکلن رو خواهرم خریده بود بعد یه بار استفاده کرد و چون یدونه گرون تر خریده بود اینو داد به من :)))))))))
کل تلاشی که برای ترمیم عزت نفسم میکردم دود شد رفت هوا
اسمشم یادم نیومد که به خانومه بگم
هیچی دیگه :))))
پن: البته که طبیعتاً من خودمم ادکلن و عطر دارم، منتها منظورم اینه این یکی که خیلی خوب و خاص بود رو خواهرم به عنوان یه چیز اشغالی انداخت به من ، در این حد در مقایسه با چیسان فیسانِ خواهرم بدبختم :|
حد حواس پرتیمو کجا میتونستم بیش از همه جا نشون بدم ؟
بله ... با ماشین رفتم کلینیک ، ماشینو تو پارکینگ طالقانی پارک کردم و موقع برگشت اسنپ گرفتم.
الان سوئیچو دادم بابا ، براش اسنپ زدم بره ماشینو برداره بیاد
والا دیگه نمیدونم......هیچی نمیدونم.... یعنی از اولم نمیدونستم و قرارم نبود بدونم....
نفسم خیلی سخت بالا میاد
و مطمئنم که دارم امتحان میشم...!! وگرنه این طبیعی نیست...
من فهمیدم یه بخشی از سردرد این هفته متوی کلینیک بخاطر این خوشبو کننده ی جدیدیه که تو اتاق گذاشتن.
این روزها سوره بلد گوش میدم... هروقت که خیلی گرفته و پرم...
با صوت راشد العفاسی ...چون اینو از بقیه بیشتر دوس دارم...
با اینکه میدونم قراره تو جلسهی فردا کدوم موضوع رو ارائه بدم اما دارم درباره یه چیز دیگه مطالعه میکنم و راستش یادم نیست از کی به این مرض مبتلا شدم...
غمگینم و فکر میکنم نیاز به قدرت دارم توی حرفه و شغلم....فقط اون موقع میتونم کارایی که خودم دلم میخواد رو انجام بدم.
بودن دکتر دال البته که حسابی دلگرم کننده ست وبابتش خداروشکر میکنم...
پنجشنبهی خوبی نبود خدای عزیز... و امیدوارم دیگه هیچوقت توی یه روز انقد شوکه م نکنی.... درسته که این شغل منه و من وظایفی دارم و و و و... اما رحم کن ...💔
یه فیلم از پرونده جفری اپستین دیدم و قلبم درد میکنه....قلبم واقعا درد میکنه....
اون بچه واقعا گناه داشت....من چرا اون فیلمو باز کردم ؟!
..
..
..
💔💔
چی بگم والا...از هرچی رسانه و سوشال مدیا و جمع و جمعیته بدم میاد... خودم بلدم فک کنم و بفهمم باید چه حسی داشته باشم و تصمیم بگیرم چیکار کنم.