مطالب منتشر شده در وبلاگ
این روزا یجوری هیچ چیزی مطلق نیست که کم کم دارم میترسم از آخر عاقبتم...
نمیدونم این وادادن هام درسته یا نه
ولی خب ترجیح میدم توکل کنم و از عقلم استفاده کنم...
نگاه که میکنم می بینم اصولم شده اندازه ی انگشتای دوتا دستم و جز اون اصول دیگه هیییچ چیز خط قرمزم نیست.
حالم از نهاد ها و آدم هایی که بواسطه ی این اصول برا خودشون تقدس زایی کردن بهم میخوره و عصبی تر از همیشه م.
انگار یه تریلی هیژده چرخ از رو بدنم رد شده...
برا اینکه بزنم تو دهن همشون و تلافی کنم این تقدسی که برای خودشون ساختنو ، یوقتایی حتی رو خوبیاشون چشم می بندم.
کاش اینکارو نمیکردن... کاش تموم کنن...
با بابا دعوام شد !
سر چی؟
سپاه
شب بخیر