موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

جهان در خواب ! تنها من ! در این معبد در  این محراب...

+ نمیترسی؟

- نه...

+ تو دیوانه ای ، آدم سالم باید بترسه ! 

- آره ولی آدم سالم نباید حتما به بقیه بگه که میترسه... 

+ تا کی میخوای وانمود کنی ؟ 

- تا وقتی دیگه نیازی به وانمود کردن نباشه...

 

سـین دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸ - 2:18

امشب که به سپیده برسد تلفن و اینترنت و لپ تاپ از دستم می رود ...

دارم فکر میکنم چرا حواسم به شماها نبوده عاطفه ! 

چرا باید انقدر پر باشی که امشب با یک اشاره ی کوتاه لبریز شوی...

چرا حواسم به تو و مائده و حوریه و افسانه و خیلی های دیگر نبوده! 

من چقدر نشستم زیر سایه ی خودم‌....

و چقدر تهی تر از همیشه رنجورم از ساجده !

پ ن : 

صرفا به جهت اینکه بعضیا خوششون نمیومد مکالماتمو بزارم :))) و چون نیاز داشتم که یادم بمونه گذاشتم ادامه مطلب :)

چیز خاصی نیست رمز نخواین 

 

سـین دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۸ - 1:14

 

بسم رب النجم!
خندید و گفت : حالا که داری خودتو می سپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم ...
گفتم : من حوصله ی غصه خوردن ندارم ! ببین دیگه جونی ندارم ! نگام کن ! دلت میاد؟
گفت : تو با غصه قد میکشی ! شبیه گیاها...شبیه...
گفتم : شبیه شب؟ 
گفت : آره شاید شب...
گفتم : شب وقتی که پر غصه س ، آره شب وقتی که پر غصه س ... شایدم شبیه تاریخ؟!
گفت : نه نه ! تاریخ نه ! تو حتی از نزدیک ندیدیش! 
گفتم : اون خیلی قد کشیده... نزدیک چیه؟! معلومه که از نزدیک ندیدمش!
گفت : چشمات قرمز شده ! 
بعد دستش رو گذاشت جلوی دهنش و جیغ کشید...
گفتم : کجا؟! مگه تو نمیخواستی بغلم کنی ....؟ چرا داری میری...؟!
من گریه کردم... چشمام قرمز شده بود... مثل آتیش... نه نه مثل لعل فام ! مثل لعل فام بود که نورشو توی آسمون می دیدم ! 
بازم گریه کردم....
دیدم یه مرد دراز کشیده کنار اون درخت !
ازش پرسیدم : آقا ! آقا چشمام قرمز شده ؟!!
گریه میکردم... منو نمی دید ! 
گفتم بهم نگاه کنین ! صدامو میشنوین ؟!
دیدم داره حرف میزنه...یه عالمه آدم دورش بودن! کسی صداشو نمی شنید ! نه انگار کسی صداشو نمی شنید...
من چشمام قرمز شده بود اما میخواستم که به اون آدما بگم بهش گوش کنن ! 
کسی صدای منو نمی شنید ... من اصلا صدا نداشتم ! 
من گریه میکردم...خیلی گریه میکردم! 
سرمو گذاشتم روی زانوهام و گریه کردم...
گفت : حالا که داری خودتو میسپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم...
گفتم : برگشتی؟! چشمام... چشمام قرمز نیست؟!! نمی ترسی ؟ 
گفت : حالت خوب نیست ! تب داری...؟!
من خودمو پرت کردم توی بغلش..‌. زیر گوشم گفت : چرا  روزای آخر بودن محمد (ص) تو دنیای ما برات انقدر عجیبه !
گفتم: نمیدونم! 
گفت:هنوز هست؟
گفتم: تاریخ خیلی قد کشیده... گفت: اون جمله ای که نمی فهمیدیش چی بود ؟ 
من فین فین میکردم که گفتم : یادم نیست، شبیه این بود« لا ینطق عن الهوی...»
گفت : آره شبیه همین بود ! 
راستی تو شنیده بودی روزای قبل رحلت، محمد(ص) از اهل عرب تقاضای کاغذ و قلم دارن؟
گفتم : کاغذ و قلم ؟! چشمام قد یه کف دست شده بود ... یه کف دست زمخت مردونه !
گفت : اوهوم
گفتم : چرا؟!!
گفت:  نقل اینه که میخواستن  یه چیزی بنویسن برای امت....!
گفتم: نشنیدم! بعدش چی میشه؟؟

گفت :  ینفر میگه این پیرمرد مریضه ،،،نمی فهمه چی میگه ! 

من هق هق می کردم....
گفتم : کسی بهشون کاغذ و قلم نداد....
گفت : نه ! نمیدونم ! گمون نکنم !
گفتم : من میدونم !ببین چشمام قرمزه ؟! 
گفت : تب داری....
گفتم : من با غصه قد میکشم..‌.
گفت : مثل تاریخ؟!
گفتم : نه..‌مثل شب..‌..ببین من می تونم بفهمم لا ینطق عن الهوی یعنی چی.
گفت : الان حالت خوب نیست ! ولش کن !
گفتم : ببین می فهمم ! من دیدم که کسی به نبی (ص) کاغذ و قلم نداد ! اونا نمی دونستن لا ینطق عن الهوی یعنی چی! من می فهممش ببین ! 
گفت : هوم... 
گفتم : این همه کاغذ و قلم ! کی به کیه ؟! بیا ما خودمونو بریز و بپاش کنیم برای مردم !!!
گفت : بذار بعدا حرف بزنیم ، تو حالت خوب نیست !
من گریه میکردم...
حالم خوب نبود! من اکثر وقتا حالم خوب نیست!

امضا: کسی که یه عالمه کاغذ و قلم داره !!!

 

سـین یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ - 20:40

سوره ی نجمو خوندین...؟!!

دوباره بخونین....

سـین یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ - 18:53

خدایا....یعنی سر فامیل استادم من باید آبروم بره ؟

M Saberi:
بچه ها شما از مرادی سفید دشتی ایمیل یا شماره ای ندارین

Sajede:
m..................@gmail.com

Arch:
این  که  اون  مرادی  نیست  که  اون  میگه

M Saberi:
یه لحطه خوشحال شدم

Sajede:
جدی؟
🤔
فک کنم هموننا 
فامیلیشون پسوند داره یخده

Reza :
😂😂😂

Dokhtare Yazdimon:
اون سیاه افشادی بوده🤦‍♀😂

Reza  :
سفید دشتی و سیاه افشادی

😂😂😂

Arch:
نه  اون  برا  سیاه  افشادی

Sajede:
خب من از بچگیم سیاه و سفیدو قاطی میکردم 

ببخشید

Dokhtare Yazdimon:
🤦‍♀😐😂

Arch:
🙈🙊

Sajede:
چی بگم خب 🤕
فامیلاشون عجیبه

Dokhtare Yazdimon:
حق داری👌

Arch:
یکم  خوبه  آدم  جغرافیا  بدونه 😂

سـین یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ - 1:33

پی دل تو‌

گفتم توی وصیت نامه ت بنویس که همه ی کتاباتو می بخشی به من.‌

گفتی یه کاغذ و قلم بیار همین الان مینویسم.

عزیز اخم کرد و لبشو گزید که خجالت بکش دختر !

سرصبحی که بیدار شدم نوشته بودی و گذاشته بودی بالاسر تختم ، یه کاغذ دیگه ام کنارش بود که : اگه مورد رضایت واقع شد بذارش لای قرآن‌....

ذوق کردم و بشکن زدم و همه حواسم پی عزیز بود که مبادا نبینه تا بذارمش لای قرآن‌.... پی دل تو اما.... نبود !

سـین شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ - 16:49

باید قبل از شب بخیر بغلم میکردی...می فهمی ؟

-یک جایی از محمود درویش خونده بودم : زنده بودن روح به چه دردی میخورد اگر جسم نتواند برای رساندن آدم به مقصد همراهی اش کند؟!

همبنطور که آخرین آمپول‌را می ریزد توی سرمم‌ می‌پرسد:

+ خب ؟ 

کتاب را می‌بندم و میگذارم روی همه ی کتاب های تلنبار شده ، طوری که سوزن توی‌دستم اذیت نکند و صبح با دست کبود شده روبرو نشوم‌ رو‌میگردانم سمت پنجره و میگویم:

خواستی بری چراغو خاموش کن..

+ کیفیت زندگی به‌موجودی ش نیست...اینو بهت گفته بودم؟

- آره تو‌شعار زیاد میدی....

با صدای خش دار میگوید:شب بخیر...

چراغ را خاموش میکند و می رود !!!

 

 

سـین شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ - 0:10

حالا برای پشیمان شدن خیلی دیر است....

 

سـین جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ - 22:34

کتاب

این دو هفته فاصله تا شروع ترم بعد ، جان میدهد برای اینکه خودم را پرت کنم توی آغوش کتاب ها..‌.

به خودم قول دادم به سرحد مرگ بخوانم و بنویسم و کارهای قاصد و یادواره را با جان و دل بپذیرم.

کتاب های خوب خوب معرفی کنید :) با دوسه خط توضیح کلی که در تصمیم گیری کمکم کند. 

سـین جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ - 2:41

تبعیض

من چرا دوباره جامانده ام اصفهان ؟ 

خدا می داند که با تک تک سلول هایم از این شهر متنفرم و هیچ جوری توی کتم نمی‌رود این تبعیض کع بعضی ها مشهدی اند، بعضی ها قمی آنوقت یک عده هم اصفهانی !

 

سـین جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ - 1:1

دوست داشتم بدانم ، اگر یک روز طوری از دنیا رفتم که امکان استفاده از آن کارت اهدای عضو گوشه ی ویترین اتاقم بود ، چشم هام ...چشم هام سهم چه کسی میشد؟؟

سـین پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ - 18:14

!

من اگر به شما بگویم امروز بخاطر یکی از نمره هام گریه کردم باور می کنید؟

آدم هروقدر دنیایش بزرگ باشد تهش برای بهانه ی پشت چهره اش ، سر همین تکراری های کوچک گریه میکند.

سر اینکه محمدحسین سهم ساندویچش را خورده، سر اینکه روسری مشکی اش نیست،‌سر اینکه نمره ی متونش را ۱۶ شده و سر خیلی چیزهای این شکلی....

سـین پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ - 18:4

این خواب آوری که شبای امتحان از در و دیوار می ریزه مکانیزمش چیه؟

سـین پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ - 0:50

:)

چشمام.‌‌..

 

سـین پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ - 0:15

میخری؟!

 مومنانت برای اینکه غم نچکد از چهره هایشان، 

بارشان را نمیگذارند روی دوش و هرروز از این سر شهر تا آن سر شهر بکشانند!

بالاخره هرکدامشان یک جایی را پیدا میکنند ، 

تلنبارش میکنند و یک تکه پارچه می کشند رویش!

که وقتی تنهای تنها شدند پس بزنند این پارچه را ، جنون بپاشند پیش چشم تو!

من اما مگر جز لای پر جانمازم کجا را داشتم همه ی این سالها...؟!

ایمان نصف و نیمه ی من راهم میخری؟!!!

 

سـین چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ - 22:47

مرا که شانه‌ام از حمل آفتاب خم است
به جز پناه دو دست تو سایبانی نیست

سـین چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ - 21:34

ناراحتم که

دیگه گذاشت اون روزایی که خودمو میکشتم برای بیست

الان سامانمو باز کنین همش هفده و نیم و هجدهه

:((

دیگه ام حرفی ندارم

اون جمله ای که میخواستم بگمم پرید

 

سـین چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ - 19:27

هیچ کس جزیره نیست...

امتحانم را که بدهم و برگردم میگویمتان چرا

سـین چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ - 9:42

یک انقراض ناگهانی لطفا

نسل اینا کی منقرض میشه؟ 

://

منم خوشحااال

فک کردم یکی از بچه های کلاسمونه که قرار بوده خبر بده از کتاب چیزی حذف میشه یا ن 

بابا روشنفکر طورم که بخواین فکر کنین دیگه این روش خیلی خزبازیه 

:////

 

سـین سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ - 23:50

چرا خودکار قرمزم نی؟

خدایا کی تموم میشه این امتحانا؟

چرا شبای امتحان انقد دست و پاچلفتی میشم:(((

خوابم‌میاد:(((((((

سـین سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ - 22:11

لا اله الا الله...

سـین سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ - 21:20

نظرسنجی

لطفا بدون شعار و پیش فرض بهم بگین :

بنظر شما عقیده ی هرکسی محترمه ؟ :)

_______

لطفا کامل جواب بدین مثلا اگر نه چرا ؟ اگه آره حد و حدودش رو بگین...

برای اینکه قریب به واقع تر بتونین جواب بدین پیشنهاد میکنم خودتون رو به جای مدیر یک گروه تصور کنین(هر نوع گروهی که تصورش براتون راحت تره و بعد جواب بدین ، مجدد خودتون رو بعنوان اعضای همون گروه تصور کنین و جواب نهایی رو کامنت کنین)

بسی مشتاق شنیدنتونم...

سـین یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ - 17:52

چشم های همیشه خسته ی منو چرا دوس داری؟!! 

اصلا دوست داشتنی نیست!

سـین شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ - 23:47

زبان دارم که به هر ناروایی نچرخانم....

اگر یک روز بین عشاقت ، رنجوران عشق و عقلِ آخر صف نشسته راهم خواستی...

ما نیز هم بد نیستیم !!

#أین_صاحبنا

سـین شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ - 23:8

جنون

یک جنون لایتغیری در من هست که هربار میخواهم از کسی بگویم ، به جای دست گذاشتن روی خودش ، می گردم و می گردم تا شبیه ترین هارا به او پیدا کنم!

دلیلش را هم اگر بپرسید میگویم جنون است دیگر...

شاید در پس این جنون چیزی شبیه یکی شدن گوشه ی مغزم کز کرده و من بلدش نیستم !

چیزی شبیه آینه ی تمام نما بودن ، یا حتی عمیق تر... 

چیزی شبیه جان دیگری در کالبد دیگری بودن!

بله همین است !جان دیگری در کالبد دیگری بودن و جستن...

مگر جز عشق کدام سلاح از این امتحان سربلند بیرون می آید؟

گمانم همین است...

آنوقت برای همین هربار که شبهای قدر دست به قلم میشوم از زهرا(س) مینویسم و هربار دهه ی فاطمیه میگویندم بنویس ، از علی(ع)

این جنون را بر من ببخشید !

و به علی (ع) فکر کنید....

به علی(ع) بعد از فاطمه...

به کالبدی جان باخته ....

این جنون را بر من ببخشید !

یاعلی(ع)

 

سـین جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ - 20:35

خیلی ناراحت شدم:(((((

سـین جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ - 19:24

ناراحت شدم

آخه هفده و نیم ؟؟

:(((((((((((((

سـین جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ - 19:14

من همینم که هست!

چقدر زشت ،چقدر زشت و چقدر دلخورم از حسادت های بیجای مائده !

میخواستم نظرش را پاک کنم یا اینکه حداقل خودم جواب داده باشم ، بعد فکر کردم که دیر یا زود باید همه چیز ساجده را قبول کنی!

با همه ی درد سرهایش....

باور کن که پذیرش این دختر برای خودش از هرکسی سخت تر است و تو مخیری... 

 

سـین جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ - 12:55

تاریخ امروز یادم بمونه برای آیندگان :)))

اومدم خونه سراسیمه برای مامانم تعریف کردم ، میگم زشته مامان؟ زشته که شمارمو دادم ؟ 

مامانم طبق معمول میگن نه مامان! هیچی تو این دنیا زشت نیست:)))))

 

روم نمیشه به بابام بگم چرا هیشکی درک نمیکنه :))))))

 

 

عجب گیری کردیما 

سـین جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ - 11:49

سکته

وای که من چقدر دخترهایی را که قبل از ازدواج عاشق می شوند دوست ندارم !

بنظرم این اصلا دخترانه نیست!

باور کنید!

وای که آخرش سکته میکنم از دستتان 

#ننه_بزرگ_فمنیسم

#جنسیت_زده

#مرد_ستیز

دیگه چیا میگفتین؟ یادم نیست:))) خلاصه هرچی شوما میگین:)

سـین پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۸ - 23:18
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین