موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

هوالرفیق

 

 

او دوست تمام و کمال من بود !

یعنی سرما به خانه های شهر نرسیده ، پالتوش را درمی آورد و می گرفت سمتم.
تنها او بود که من سرم را می نشاندم روی شانه اش و بی آنکه پلک بزنم اشک می ریختم، بی آنکه گمان کنم بخشی از نفسم را از تک و تا انداخته ام!
او دوست تمام و کمالم بود،می گفت : «قلبت مثل گنجشک میزنه !»بعد می خندیدیم...میرفتیم وسط مسجد الحجة نماز باران میخواندیم،آن هم وسط باران! روی پشت بام خانه ی آنها و کنار باغچه ی خانه ی ما زیر باران های اول بهار خیس میخوردیم و یک هفته ی بعد از تعطیلات را مدرسه نمی رفتیم.
او دوست تمام و کمال من بود!که راه مدرسه تا خانه را اندازه ی چهارتا خیابان طولانی تر می کرد و تکیه میزد به تیر چراغ برق سر کوچه مان، بعد یک ساعتی می ایستادیم به حرف زدن.دوستی ما از یک عالم قانون من درآوردی پیروی میکرد ،مثلا می رفتیم لاله ، کل درخت های کاج را می شمردیم و دم غروب عدد ستاره های آسمان به روز تولد هرکدام نزدیک تر بود کرایه ی اتوبوس را حساب می کرد تا برگردیم خانه.او دوست تمام و کمال من بود...
یعنی که کافی بود بغض گیر کند توی راه نفسم تا وسط اتاقش باشم ! 
همه ی قول و قرارهای دنیارا باهم گذاشته بودیم، هرجمعه میخواستیم برویم کوهنوردی و ساجده ی این رابطه هرجمعه خواب می ماند، او می رسید پشت در اتاقم تا به زور آب سرد از تخت جدام کند.‌
او دوست تمام و کمال من بود و ما پر بودیم از دیوانگی های مشترک ،یک عصر بهار وقتی از خواندن آخرین جلد اشعار مشیری حسابی سرذوق آمده بودیم، چهاردیوار اتاقک بالای سالن مطالعه ی شهر را با رژ قرمزِ توی کیف من شعر نویسی کردیم و بعد ، همه ی روزهایی که آقای امینی دنبال آدم های بی فرهنگ و خرابکار اتاقک بالای سالن مطالعه می گشت ، ما با چهره های عمیقا متاثر با او همدردی می کردیم ، بمحض رد شدنش پقی می زدیم زیر خنده و همه ی پله های کتابخانه را دوتا یکی میگذراندیم.
فکرش را بکنید ! من و او  یک قم و جمکران تماماً در خواب طی شده داشتیم و یک پُرس«تو ای پری کجایی» خواندن روی قله های  کوهستان...
او دوست تمام و کمال من بود!
جَبران را من دادم دستش، شریعتی را او هل داد توی قفسه های کتابم. 
می گفت:«بیا تو بخون ، بلند بخون ....»
و خودش میوه میخورد و پسته و خرمالو... بله ! میوه و پسته و خرمالو میخورد و خرمالو برایش یک طبقه بندی جدا توی همه ی خوراکی ها داشت‌.
او دوست تمام و کمالم بود و هیچوقت های خاص خودش را داشت!
دوست تمام و کمال من _هیچوقت_ گریه نکرد ! 

میگفت: «وقت گریه کردن ندارم ساجده، ولی یه روزی که وقتشو پیدا کردم میام سراغ خودت، تا اون روز برام جا داشته باش!» 
هیچوقت هم خداحافظی نکرد...
او رفت و من رفتم ! یا شاید من رفتم و بعد او... 
من هیچوقت های کمی داشتم..! او پر بود از هیچوقت هایی که دوست داشتم مال من باشند.

او دوست تمام و کمال من بود که اعتقاد داشت: « قرار نیست شبیه هم باشیم » و شبیه هم نشدیم.
حالا...

من مدتهاست وقتی برای گریه کردن پیدا نکرده ام، سرسخت نشسته ام وسط غم های پنهانی ، استخوان شکسته ام و  منتظرم یک روز برگردد سرش را بگذارد روی شانه ام ، تا بی حساب شویم. 

امضا: همان که جنس هیچوقت ها و همیشه هایش ، بدجنس است....

 

 

سـین سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ - 22:18
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین