مطالب منتشر شده در وبلاگ

مومنانت برای اینکه غم نچکد از چهره هایشان،
بارشان را نمیگذارند روی دوش و هرروز از این سر شهر تا آن سر شهر بکشانند!
بالاخره هرکدامشان یک جایی را پیدا میکنند ،
تلنبارش میکنند و یک تکه پارچه می کشند رویش!
که وقتی تنهای تنها شدند پس بزنند این پارچه را ، جنون بپاشند پیش چشم تو!
من اما مگر جز لای پر جانمازم کجا را داشتم همه ی این سالها...؟!
ایمان نصف و نیمه ی من راهم میخری؟!!!