مطالب منتشر شده در وبلاگ
دیشب خواب دیدم مامان فاطمه کاج هامو ریختن توی پارکینگ ، خیلیاشون شکسته و داغون شده بودن ، یسریشونم سالم تر بودن ، همشون جون داشتن هنوز
من میخواستم نجاتشون بدم.
صبح واسه مامان فاطمه تعریف کردم ،گفتن اگه از گوشه و کنار خونه جمعشون نکنی ممکنه همینکارم بکنم.
منم گریه کردم....