مطالب منتشر شده در وبلاگ
من نمی دانم چرا آدم ها انقدر درباره ی چیزهای قابل تجربه، آن هم کمی مانده به افتادن توی بغل آن تجربه، سوال می پرسند !
اصلا نمی فهممشان !
بارها اتفاق افتاده که از من درباره ی مرحله ای که از آن عبور کرده ام سوال بپرسند، من هم معمولا جواب میدهم اما نمیدانم دانستن و ندانستن اینها به چه درد آدم میخورد.
فکر میکنم در نهایت هیچ انتخابی مطلوب تام نیست و همیشه بعد از یک دودوتا چهارتای ساده ، بخشی را هم میگذارم پای تقدیر..بخشی را برای خطا کردن ، بخشی را برای ملاک های کاملا دلیِ غیر منطقی ، بخشی را هم پای دیوانگی و لذت ندانستن.
حالا چرا نوشتم اینهارا؟ چون وقتی زیاد مورد سوال واقع میشوم ، نگرانی ام بیشتر و بیشتر میشود. درباره ی اینکه چرا مثل آنها نیستم، چرا من وقتی میخواستم این تصمیم را بگیرم انقدر پرس و جو نکردم، نکند زیادی بد بشود، نکند پشیمانی از تحملم خارج شود، نکند نکند نکند...
پ ن : حتما می دانید که منظورم یکی دوسوال مختصر و کلی که به چهارچوب ذهنی آدم کمک کند نیست. منظورم سوالات ریز وسواس گونه است. آنها که کم کم میروند به سمتی که نه تنها من، بلکه خود خدا هم از آن بالا بگوید : کام عاااان بنده ی خنگم کام عاااان ! سخت نگیر! این احتمالات گوجه سبزیِ اپسیلون در بی نهایت چیست که داری بهشان فکر میکنی؟
من گمان میکنم جزئیات زیاد، شمارا در تصمیم گیری گیج تر می کند و احتمال خطا را بالاتر می برد، ایضا اضطراب و وسواس و ملالت را.