مطالب منتشر شده در وبلاگ
امشب وقتی داشتم ماکارونی میخوردم ، وقتی روغن از گوشه ی لبم چکه کرد یاد تو افتادم ! یک بار هم چند ماه پیش وقتی از روی جوب وسط کوچه باغ ،جفت پا پریدم یادت افتادم. دم دم های پاییز که صدای دسته جمعی کلاغ ها توی آسمان سفید عصرانه می پیچد هم گاهی یاد تو می افتم. می دانی ؟ حافظه آنقدر عجیب غریب است که تقسیم کردن مراجعاتش به دو دسته خاطره ی ممتد یا مقطعی ، عمیق یا سطحی وگذرا بی فایده است. چهکسی گفته یاد کسی افتادن موقع چکهکردن روغن از گوشه ی لب ، غار غار کلاغ های دسته جمعی و جفت پا پریدن از روی جوب ارزنده نیست ؟!