مطالب منتشر شده در وبلاگ
فاطمه زنگ زد که عصرکجایی؟ گفتم خدا بخواد عصر دیگه خونه..
گفت میم اومده اصفهان
بیاید خونهی من بعدازظهر دور هم باشیم..
حقیقتا رفاقت و رفت و آمد با دوستای متاهل بعد از تاهلشون کاملا نیازمند سطحی از شعور و آدم حسابی بودنه اون عزیزانه، که فاطمه و میم ثابت کردن اینو دارن و همیشه و بارها منو کشوندن سمت بیشتر و بیشتر شدن رفت و آمدمون حتی نسبت به قبل.
این حس رو به ثین و عین هم دارم.
هم خودشون آدمای باشعورین هم همسراشون.
در نهایت اینکه معلومه رفتم دیگه... داشتم میپوسیدم. همش کلینیک خونه کار کلینیک خونه کار ..
میم شیشه عینکمو تمیز کرد، واقعا تمیز شد. فک کنم فعلا نرم عوضش کنم.
آش رشته درست کردیم و بستنی خوردیم و هندونه...
دلمون برای یه چیزایی تنگ شد و تا مرز گریه رفتیم.
مث قبلنا من با تسبیح میم تسبیحات بعد نمازو گفتم چون همیشه تسبیحش تو کیفشه
و مثل همیشه فاطمه همش تو آشپزخونه بود.شاید فکر کنید چون خونهی اونا بودیم ولی ربطی نداره، هربارم که من دعوتشون میکنم خونمون بازم فاطمه میره توی آشپزخونه و کارارو انجام میده چون من بلد نیستم و مامانم بلده چیکار کنه که خب وقتی دوستام میان تنهامون میذاره و میره بیرون.
موقع برگشتنم برای چندمین بار ، همسر فاطمه گفت که به فاطمه بیشتر سر بزنم چون من جزو دوستای خوب و مطمئنشم (کاش یه روزی این لحظه رو ضبط کنم به بابا مامانم نشونم بدم که ببینن من از نظر دیگران -تازه اونم همسر یکی از دوستام- یه دوست و آدم مطمئن و باشعورم )
همین دیگه..
شبخیر