موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

خستگی

شیش سالم بود خونه ی مامانبزرگ بودیم،سودابه ی خاله معصومه از ته کوچه بدو بدو اومد کنار منه ونگ ونگوئه با هیچ چیز خوشحال نشویی که از بغل مامان فاطمه تکون نمیخوردم ،  همونطوری که نفس  نفس میزد گفت : بابات ! بابات داره با یه دوچرخه ی بزرگ قرمز میاد!

من خوشحال نشدم... یکم چشمامو گرد کردم و خودمو بیشتر تو بغل مامان فاطمه قایم کردم. 

بابا که رسید همه بچه ها دورش جمع شدن... من باز تکون نخوردم. اومدم بغلم کرد گفت: دوسش داری بابا؟ گفتم نه...بعدشو خاطرم نیست. فقط یادمه بچه ها تاشب با اون دوچرخه عشق کردن. چندهفته ای موند خونه ی مامانبزرگ تا بالاخره یروز گفتم : بابا دوچرخه مو میاریم خونه؟ بابا گل از گلش شکفت. 

همون روز دوچرخه وسط حیاط خونه بود. یکم نگاش کردم و دوباره رفتم تو اتاق. فرداش بابایی با دوتا چرخ کمکی آبی اومد ، چرخ کمکیای آبی رو پیچ و مهره کرد به دوچرخه ی قرمز، بی تناسب اما امیدبخش . بالاخره خندیدم...کم خندیدم ، بی رمق خندیدم.

میدونی؟ من تو هر قدم این سالا دلم دوتا چرخ کمکیه بدون تناسب رنگ و لنگه به لنگه خواسته...

اما آدما وقتی بزرگ میشن کمتر فهمیده میشن.

سـین یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۹ - 19:9
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین