مطالب منتشر شده در وبلاگ
عزیزِ جان و دلم !
در زندگی لحظاتی هست که هیچ چیز به اندازه ی خرگوشی بستن موها ، آرامت نمی کند...!
آقای عزیز عضو هیئت امنایی که یتیم هارا به دانشکده می فرستید!
من رسیدم. دیروز سفرم با قطار چهارساعت طول کشید. نامه نوشتن به کسی که نمیشناسی بنظر عجیب می آید.
اصلا کلا نامه نوشتن برای من عجیب غریب است.چون من در عمرم سه یا چهاربار بیشتر نامه ننوشته ام. برای همین ببخشید اگر نامه های من مثل نامه های درست و حسابی نیست.دیروز صبح قبل از حرکت خانم لیپت با من خیلی جدی حرف زد و تکلیف اخلاق و رفتارم با دیگران را روشن کرد. مخصوصا درباره ی رفتارم نسبت به آقای مهربانی که اینقدر در حق من بزرگواری کرده ، خیلی سفارش کرد و گفت باید خیلی احترامش را نگه دارم. ولی آخر شمارا به خدا من چطور به کسی که اسم خودش را جان اسمیت گذاشته درست و حسابی احترام بگذارم؟ چرا اسمی انتخاب نکردید که کمی باکلاس تر باشد؟
پس در این صورت دیگر دلیلی ندارد که آدم برای تیرک عزیز یا چوب لباسی عزیز هم نامه ننویسد!
تمام این تابستان من راجع به شما خیلی فکر کردم.
بعد از این همه سال تنهایی از اینکه بالاخره یک نفر به من علاقه پیدا کرده احساس میکنم که خانواده ای پیدا کرده ام و الان بالاخره به کسی تعلق دارم و از این فکر واقعا احساس آرامش میکنم ولی متاسفانه باید بگویم که وقتی راجع به شما فکر میکنم قوه ی تخیلم خیلی کم به فعالیت می افتد. من فقط سه چیز درباره ی شما می دانم.
شما قد بلندید. شما ثروتمندید. شما از دخترها بیزارید.
فکر کنم بهتر باشد بهتان بگویم آقای عزیزِ از دخترها بیزار که البته این یکجور توهینی است به خودم. یا بگویم آقای ثروتمند عزیز اما این همه توهین به شماست چون انگار مهمترین چیز شما فقط همان پولتان است.
برای همین من تصمیم گرفته ام به شما بگویم «بابا لنگ دراز» !
امیدوارم بهتان برنخورد ! این فقط اسم خودمانی شماست و به خانم لیپت هم نمیگوییم.
با تقدیم احترامات فراوان
از جروشا ابوت به آقای بابالنگ دراز اسمیت
پ ن : فک کنم ۱۲ سالم بود بابالنگ درازو خوندم
و الان که ۲۳ سالمه دوباره خوندمش
و حس کردم همون اندازه که اولین بار جذاب بوده، هنوزم هست...
من حقیقتا به استراحت طولانی مدتی نیاز دارم لپ گلی !
و اگر دلیل خستگی ام را بپرسی میگویم ؛ یک ماه تمام به خودم فکر کردم !
خودمرا مرز بندی کردم با مورد علاقه هایی که نباید باشم!
با شباهت های پرطرفداری که نیستم!
با آنچه میشود بود اما عمر کفافش را نمی دهد!
خودم را گذاشته ام وسط اقلیم «شدنی ها» و هی جلوی خودم راه رفته ام ، انگشت سبابه ام را گرفتم جلوی صورتم و به خودم تذکر داده ام که چشمم را به روی امکان های شدن ببندم!
طوری به خودمسخت گرفتم که نطقم بلند نشود لپ گلی و از این بابت ناراحت نیستم.
پک «چگونه ساجده ای باشم؟» را بسته ام و حالا نیاز به استراحت دارم.
عمیق اما کوتاه...
متاسفانه زایگاست فعلی با من همخوان نیست.
یا تطمیعم کنید یا حذفم کنید :|
نشسته ام وسط غیر قابل وصف ترین حالی که وان گوگ وصفش کرده بود؛
تئوی عزیزم!
هرچند که تغییر کرده ام!
اما همان که بودم هستم....
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نوشت
کلاهداری و آیین سروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گرنه هرکه تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

این بحث دیشب توی یکی از گروهای دانشگاهه که بچه ها ادم کرده بودن واسه پرسش نامه مون.
راستش این پیاموکه دیدم خیلی چیزا از ذهنم گذشت...
کاش کاش کاش برید یه سر به خوابگاهای دانشجویی شهرتون بزنید چندوقت یبار.
من این کارو کردم... زیاد.
و دخترا وپسرای زیادی هستن که دور از خانواده ، از سر سادگی یا مشکل مالی یا هرچیزی کارایی انجام میدن که تا سالها بعد روحشون از خاطره ش رنج می کشه.
خیلی خیلی خیلیاشون (حتی اون دسته ای که مشکل مالی دارن) با ساده ترین گفتگوها ، یه سفارش ساده ، یه حمایت کوچیک که هیچوقت فکرشم نمیکردیم کارگشا باشه ، میتونن از خودشون مراقبت کن...
.
.
.
.
همین...
فقط میخواسم بگم هوای بچه های دانشجو توی شهرای غریبو داشته باشین.
دکتر جدیدم یک جوان سی ، سی و خورده ای ساله است.
امروز وسط شرح حال به مامان فاطمه گفتم: نه ! از وقتی رفتیم پیش دکتر قبلی دیگه این مشکلو نداشتم .
یکدفعه پرسید: دکتر قبلی کی بود؟ از من قشنگ تر بود؟
بعد من انقدر گیج و گم و نزار بودم که گفتم: نه نه! اصلا!
تا همین دم آمدنمان می خندید...!
زیادی بی مزه بودن خوب نیست... باور کنید!!
این روزها شلوغ ترین روزهای سال است ...
فکر کردن برای قاصد موقع غلطیدن توی رختخواب ، امتحان ، پروژه ،کارگاه ، اردوی جهادی ، جلسه ، مصاحبه های کرونا، آخری ش هم تماس فائزه بود ، خیال میکردم باید خودم را برای یک نع بزرگ آماده کنم و بگویم من با فلانمجموعه کار نمیکنم عزیزم!
اما پیشنهادش چیز تازه ای بود و پول...
میدانی لپ گلی جان؟
هیچ آدمی از اولش معلق بدنیا نمی آید. یعنی هیچ مامایی وقتی دارد میزند پشت بچه ی تازه متولد شده ، و می پوشاندش لای ملحفه ،به مادر آن بچه نمی گوید: تبریک میگم یه دخدر ناز معلق بدنیا آوردین! یا حالا یک پسر کاکل زری...
اما از یک جایی به بعد تعلیق ، انتخاب ناگریز ما میشود!
هیچکس هم پیشنهاد یک شغل نون و آبدار را به آرزوهای بعید نفروخته که من دومی اش باشم.
انگار تئوری بابایی مثل پتک میخورد پس کله ام که «دختر باید استقلال مالی داشته باشه بابا»
من اینطوری بزرگ شدم لپ گلی !
حالا هنوز حرفی برای گفتن مانده؟
از خودم وقتی که رو نمره ی ۱۹ و نیمم تو سامانه اعتراض میذارم حالم بهم میخوره
ولی بازم میذارم
توی دو ساعت جلسه، چهار بار نت من قطع شد و از چهار بار بیشتر نت فاطمه :)
تو این وضعیت فکر کردن به هیچ نوع کار فرهنگی روا نیست :/
تهشم چونکه من نظریه های ضد جنسیتیمو مطرح کردم قرار شد فاطمه واسه ثبت گروه ، سوال و هماهنگیای اولو انجام بده
لذاست که در عین خوش بینی بقیه من فقد منتظرم بگن باس یه مرد حتمنی مسئولدون بشه
Sajede:
فاطمه
اقا من به یه مشکلی برخوردم
اگه تا سی و نه رو وارد کرده باشی
اون داده هایپرسش نامه ی سی و نهم با اینی که تو اس پی اس اس زدی همخوانی نداره ک 🥺
F Jafari:
ساجده داده های اکسل از شماره چهار شروع شده
اگه بخوای طبق اکسل حساب کنی من تا چهل و سه وارد کردم.
Sajede:
اره اون شکلیم شمردم 🥺
بذا یبار دیگه بشمرم
F Jafari:
من چندبارچک کردم
Sajede:
اقا بذار عکس بدم یلحظه
این فایل اس پی اس اس تا ۳۹ وارد شده درسته ؟
بعد سی و نه سوال اولو ۴ دادی
یعنی موافقم
F Jafari:
خب درسته
Sajede:
توی اکسل از ۴ زده ینی از ۴ سی و نه تا بریم جلو میشه چند؟
خود چهارم هست
میشه ۴۲
F Jafari:
صب کن یه لحظه
Sajede:
بعد چهل و دو اینجا اولین سوالشو تا حدودی موافقم زده
اینم ک از ۴ شرو شده
یکی شو حذف نکردی ؟
F Jafari:
۳۹+۴میشه چهل و سه.
نه در سته.
Sajede:
نه خب خود ۴ ام بوده دیگه
F Jafari:
اونم نوشتم
Sajede:
ینی من از ۴۴ وارد کنم ؟
F Jafari:
اره
Sajede:
یکی کم میادا 😂🤦♀
باشه
F Jafari:
من خودم الان دارم دوتاش نگاه میکنم. شماره چهار هم زدم
Sajede:
باشه چجم
.
.
.
.
F Jafari:
میدونی🥺
ردیف ۱۶نوشته نشده😁🙈
البته خب این میتونه برای هرکسی پیش بیاد
Sajede:
🥺🥺🥺🥺🥺🥺
ولی برای تو بیشتر 🤦♀
پ ن : اونوخ انقد حق به جانب حرف میزنه که من ده بار با انگشتام از ۴ شمردم تا ۳۹ بعد بازم میگم شاید من خنگم ، بذار همین کاری که میگه روبکنم 😕😒
فکر کنین خواستگار بهترین دوستتون بیاد با شما دربارش حرف بزنه..
من چقدر ذوقشونو کردم مث مامانبزرگا....❤
برا خوشبختی شون دعا کنین
هنوزم وقتی واسه بچه ها وویس میدم، به این فکر میکنم که یروزی کسی از بین این بچه ها پیدا میشه که دلش واسه صدای همیشه خسته و پر از سرفه ی من تنگ شه....؟!
.
.
.
.
اگه نشه....
چیزی نمیشه!
میشه یکی پنجاه صفه کتابو خلاصه کنه من بفرسم واسه استادمون؟ :(
لعنت به حافظه ی بویایی لپ گلی جان !
لعنت به حافظه ی شنیداری !
لعنت به حافظه.. وقتی یک عالمه آت آشغال را می ریزد توی خودش !!
هعی...
بد نیست...
هنوزمدنیا قشنگیاشو داره...هنوزم یه شبایی که حالم خیلی بده بچه ها واسم شعر میخونن و وویس میفرسن...!