مطالب منتشر شده در وبلاگ
+ نمیترسی؟
- نه...
+ تو دیوانه ای ، آدم سالم باید بترسه !
- آره ولی آدم سالم نباید حتما به بقیه بگه که میترسه...
+ تا کی میخوای وانمود کنی ؟
- تا وقتی دیگه نیازی به وانمود کردن نباشه...
امشب که به سپیده برسد تلفن و اینترنت و لپ تاپ از دستم می رود ...
دارم فکر میکنم چرا حواسم به شماها نبوده عاطفه !
چرا باید انقدر پر باشی که امشب با یک اشاره ی کوتاه لبریز شوی...
چرا حواسم به تو و مائده و حوریه و افسانه و خیلی های دیگر نبوده!
من چقدر نشستم زیر سایه ی خودم....
و چقدر تهی تر از همیشه رنجورم از ساجده !
پ ن :
صرفا به جهت اینکه بعضیا خوششون نمیومد مکالماتمو بزارم :))) و چون نیاز داشتم که یادم بمونه گذاشتم ادامه مطلب :)
چیز خاصی نیست رمز نخواین
بسم رب النجم!
خندید و گفت : حالا که داری خودتو می سپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم ...
گفتم : من حوصله ی غصه خوردن ندارم ! ببین دیگه جونی ندارم ! نگام کن ! دلت میاد؟
گفت : تو با غصه قد میکشی ! شبیه گیاها...شبیه...
گفتم : شبیه شب؟
گفت : آره شاید شب...
گفتم : شب وقتی که پر غصه س ، آره شب وقتی که پر غصه س ... شایدم شبیه تاریخ؟!
گفت : نه نه ! تاریخ نه ! تو حتی از نزدیک ندیدیش!
گفتم : اون خیلی قد کشیده... نزدیک چیه؟! معلومه که از نزدیک ندیدمش!
گفت : چشمات قرمز شده !
بعد دستش رو گذاشت جلوی دهنش و جیغ کشید...
گفتم : کجا؟! مگه تو نمیخواستی بغلم کنی ....؟ چرا داری میری...؟!
من گریه کردم... چشمام قرمز شده بود... مثل آتیش... نه نه مثل لعل فام ! مثل لعل فام بود که نورشو توی آسمون می دیدم !
بازم گریه کردم....
دیدم یه مرد دراز کشیده کنار اون درخت !
ازش پرسیدم : آقا ! آقا چشمام قرمز شده ؟!!
گریه میکردم... منو نمی دید !
گفتم بهم نگاه کنین ! صدامو میشنوین ؟!
دیدم داره حرف میزنه...یه عالمه آدم دورش بودن! کسی صداشو نمی شنید ! نه انگار کسی صداشو نمی شنید...
من چشمام قرمز شده بود اما میخواستم که به اون آدما بگم بهش گوش کنن !
کسی صدای منو نمی شنید ... من اصلا صدا نداشتم !
من گریه میکردم...خیلی گریه میکردم!
سرمو گذاشتم روی زانوهام و گریه کردم...
گفت : حالا که داری خودتو میسپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم...
گفتم : برگشتی؟! چشمام... چشمام قرمز نیست؟!! نمی ترسی ؟
گفت : حالت خوب نیست ! تب داری...؟!
من خودمو پرت کردم توی بغلش... زیر گوشم گفت : چرا روزای آخر بودن محمد (ص) تو دنیای ما برات انقدر عجیبه !
گفتم: نمیدونم!
گفت:هنوز هست؟
گفتم: تاریخ خیلی قد کشیده... گفت: اون جمله ای که نمی فهمیدیش چی بود ؟
من فین فین میکردم که گفتم : یادم نیست، شبیه این بود« لا ینطق عن الهوی...»
گفت : آره شبیه همین بود !
راستی تو شنیده بودی روزای قبل رحلت، محمد(ص) از اهل عرب تقاضای کاغذ و قلم دارن؟
گفتم : کاغذ و قلم ؟! چشمام قد یه کف دست شده بود ... یه کف دست زمخت مردونه !
گفت : اوهوم
گفتم : چرا؟!!
گفت: نقل اینه که میخواستن یه چیزی بنویسن برای امت....!
گفتم: نشنیدم! بعدش چی میشه؟؟
گفت : ینفر میگه این پیرمرد مریضه ،،،نمی فهمه چی میگه !
من هق هق می کردم....
گفتم : کسی بهشون کاغذ و قلم نداد....
گفت : نه ! نمیدونم ! گمون نکنم !
گفتم : من میدونم !ببین چشمام قرمزه ؟!
گفت : تب داری....
گفتم : من با غصه قد میکشم...
گفت : مثل تاریخ؟!
گفتم : نه..مثل شب....ببین من می تونم بفهمم لا ینطق عن الهوی یعنی چی.
گفت : الان حالت خوب نیست ! ولش کن !
گفتم : ببین می فهمم ! من دیدم که کسی به نبی (ص) کاغذ و قلم نداد ! اونا نمی دونستن لا ینطق عن الهوی یعنی چی! من می فهممش ببین !
گفت : هوم...
گفتم : این همه کاغذ و قلم ! کی به کیه ؟! بیا ما خودمونو بریز و بپاش کنیم برای مردم !!!
گفت : بذار بعدا حرف بزنیم ، تو حالت خوب نیست !
من گریه میکردم...
حالم خوب نبود! من اکثر وقتا حالم خوب نیست!
امضا: کسی که یه عالمه کاغذ و قلم داره !!!
M Saberi:
بچه ها شما از مرادی سفید دشتی ایمیل یا شماره ای ندارین
Sajede:
m..................@gmail.com
Arch:
این که اون مرادی نیست که اون میگه
M Saberi:
یه لحطه خوشحال شدم
Sajede:
جدی؟
🤔
فک کنم هموننا
فامیلیشون پسوند داره یخده
Reza :
😂😂😂
Dokhtare Yazdimon:
اون سیاه افشادی بوده🤦♀😂
Reza :
سفید دشتی و سیاه افشادی
😂😂😂
Arch:
نه اون برا سیاه افشادی
Sajede:
خب من از بچگیم سیاه و سفیدو قاطی میکردم
ببخشید
Dokhtare Yazdimon:
🤦♀😐😂
Arch:
🙈🙊
Sajede:
چی بگم خب 🤕
فامیلاشون عجیبه
Dokhtare Yazdimon:
حق داری👌
Arch:
یکم خوبه آدم جغرافیا بدونه 😂
گفتم توی وصیت نامه ت بنویس که همه ی کتاباتو می بخشی به من.
گفتی یه کاغذ و قلم بیار همین الان مینویسم.
عزیز اخم کرد و لبشو گزید که خجالت بکش دختر !
سرصبحی که بیدار شدم نوشته بودی و گذاشته بودی بالاسر تختم ، یه کاغذ دیگه ام کنارش بود که : اگه مورد رضایت واقع شد بذارش لای قرآن....
ذوق کردم و بشکن زدم و همه حواسم پی عزیز بود که مبادا نبینه تا بذارمش لای قرآن.... پی دل تو اما.... نبود !
-یک جایی از محمود درویش خونده بودم : زنده بودن روح به چه دردی میخورد اگر جسم نتواند برای رساندن آدم به مقصد همراهی اش کند؟!
همبنطور که آخرین آمپولرا می ریزد توی سرمم میپرسد:
+ خب ؟
کتاب را میبندم و میگذارم روی همه ی کتاب های تلنبار شده ، طوری که سوزن تویدستم اذیت نکند و صبح با دست کبود شده روبرو نشوم رومیگردانم سمت پنجره و میگویم:
خواستی بری چراغو خاموش کن..
+ کیفیت زندگی بهموجودی ش نیست...اینو بهت گفته بودم؟
- آره توشعار زیاد میدی....
با صدای خش دار میگوید:شب بخیر...
چراغ را خاموش میکند و می رود !!!
این دو هفته فاصله تا شروع ترم بعد ، جان میدهد برای اینکه خودم را پرت کنم توی آغوش کتاب ها...
به خودم قول دادم به سرحد مرگ بخوانم و بنویسم و کارهای قاصد و یادواره را با جان و دل بپذیرم.
کتاب های خوب خوب معرفی کنید :) با دوسه خط توضیح کلی که در تصمیم گیری کمکم کند.

من چرا دوباره جامانده ام اصفهان ؟
خدا می داند که با تک تک سلول هایم از این شهر متنفرم و هیچ جوری توی کتم نمیرود این تبعیض کع بعضی ها مشهدی اند، بعضی ها قمی آنوقت یک عده هم اصفهانی !
دوست داشتم بدانم ، اگر یک روز طوری از دنیا رفتم که امکان استفاده از آن کارت اهدای عضو گوشه ی ویترین اتاقم بود ، چشم هام ...چشم هام سهم چه کسی میشد؟؟
من اگر به شما بگویم امروز بخاطر یکی از نمره هام گریه کردم باور می کنید؟
آدم هروقدر دنیایش بزرگ باشد تهش برای بهانه ی پشت چهره اش ، سر همین تکراری های کوچک گریه میکند.
سر اینکه محمدحسین سهم ساندویچش را خورده، سر اینکه روسری مشکی اش نیست،سر اینکه نمره ی متونش را ۱۶ شده و سر خیلی چیزهای این شکلی....
این خواب آوری که شبای امتحان از در و دیوار می ریزه مکانیزمش چیه؟

مومنانت برای اینکه غم نچکد از چهره هایشان،
بارشان را نمیگذارند روی دوش و هرروز از این سر شهر تا آن سر شهر بکشانند!
بالاخره هرکدامشان یک جایی را پیدا میکنند ،
تلنبارش میکنند و یک تکه پارچه می کشند رویش!
که وقتی تنهای تنها شدند پس بزنند این پارچه را ، جنون بپاشند پیش چشم تو!
من اما مگر جز لای پر جانمازم کجا را داشتم همه ی این سالها...؟!
ایمان نصف و نیمه ی من راهم میخری؟!!!
مرا که شانهام از حمل آفتاب خم است
به جز پناه دو دست تو سایبانی نیست
دیگه گذاشت اون روزایی که خودمو میکشتم برای بیست
الان سامانمو باز کنین همش هفده و نیم و هجدهه
:((
دیگه ام حرفی ندارم
اون جمله ای که میخواستم بگمم پرید
هیچ کس جزیره نیست...
امتحانم را که بدهم و برگردم میگویمتان چرا

نسل اینا کی منقرض میشه؟
://
منم خوشحااال
فک کردم یکی از بچه های کلاسمونه که قرار بوده خبر بده از کتاب چیزی حذف میشه یا ن
بابا روشنفکر طورم که بخواین فکر کنین دیگه این روش خیلی خزبازیه
:////
چرا خودکار قرمزم نی؟
خدایا کی تموم میشه این امتحانا؟
چرا شبای امتحان انقد دست و پاچلفتی میشم:(((
خوابممیاد:(((((((
لطفا بدون شعار و پیش فرض بهم بگین :
بنظر شما عقیده ی هرکسی محترمه ؟ :)
_______
لطفا کامل جواب بدین مثلا اگر نه چرا ؟ اگه آره حد و حدودش رو بگین...
برای اینکه قریب به واقع تر بتونین جواب بدین پیشنهاد میکنم خودتون رو به جای مدیر یک گروه تصور کنین(هر نوع گروهی که تصورش براتون راحت تره و بعد جواب بدین ، مجدد خودتون رو بعنوان اعضای همون گروه تصور کنین و جواب نهایی رو کامنت کنین)
بسی مشتاق شنیدنتونم...
چشم های همیشه خسته ی منو چرا دوس داری؟!!
اصلا دوست داشتنی نیست!

اگر یک روز بین عشاقت ، رنجوران عشق و عقلِ آخر صف نشسته راهم خواستی...
ما نیز هم بد نیستیم !!
#أین_صاحبنا
یک جنون لایتغیری در من هست که هربار میخواهم از کسی بگویم ، به جای دست گذاشتن روی خودش ، می گردم و می گردم تا شبیه ترین هارا به او پیدا کنم!
دلیلش را هم اگر بپرسید میگویم جنون است دیگر...
شاید در پس این جنون چیزی شبیه یکی شدن گوشه ی مغزم کز کرده و من بلدش نیستم !
چیزی شبیه آینه ی تمام نما بودن ، یا حتی عمیق تر...
چیزی شبیه جان دیگری در کالبد دیگری بودن!
بله همین است !جان دیگری در کالبد دیگری بودن و جستن...
مگر جز عشق کدام سلاح از این امتحان سربلند بیرون می آید؟
گمانم همین است...
آنوقت برای همین هربار که شبهای قدر دست به قلم میشوم از زهرا(س) مینویسم و هربار دهه ی فاطمیه میگویندم بنویس ، از علی(ع)
این جنون را بر من ببخشید !
و به علی (ع) فکر کنید....
به علی(ع) بعد از فاطمه...
به کالبدی جان باخته ....
این جنون را بر من ببخشید !
یاعلی(ع)
چقدر زشت ،چقدر زشت و چقدر دلخورم از حسادت های بیجای مائده !
میخواستم نظرش را پاک کنم یا اینکه حداقل خودم جواب داده باشم ، بعد فکر کردم که دیر یا زود باید همه چیز ساجده را قبول کنی!
با همه ی درد سرهایش....
باور کن که پذیرش این دختر برای خودش از هرکسی سخت تر است و تو مخیری...
اومدم خونه سراسیمه برای مامانم تعریف کردم ، میگم زشته مامان؟ زشته که شمارمو دادم ؟
مامانم طبق معمول میگن نه مامان! هیچی تو این دنیا زشت نیست:)))))
روم نمیشه به بابام بگم چرا هیشکی درک نمیکنه :))))))
عجب گیری کردیما
وای که من چقدر دخترهایی را که قبل از ازدواج عاشق می شوند دوست ندارم !
بنظرم این اصلا دخترانه نیست!
باور کنید!
وای که آخرش سکته میکنم از دستتان
#ننه_بزرگ_فمنیسم
#جنسیت_زده
#مرد_ستیز
دیگه چیا میگفتین؟ یادم نیست:))) خلاصه هرچی شوما میگین:)