موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

میخواستم بیام براتون از یه غزل تو دیوان شمس بگم...اومدم پایین دیدم کتابو جاگذاشتن بالا 

یادم بیارید بعداً بگمش...

شب بخیر

 

 

 

 

سـین پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ - 1:56

پنج شنبه درخواست معرفی به استاد دادم برا ترم تابستون

هنوز درخواستم رو سامانه تایید نشده 

زنگ زدم پیش پیش به استاد بگم چی بخونم و ایشالا کی بیام برا امتحان و... 

میگه فردا:| 

هیچوقت پیگیر و متعهد نباشید 

هیچوقت

 

الانم دعا کنین جوابمو بده که قانعش کنم اصا منطقی نیست این پاسخ :|||

سـین شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ - 17:6

تازیان را غم احوالِ گران باران نیست...

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

سـین یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ - 11:0

:)

قبل تر ها فکر میکردم باید از اندیشه ی جماعت مسلمان حراست بشه...

یک سالیه فکر میکنم و بهش مومنم که باید از هیجان جماعت مسلمان حراست بشه...

 

+افسار انداختن گردن هیجان آدم ها چیزیه که عاقبتش برام تاریکه...

کاری که اقای رائفی پور و دکتر عباسی و... میکنن.

من یه روزایی مرید دکتر عباسی بودم، الانم که نیستم و از صد فرسخی سخنرانی هاشون رد میشم اگه کسی ازم بپرسه مگه عباسی جایی حرف ناحق زده؟ احتمال ۹۹ و ۹ درصد میگم نه ! حداقل من نشنیدم ! 

اما منش سیاسی آدم هارو اگه از محتوای سیاسی شون جدا کردیم اونقدری آسه آسه و زیرزیرکی ضربه میخوریم که نفهمیم از کجا خوردیم. 

 

+چون که توهیناتون زیاد بود گفتم وقتتونو نگیرم همینجا به همه جواب بدم:) 

 

 

 

سـین شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰ - 19:32

این احمد قدیری از خیلی سال پیش تا حالا که میشناسمش یه شمه هایی از سرهم بندی داره که خداییش حیفه رائفی پور نیاره وردست خودش جانشینش نشه:)))

 

+ نیت از شما ، تحلیل تئوری فتنه از احمد قدیری :) 

نیتم نکردید مهم نیست ، اون خودش تحلیل میکنه :))))

 

 

یعنی خداشاهده سال ۹۵ از بس گفت الان فتنه میشه ، الانه که فتنه بشه ، الان دیگه نزدیکاشیم ... که من با تمام وجود کهیر زده و بلاکش کردم. 

 

سـین شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰ - 14:43

ظرفیت

من: أه چقدر این آقای .... ناله می کنه !!

بابا: ما که از زندگی آدما خبر نداریم،  مشکل داره این بنده خداام

من: یه بخشیش هم دست خود آدمه خب، جمع کنه زندگیشو

بابا: رو ظرفیت آدما شرط بندی نکن ساجده...نکن

 

 

 

+ گاهی از خودم میترسم....

سـین جمعه هجدهم تیر ۱۴۰۰ - 20:37

گره خوردگی

 کارام پیش نمیره

احتمالا به قول مادربزرگ استادمون، ان شالله نگفتم.

دعا میکنین؟ 

سـین سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ - 13:32

به میزان مشکی بودن موهای مهسا حسودیم شد 

 

یا رب :| 

 

سـین دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ - 20:26

:/

من از اون روزی که شوهر عمم دانستنی ها میفرسته تو گروه، نسبت به همه چی دنیا بدبین شدم 

سـین دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ - 19:45

زهرمار

اجتناب ، زهرمار است لپ گلی !

 

 

سـین دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ - 15:31

خونه

مامان فاطمه چندشب پیش خواب دیدن که یه آدم (بقول خودشون مقدس) بهشون یه نقطه از خونه رو نشون داده و گفته اونجا یچیزی هست که براتون خوب نیست.. حالا کجا بوده؟پشت یکی از ساعت دیواریا.

بابارو مجبور کردن ساعتو اوردن پایین دل و رودشو ریختن بیرون. چیزی نبود.

حالا دیگه هرروز تو هرنقطه ی خونه دارن دنبال یچیزی میگردن که نیست:)

گمونم منظورش من بودم:)))) باید منو بریزن دور 

 

عجب گیری افتادیما

سـین دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ - 13:21

💌

من ۲۴ سالگی رو رد کردم ، یعنی که احتمالا از سن بی گدار به آب زدن ها و خطاهای نوجوونی به قدر کافی فاصله گرفتم.

هیچوقت در مورد جنس مخالف چیزی توی روابطم نبوده که به مامان یا بابا نگفته باشم(هیچوقت! ختی یادمه یبار که خیلی بچگانه گول خوردم و میدونستم ممکنه تا آخر عمر به نظرشون دختر احمقی برسم ، بازم کلیت ماجرا رو براشون تعریف کردم) 

مدت هاست که دارم تلاش میکنم دوستام و دخترای دور و برمو قانع کنم که یه زنجیره ی اطلاع رسانی قوی داشته باشیم. 

یچیزی که مانع از عقده گشایی های یسری آدم‌تربیت نشده بشه. 

اما با همه ی اینا

هنوز هم وقتی یه نفر (چه از اون نوع خیلی متشخص نما و حرفه ایش و چه این پسر بچه های تازه به دوران رسیده ی مایه ی خنده) توی فضای مجازی (نه حتی حقیقی) ، میخوان حاصل عدم تربیت پدر و مادرشونو به نمایش بذارن ، اذیت میشم ، حالم بد میشه ، نگران میشم ...

و میخوام بگم که شما قرار نیست هییچ کاری کرده باشین دخترا ، شما میتونین تو منفعل ترین یا حتی منزجر کننده ترین حالت ممکن باشین و بازهم با چنین موحوداتی مواجه بشین...

و من میفهمم که هربار میتونه سخت باشه...سخت و شکننده و پر از حس ناامنی 

 

سـین یکشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۰ - 1:43

ادعا

ولی حقیقتا این حجم از قر و قمیش سر ساخت واکسن با وضعیتی که داریم برای تزریق می بینیم همخوانی نداره...

 

 

حالا شما بیا ایران و با فلان کشور و فلان کشور مقایسه کن

من کاری به این قیاسا ندارم

من دارم ادعای یسری گروهای داخلی رو با خروجی مقایسه میکنم

اصلنم هدف تزریق حس خودباختگی و این چیزا نیست

یه جای کارمون‌میلنگه‌و باید اینو بپذیریم

سـین شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ - 18:16

باید از یه جایی شروع کنن وگرنه همیشه یه عده هستن که بیرون دایره ان...دور از ما...

این خیلی بده که ما واسه ی «از یه جایی شروع کردنِ» آدما ، هیچ ارزشی قائل نباشیم...

 

سـین شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ - 15:55

تجربه !!

من نمی دانم چرا آدم ها انقدر درباره ی چیزهای قابل تجربه، آن هم کمی مانده به افتادن توی بغل آن تجربه، سوال می پرسند !

اصلا نمی فهممشان !

بارها اتفاق افتاده که از من درباره ی مرحله ای که از آن عبور کرده ام سوال بپرسند، من هم معمولا جواب میدهم اما نمیدانم دانستن و ندانستن اینها به چه درد آدم میخورد.

فکر میکنم در نهایت هیچ انتخابی مطلوب تام نیست و همیشه بعد از یک دودوتا چهارتای ساده ، بخشی را هم میگذارم پای تقدیر..بخشی را برای خطا کردن ، بخشی را برای ملاک های کاملا دلیِ غیر منطقی ، بخشی را هم پای دیوانگی و لذت ندانستن. 

حالا چرا نوشتم اینهارا؟ چون وقتی زیاد مورد سوال واقع میشوم ، نگرانی ام بیشتر و بیشتر میشود. درباره ی اینکه چرا مثل آنها نیستم، چرا من وقتی میخواستم این تصمیم را بگیرم انقدر پرس و جو نکردم، نکند زیادی بد بشود، نکند پشیمانی از تحملم خارج شود، نکند نکند نکند...

پ ن : حتما می دانید که منظورم یکی دوسوال مختصر و کلی که به چهارچوب ذهنی آدم کمک کند نیست. منظورم سوالات ریز وسواس گونه است. آنها که کم کم میروند به سمتی که نه تنها من، بلکه خود خدا هم از آن بالا بگوید : کام عاااان بنده ی خنگم کام عاااان ! سخت نگیر! این احتمالات گوجه سبزیِ اپسیلون در بی نهایت چیست که داری بهشان فکر میکنی؟

 

من گمان میکنم جزئیات زیاد، شمارا در تصمیم گیری گیج تر می کند و احتمال خطا را بالاتر می برد، ایضا اضطراب و وسواس و ملالت را.

 

 

 

 

سـین جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰ - 23:6

بالا غیرتا

مارو در معرض دوست داشتن خودتون قرار ندین..............

+ما سالهاست این فقره رو فراموش کردیم.

سـین پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰ - 16:5

بیِین بوگوین

خُب بیبینید بِچا 

من میرم یُخده درس بوخونم 

آ بیزحمِت هر وَخ کارتی ورود به جلسه ارشدا میدادند ، بیِین به من بوگوین

(فک کونم هفته ی دیگِس)

سـین چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰ - 10:51

فاطمه بهروز فخر نوشته:

در ادبیات عرفانی «بوسه» به‌معنای فیض و جذبه باطن است. حال اگر «بوسه» را در متنی غیرادبی و در بطن زندگی و روابط‌مان با دیگری بررسی کنیم، مگر «بوسه» چیزی جز آن جذبه آنی و ازدل‌برآمده است که در یک لحظه تجلی می‌یابد و واسطه تجربه تمامِ دیگری از طریق تماس فیزیکی می‌شود؟
«بوسه» در متن غیرعرفانی و در همه مراودات و رابطه‌های تنانه ما هم همان فیض و جذبه باطن است؛ همان‌که در اندک‌زمانی، ما را از چیزی که جان‌مان را آرام و قرار می‌دهد، لبریز و سرشار می‌کند.

 

پ ن : خب دیگه شبخی کرده گردالیا 🌃

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 23:47

صبر

تو خضر واقف از غیبی 

 

و من؟

 

موسای بی صبرم....

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 23:40

کلمه ها

قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَىٰ سَبِيلًا

 

#شاکله

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 22:21

قراره بعد از کنکور ارشد (و شاید حتی قبل ترش) با یاسمن و یه تعدادی که اون قراره انتخاب و جمعشون کنه، قرآن بخونیم...

یه شکل دیگه...

که هنوز نمیدونیم چه شکلیه ولی مطمئنیم نیاز داریم بدون هیچ استادی این کارو بکنیم... 

 

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 22:20

مرتحل....

احوال مرتحل....

مرتحلو از امام صادق (ع) خونده بودم؟ شایدم از تعبیرای قرآنی بود...نمیدونم...

 

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 22:18

از ترس سوسک لپ تاپتونو پخش زمین نکردین عشق و عاشقی یادتون بره :((((

سـین سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰ - 21:58

مث چی استرس دارم و هی خودمو آروم نشون میدم.‌‌..

سـین دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰ - 16:46

خر تو خر

یبارم یه خانوم محترمی که در آستانه ی طلاق بود بهم میگفت برای اینکه مهریه ش رو کامل بگیره میخواد فیلمایی که از شوهرش روی گوشیش پیدا کرده رو پخش کنه تا اینکه یا حداقل آبروش بره و دلش خنک شه و یا با تهدید پخش کردنشون بتونه مهریه شو بگیره و من به طرز احمقانه ای از اخلاق دم میزدم :)) در حالیکه ته دلم میگفتم معلومه که باید پخش‌کنی زن...

الان یادم اومد حدود یک ماه پیش یه خری توی همین بلاگفا یه پیشنهادی داده بود شمارشم گذاشته بود و من خیلی جدی میخواستم بخاطر اینکه امنیت روانیم از بین رفته شماره و کامنتشو پخش کنم و هیچ خریم جلودارم نبود تا اینکه فائزه قانعم کرد :))))

 

 

به هرحال خواستم بدونین صبر کردن همیشه ام با زیبایی و عقلانیت و منطق و پرستیژ همراه نیست 

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 18:8

دست رد

احتمالا بزرگترین چیزی که میتوانم بعد از تجربه های کاری در مراکز مختلف به آن افتخار کنم ، پاتوی کفش دیگران نکردن و ادای همه چیز بلدهارا در نیاوردن است.

بارها بعد از رد کردن یک مراجع ، دوست و همکار دستشان را به علامت خاک بر سرت :) تکان دادند و آدم ها با لب و لوچه ی آویزان اتاق را ترک کرده اند. 

با این حال هیچ چیز قدر ارجاع دادن به آدم های کاردرست تر در پرونده ام نیست که باعث رضایت درونی ام بشود.

 

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 17:11

حافظ عزیز

به جرعه ی تو سرم مست گشت

نوشت باد...

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 15:17

حافظِ عزیز

ما 

بی غمانِ مستِ دل از دست داده ایم....

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 15:14

تنها

نه کشور ، نه همسایه ، نه دوست و آشنا ، نه حتی خانواده لپ گلی ! 

هیچ کدام به قدر مذهب برای تنهایی ما مداوا نیست....

 

 

این را کسی می نویسد که بی نهایت به خانواده اش وابسته است! 

به این سرابِ شلوغی و تکیه گاه...

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 15:8

معطل کردن

معطل کردن دیگران کار خوبی نیست لپ گلی ! 

من این را میدانم و به خیلی ها دیکته اش میکنم.

یادم هست حتی یک چیزی درباره اش از زبان یکی از ائمه خوانده بودم و چقدر آن شب به خودم لرزیدم که خاک عالم برسرت دختر!

با این حال این روزها مدام در حال معطل کردن این و آنم.

یعنی یک چیزهای قر و قاطی در من هست که خروجی اش میشود معطل کردن جماعت. 

یکیش اینکه از مواجهه به شدت می پرهیزم. دور میشوم. 

گوشی توی دستم هست، می بینم فلانی دارد زنگ میزند و بعد یک هو انگار جن زده میشوم. گوشی را پرت میکنم روی تخت، بالش را میگذارم روش و میروم در دورترین نقطه ی خانه شروع میکنم به آواز خواندن.

توی تلگرامم ، می بینم فلانی وویس داده آنوقت سریع وای فای را خاموش میکنم و یک موزیک پلی میکنم و جواب دادن را واگذار میکنم به بعد.

احتمالا این روزها از همیشه بدقول ترم و بی حوصله تر و شاید حتی منفور تر لپ گلی...

با این حال در حال پرهیزم ، پرهیزی که انصاف نیست اسمش را معطل کردن بنده های خدا گذاشت اما هست!

معطل کردن دیگران از کبر می آید و حال این روزهای من از حقارت ! از طلب هیچ بودن ! از ترس! 

چقدر ترسو شدم... !!! 

کاش دورترین باشم... آن قدر که کسی سراغم نیاید...که مجبور نباشم کاری کنم که اسمش را بشود معطل کردن بنده های خدا گذاشت و نگذاشت. 

سـین یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ - 13:16
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین