موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

خیالِ راحت

از صبح خواندن کتاب تازه ای را شروع کردم ، هر دوصفحه را که خوانده ام پوف بلندی کشیده ، اجداد معرفی کننده ی کتاب را مورد عنایت قرار دادم ، بلند شدم به سروصدا کردن و دوباره برگشتم سمت کتاب!

حالا رسیده ام به سی و یکمین صفحه و همین که احساس میکنم روایت قصه دارد همانی میشود که میخواستم ، به خیالم‌میتوانم بگذارمش کنار و هروقت دیگر خواستم ادامه اش را بخوانم. 

از خودم می پرسم این چه مرضی ست که دچارش شدم ؟ و تنها جواب احتمالی این است که دارم تبعات یک خیال تختی مفرط را تجربه می کنم. 

من ندیده ام آدمی پیش از آنکه خیالش بابت چیزی راحت شود ، رها کند و برود ! 

ندیده ام آدمی وسط تردید بگذارد و بگذرد!

شما دیده اید؟

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 23:3

بدم آمده

بله ، من از این آدم بدم آمده و دلیلی نمی بینم پنهانش کنم ! 

حالا قبول که آن خانم دکتر مغز و اعصاب در دیدار اخیرمان سفارش کرد که حتما به خودم رجوع کنم ! و با بهت نگاهم کرد و گفت : دارم نگرانت میشم دخترجان! 

اینها قبول ! 

اما محض رضای خدا اندازه ی یک ارزن هم برایم مهم نیست که آن خانم دکتر مغز و اعصاب چه گفت و چه میگوید ! 

من از این آدم بدم آمده و دلم میخواهد نفرتم را عق بزنم روی لباسش ! 

بعد بروم یک جشن درست ‌و حسابی برای خودم ترتیب بدهم ، آخر مگر چند بار در زندگی یک ساجده سلطانی ، این حجم نفرت پیدا میشود؟! 

این یک اتفاق نادر است دیوانه ها ! 

چرا نمی فهمید و دست و پا می زنید که فراموشم شود؟

.

.

گمانم‌کمی دچار بلاهت شدم‌! 

 

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 20:34

:)

دنیا 

حلالِ

آنهایی 

که

عاشق ترند! 

 

 

پ ن : پس رای بدین رفقای بلاگفایی...

به هرآنکس که معیارهای انسانی تون تاییدش می کنه. 

من مطمئنم بین ما زبان مشترک زیاد هست ، اما هنوز بلدش نیستیم. 

 

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 20:12

برای سالها بعد که فرزندانم بخوانند

علی ، فاطمه، فواد، فدک...

فاطمه ، فدک... فاطمه ، فدک... گوش می کنین؟ 

مادرتان محدودیت را بلد نبود ، از قضا بخش اعظمی از وجودش را هدر می داد. 

یک روز که رخت هارا شسته بودم ، پدر را بوسیده بودم و تا دم در دنبالش رفته بودم ، لابه لای ثانیه هایی که دارم نفس تازه می کنم بیایید و بپرسید : «محدودیت چیه مامان؟» 

یادتان بماند! 

مادر خسته از پر حرفی تان ؛ ساجده 

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 20:4

شب تا سحر من بودم و لالای باران...

هی...

دخدرا

باورم نمیشه اصفهان داره بارون‌میاد!

صداشو میشنوین؟ 

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 1:51

دست بردارید

درد آورترین سکانس مشترکم با آدم هایی که عمیقا نسبت به من خوش بین اند ، آن‌وقت هایی ست که می‌گویند :« دعا کن ساجده! تو دلت پاکه...»

.

.

مرا می برند وسط کریهی روحم ، زیر سایه ی ستاری تو ، درست روبروی شرم نخ نمای دخترانه ام، رها می کنند و می روند! 

.

.

لعنتی ها.... چه اصراری دارید به تکرار این سکانس جانکاه؟!

 

پ ن : برای بابای رفیقمون یه حمد شفا میخونین؟

سـین چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ - 0:13

م ک ا ل م ه

+ دست مرا بگیر ، جهان را نشان بده...

- با من برقص، پیرهنت را تکان بده!

سـین سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:20

هوالرفیق

 

 

او دوست تمام و کمال من بود !

یعنی سرما به خانه های شهر نرسیده ، پالتوش را درمی آورد و می گرفت سمتم.
تنها او بود که من سرم را می نشاندم روی شانه اش و بی آنکه پلک بزنم اشک می ریختم، بی آنکه گمان کنم بخشی از نفسم را از تک و تا انداخته ام!
او دوست تمام و کمالم بود،می گفت : «قلبت مثل گنجشک میزنه !»بعد می خندیدیم...میرفتیم وسط مسجد الحجة نماز باران میخواندیم،آن هم وسط باران! روی پشت بام خانه ی آنها و کنار باغچه ی خانه ی ما زیر باران های اول بهار خیس میخوردیم و یک هفته ی بعد از تعطیلات را مدرسه نمی رفتیم.
او دوست تمام و کمال من بود!که راه مدرسه تا خانه را اندازه ی چهارتا خیابان طولانی تر می کرد و تکیه میزد به تیر چراغ برق سر کوچه مان، بعد یک ساعتی می ایستادیم به حرف زدن.دوستی ما از یک عالم قانون من درآوردی پیروی میکرد ،مثلا می رفتیم لاله ، کل درخت های کاج را می شمردیم و دم غروب عدد ستاره های آسمان به روز تولد هرکدام نزدیک تر بود کرایه ی اتوبوس را حساب می کرد تا برگردیم خانه.او دوست تمام و کمال من بود...
یعنی که کافی بود بغض گیر کند توی راه نفسم تا وسط اتاقش باشم ! 
همه ی قول و قرارهای دنیارا باهم گذاشته بودیم، هرجمعه میخواستیم برویم کوهنوردی و ساجده ی این رابطه هرجمعه خواب می ماند، او می رسید پشت در اتاقم تا به زور آب سرد از تخت جدام کند.‌
او دوست تمام و کمال من بود و ما پر بودیم از دیوانگی های مشترک ،یک عصر بهار وقتی از خواندن آخرین جلد اشعار مشیری حسابی سرذوق آمده بودیم، چهاردیوار اتاقک بالای سالن مطالعه ی شهر را با رژ قرمزِ توی کیف من شعر نویسی کردیم و بعد ، همه ی روزهایی که آقای امینی دنبال آدم های بی فرهنگ و خرابکار اتاقک بالای سالن مطالعه می گشت ، ما با چهره های عمیقا متاثر با او همدردی می کردیم ، بمحض رد شدنش پقی می زدیم زیر خنده و همه ی پله های کتابخانه را دوتا یکی میگذراندیم.
فکرش را بکنید ! من و او  یک قم و جمکران تماماً در خواب طی شده داشتیم و یک پُرس«تو ای پری کجایی» خواندن روی قله های  کوهستان...
او دوست تمام و کمال من بود!
جَبران را من دادم دستش، شریعتی را او هل داد توی قفسه های کتابم. 
می گفت:«بیا تو بخون ، بلند بخون ....»
و خودش میوه میخورد و پسته و خرمالو... بله ! میوه و پسته و خرمالو میخورد و خرمالو برایش یک طبقه بندی جدا توی همه ی خوراکی ها داشت‌.
او دوست تمام و کمالم بود و هیچوقت های خاص خودش را داشت!
دوست تمام و کمال من _هیچوقت_ گریه نکرد ! 

میگفت: «وقت گریه کردن ندارم ساجده، ولی یه روزی که وقتشو پیدا کردم میام سراغ خودت، تا اون روز برام جا داشته باش!» 
هیچوقت هم خداحافظی نکرد...
او رفت و من رفتم ! یا شاید من رفتم و بعد او... 
من هیچوقت های کمی داشتم..! او پر بود از هیچوقت هایی که دوست داشتم مال من باشند.

او دوست تمام و کمال من بود که اعتقاد داشت: « قرار نیست شبیه هم باشیم » و شبیه هم نشدیم.
حالا...

من مدتهاست وقتی برای گریه کردن پیدا نکرده ام، سرسخت نشسته ام وسط غم های پنهانی ، استخوان شکسته ام و  منتظرم یک روز برگردد سرش را بگذارد روی شانه ام ، تا بی حساب شویم. 

امضا: همان که جنس هیچوقت ها و همیشه هایش ، بدجنس است....

 

 

سـین سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ - 22:18

ورّاجِ خونه =محمدحسین

+چرا غر میزنی؟

-نمیزنم

+میزنی ، از اینکه نتونستی بری سالن سوره ناراحتی؟

-چرا باشم؟! بالاخره کارای خونه واجب تره ،،، حال مامان بابا... 

+مطمئنی ؟

-یعنی میگی الکی میگم؟!

+ظاهرت که اینو نشون نمیده...

-من امروز به این خلوت نیاز داشتم...

+بیشتر از مامان بابا؟

-خیلی خب، لطفا از اتاقم برو بیرون ، همین الان....

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 15:21

شئ

به خودم زل میزنم توی آینه ! 

به چشم های از گریه پف کرده ام ، پیراهن آبی که هرروز توی تنم بیشتر زار میزند...

به شیشه های قرص و دارو و آمپول افتاده کنار تخت که از یک جایی به بعد تلاشی برای پنهان کردنشان نکردم 

به اسپری های رنگارنگ پدر 

به خس خس ریه های مامان فاطمه

به دردهایی که میشود پنهانشان کرد از دیگران

که از سر و روی اتاقم می ریزند پایین 

من یک شئ کوچک کنار میزم که دلش نمیخواهد «دوست داشته شود» ....

باور کن !

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 14:18

خوب بود ثنا 

مثنوی خوانی امروز تجربه ی خوبی بود ، نشستن کنار کلی آدم که الف قد و قامتشان دال شده ، موهای سفید و خاکستری بیرون ریخته از پر روسری شان ، خمیازه کشیدن های بلند بلندشان، زمزمه های پیوسته ی پر از عشقشان و بیشتر از همه آن خانم بغل دستی ام که با ادبیات رقیق و فاخرش گفت : «رنگ زیبایی داره » فکر کردم انگشترم را می گوید گرفتم سمتش که قابلی ندارد بعد گفت :«نه، این» و فهمیدم آستین پالتوم را که از چادر بیرون زده می گوید :)) 

این هارا یادم می ماند و آخرین ترم های این دانشگاه پر از پستی بلندی را 

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 1:20

انگار من خودم گوشی موشی ندارم :////

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 1:12

:(

دیگه نبینمااااا به بابای نازم پیام بدین 

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 1:12

ایش

واه 

چرا میخواین حال منو بپرسین میرید به بابام پیام میدین از بابام می پرسین؟ 

جز زده ها :////////

سـین دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ - 1:2

صراحت گیر کرده توی گلوم

بله دخدرجان !

معلوم است که عصبانی ام ، معلوم است که اتفاقی افتاده که جوابت را نمی دهم ! 

از این معلوم تر مگر داریم ؟! 

من بیزارم از دخترهایی که عشق و عاشقی های دوزاری شان آبروی هرچه دختر است می برد ! 

من متنفرم از شماهایی که جلوی این دل و احساس بی صاحبتان را بلد نیستید بگیرید و گند میزنید به همه ی تلاش های من ! 

احمق جان! 

تو همان روزی که مضحکه ی یک پسر شدی ، همان وقت که ترحم یک پسر را برانگیختی برای من تمام شدی رفت ! 

همین قدر صریح.....

سـین جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ - 22:0

عشق

عشق؛

دانشکده ی تجربه ی انسان هاست!

گرچه ،چندی ست پر از طفل دبستان شده است....

سـین جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ - 16:21

برای مدتی...

یاعلی!

سـین یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۸ - 0:14

هر طایفه ای به من گمانی دارد...

A.a: چه حس قیلی ویلی کننده ای بهم داد این حرفت ! چه خوب حرف میزنی....

Sajede: معلومه که خوب حرف می زنم.من «فقط» خوب حرف می زنم....چیزی که نمیخوای بفهمیش :) 

 

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:38

کاش اینجا نمی آمدید و نظر نمی دادید

 

خیلی دارم خودم را کنترل می کنم که‌چیزی به رو نیاورم، می دانید؟ 

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:11

در ادامه ی پست قبل

خوب نیست که آدم برای ترمیم روابط خودش از کسی مایه بگذارد 

مشکل این جاست که من باهوشم ، باور کنید گاهی دلم میخواهد یک احمق تمام و کمال باشم و خیلی چیزهارا نفهمم .

 

پ ن : دقیقا منظورم شمایید آقای ج ب خ ف ://

 

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:10

:)

میدانید وقتی تلاش می کنید که به زور و علی رغم میل باطنی کسی به او کمک کنید چقدر مضحک می شوید ؟ 

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 22:11

آدمای عجیب غریب

+آقا این کتاب شماست؟

_نه فکر نمیکنم

+فکر کنم اینو برای شما از قفسه های اونطرف آوردنا 

در حالی که داره روی جلد کتابو میخونه میگه :نه خانم من از جانت هاید کتاب میخواستم این نویسندش شیبلی هایده 

من : :| 

آقاهه: 

من: معذرت میخوام اما فکر میکنم اسمش جانت شیبلی هایده 

آن مرد در افق رفت :))))))

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 16:36

:(

فکر میکردم چقدر عجیب که برای اولین بار این خراب شده انقدر گرم است ، آنقدر گرم است که تحمل بسته بودن در و پنجره هارا ندارم و حالا باید کم کم یکی را صدا کنم کولر روشن کند !!! 

هوم.... اینطوری فکر میکردم اما ظاهرا یک تب احمقانه بود که بدش نمی آمد جلوی آن همه آدم مضحکه ام کند !

سـین شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ - 1:22

دختری که دیوانه وار معتقد است نماز بدون تسبیح عقیقش قبول نیست را چه میشود کرد ؟! 

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:24

میدانی ؟

من آنقدر بلدم خودم را حذف کنم و نبینمش که هیچوقت لابه لای «نیست و نبود» های دنیا گیر نیفتم! 

 

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:23

دوست داشتم توی بغل یک نفر گم بشوم و تا خود صبح گریه کنم ! 

آنوقت حالا که بابا نیست تو اولین کسی بودی که به ذهنم خطور کرد فرزانه ! 

اما وقتی دیدم تو هم نیستی همه ی تلاشم را کردم که بخوابم ! 

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 23:18

شلوغی سازی

خوشحالم که زودتر از پا نیفتادم ! 

مثلا آن وقت ها که هنوز فضای مجازی در دسترس همه نبود و من نمی توانستم همزمان هم کارهای ستاد را انجام بدهم هم یادواره را هم قاصد را هم دانشگاه را! 

و اگر آن روزها انقدر بیحال و مریض می بودم حتما هیچ چیز این دنیا برایم ارزش این را نداشت که صبح به صبح چشم باز کنم. 

در پایان از همه بزرگوارانی که قبل از اد کردن خواهر دکتر توی گروه اطلاع دادند و ندادند ، آنهایی که در جواب پیشنهاد اخیرم فرمودند : خیلی چیپه :)) و از خودم که میخواستم به خواهر دکتر بگویم بهشان بگویید خیلی مخلصیم :) اما حیا کردم و نگفتم سپاس گزارم‌

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 22:49

دیوانه

من چرا بر تنت قبا نشدم...‌! 

 

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 22:40

میترسم....

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 20:58

پرسیدی بزرگترین جمله ای که می تواند خوشحالم کند چیست ؟ 

«دوست دارم» ، «هیچوقت تنهات نمی ذارم» «من حاضرم به خاطر تو هرکاری بکنم» ... بله من احتمال دادم که تو منتظر شنیدن چیزی شبیه این ها باشی اما واقعیت چیز دیگری بود که با ترس و خجالت به زبانم چرخید : «اینکه یکی بهم بگه بیا فلان کتابم مال تو» 

مرا ببخش که غیرمنتظره و پر از هیجان های بدریختم !

سـین جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ - 15:14
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین