مطالب منتشر شده در وبلاگ
بسم رب النجم!
خندید و گفت : حالا که داری خودتو می سپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم ...
گفتم : من حوصله ی غصه خوردن ندارم ! ببین دیگه جونی ندارم ! نگام کن ! دلت میاد؟
گفت : تو با غصه قد میکشی ! شبیه گیاها...شبیه...
گفتم : شبیه شب؟
گفت : آره شاید شب...
گفتم : شب وقتی که پر غصه س ، آره شب وقتی که پر غصه س ... شایدم شبیه تاریخ؟!
گفت : نه نه ! تاریخ نه ! تو حتی از نزدیک ندیدیش!
گفتم : اون خیلی قد کشیده... نزدیک چیه؟! معلومه که از نزدیک ندیدمش!
گفت : چشمات قرمز شده !
بعد دستش رو گذاشت جلوی دهنش و جیغ کشید...
گفتم : کجا؟! مگه تو نمیخواستی بغلم کنی ....؟ چرا داری میری...؟!
من گریه کردم... چشمام قرمز شده بود... مثل آتیش... نه نه مثل لعل فام ! مثل لعل فام بود که نورشو توی آسمون می دیدم !
بازم گریه کردم....
دیدم یه مرد دراز کشیده کنار اون درخت !
ازش پرسیدم : آقا ! آقا چشمام قرمز شده ؟!!
گریه میکردم... منو نمی دید !
گفتم بهم نگاه کنین ! صدامو میشنوین ؟!
دیدم داره حرف میزنه...یه عالمه آدم دورش بودن! کسی صداشو نمی شنید ! نه انگار کسی صداشو نمی شنید...
من چشمام قرمز شده بود اما میخواستم که به اون آدما بگم بهش گوش کنن !
کسی صدای منو نمی شنید ... من اصلا صدا نداشتم !
من گریه میکردم...خیلی گریه میکردم!
سرمو گذاشتم روی زانوهام و گریه کردم...
گفت : حالا که داری خودتو میسپاری به آغوش اساطیر یونان ، قبلش بذار بغلت کنم...
گفتم : برگشتی؟! چشمام... چشمام قرمز نیست؟!! نمی ترسی ؟
گفت : حالت خوب نیست ! تب داری...؟!
من خودمو پرت کردم توی بغلش... زیر گوشم گفت : چرا روزای آخر بودن محمد (ص) تو دنیای ما برات انقدر عجیبه !
گفتم: نمیدونم!
گفت:هنوز هست؟
گفتم: تاریخ خیلی قد کشیده... گفت: اون جمله ای که نمی فهمیدیش چی بود ؟
من فین فین میکردم که گفتم : یادم نیست، شبیه این بود« لا ینطق عن الهوی...»
گفت : آره شبیه همین بود !
راستی تو شنیده بودی روزای قبل رحلت، محمد(ص) از اهل عرب تقاضای کاغذ و قلم دارن؟
گفتم : کاغذ و قلم ؟! چشمام قد یه کف دست شده بود ... یه کف دست زمخت مردونه !
گفت : اوهوم
گفتم : چرا؟!!
گفت: نقل اینه که میخواستن یه چیزی بنویسن برای امت....!
گفتم: نشنیدم! بعدش چی میشه؟؟
گفت : ینفر میگه این پیرمرد مریضه ،،،نمی فهمه چی میگه !
من هق هق می کردم....
گفتم : کسی بهشون کاغذ و قلم نداد....
گفت : نه ! نمیدونم ! گمون نکنم !
گفتم : من میدونم !ببین چشمام قرمزه ؟!
گفت : تب داری....
گفتم : من با غصه قد میکشم...
گفت : مثل تاریخ؟!
گفتم : نه..مثل شب....ببین من می تونم بفهمم لا ینطق عن الهوی یعنی چی.
گفت : الان حالت خوب نیست ! ولش کن !
گفتم : ببین می فهمم ! من دیدم که کسی به نبی (ص) کاغذ و قلم نداد ! اونا نمی دونستن لا ینطق عن الهوی یعنی چی! من می فهممش ببین !
گفت : هوم...
گفتم : این همه کاغذ و قلم ! کی به کیه ؟! بیا ما خودمونو بریز و بپاش کنیم برای مردم !!!
گفت : بذار بعدا حرف بزنیم ، تو حالت خوب نیست !
من گریه میکردم...
حالم خوب نبود! من اکثر وقتا حالم خوب نیست!
امضا: کسی که یه عالمه کاغذ و قلم داره !!!