مطالب منتشر شده در وبلاگ
از صبح خواندن کتاب تازه ای را شروع کردم ، هر دوصفحه را که خوانده ام پوف بلندی کشیده ، اجداد معرفی کننده ی کتاب را مورد عنایت قرار دادم ، بلند شدم به سروصدا کردن و دوباره برگشتم سمت کتاب!
حالا رسیده ام به سی و یکمین صفحه و همین که احساس میکنم روایت قصه دارد همانی میشود که میخواستم ، به خیالممیتوانم بگذارمش کنار و هروقت دیگر خواستم ادامه اش را بخوانم.
از خودم می پرسم این چه مرضی ست که دچارش شدم ؟ و تنها جواب احتمالی این است که دارم تبعات یک خیال تختی مفرط را تجربه می کنم.
من ندیده ام آدمی پیش از آنکه خیالش بابت چیزی راحت شود ، رها کند و برود !
ندیده ام آدمی وسط تردید بگذارد و بگذرد!
شما دیده اید؟