موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

گفتم امشب اگر بمیرم هم همه ی کارهای ناتمام را تمام میکنم 

گفتم 

و میگویم 

اذان صبح نرسیده همه اش را تمام میکنم

خیالتان راحت عزیزترینم...

سـین یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 22:52

مستمری بگیر

 

نای ایستادن را از ما نگیر ...

من حکایت نمازهای نشسته را نمی فهمم...!

فکر میکنم آنقدر در اقامه ی نماز حاجت استمرار نداشته ام که حالا مستمری بگیرتان شوم.

درست فکر میکنم ؟ در مرام شما هم مستمری بگیرها  واجد همین شرایطند؟؟!

 

سـین یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 19:42

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

بعضی چیزا عادی نمیشه بابایی

مثل اینکه هربار یه نفر زنگ بزنه و بهم بگه ساجده جون باباتون حالش یکم بد شده بستری شدن...

حالا که خودمو از دانشگاه رسوندم پشت همین شیشه های همیشه مزاحم و دارم خوب فکر میکنم می بینم یچیزایی عادی نمیشه بابایی...

که چشم بدوزم تا ببینم هربار دستونو میارین بالا و‌چشماتونو محکم می بندین که من  خیالم تخت شه ...

که پیش خودم فکر کنم این بار کجا بودین و کی رسوندتتون ؟ 

که به خس خس ریه های خسته تون گوش کنم و منتظر باشم دوباره بگین: تو دختر منی ! از چی میترسی ؟! 

 عادی نمیشه بابایی...

من هرروز سخت تر میشم. 

محکم تر. 

تو دارتر.

 

سـین یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 15:36

لیلا

یک نفر باید همین الان کمکم می کرد که بتوانم جواب تماسش را بدهم ...

لیلا ! 

تنها رفیق کارآمد کن دوران دانشجویی ام ! 

من تازگی ها از تو هم فرار میکنم 

حتی همین حالا که دلم برای اشک ریختن توی بغلت لک زده است.

ببخش که امشب جواب تماس های مکررت را ندادم‌، حتی وقتی یادم آمد خودم گفته بودم خیلی زود همدیگر را می بینیم.

سـین شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ - 23:11

حالت تهوع نازنینم

قبل تر ها از حالت تهوع داشتن خجالت میکشیدم یا مثلا فکر میکردم خیلی زشت است که بگویم حالت تهوع دارم. فکر میکردم بی ادبی است و از همه مهمتر با خودم میگفتم : خب حالا که چه؟ حالت تهوع داری که داری. چرا باید حال دیگران را بهم بزنی ؟ 

حالا اما بیخیال همه چیز فکر میکنم باید بگویم که دقیقا همین الان حالت تهوع عجیبی  بهمراه کمی سرگیجه و تب و لرز دارم و از قضا ضریب حالت تهوعم دوبرابر دوتای دیگر است. 

و من دارم فکر میکنم بهترین کار دنیا این است که بالا بیاورم روی همه ی دلبستگی هایی که نمیتوانم بریزمشان دور. 

درست مثل همین وبلاگ ...

 

سـین شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ - 20:13

شعرها

مگر مهم است که شاعرها شعرهایشان را برای چه کسی سروده اند!

مگر مهم است که چشم های چه کسی  از چه کسی دل برده است؟!

من همه ی شعرهایی که از برم را برای شما خوانده ام‌! 

 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام،ناگهانی‌ام

 

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

رودم، اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم، اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من از شکوه روی عبات کم نمی‌کنم!

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

 

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

 

#أین_صاحبنا

زشته اگه بگم .....؟ 

دلم گرفت :( 

سـین شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ - 19:42

دانشگاه

من اگه میرم دانشگاه  ، فقط چونکه بابام میگن ...

اینو قبلا بهتون گفته بودم؟ 

وگرنه همچنان همون ساجده ایم که معتقده داره عمرشو تلف میکنه با این کتابای درسی ترجمه ای.

سـین شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ - 18:1

‌پدرم !

خیلی اتفاقی پیام هایی که حدودا هفت ماه اخیر برای پدرم ارسال کرده بودم خواندم.

شما هم به همان چیزی فکر میکنید که خودم از به زبان آوردنش ترسیدم؟ 

دختر خوبی نبودم...نیستم...

پدرم همه ی آن چیزهایی را که گفتم خریده است، پولی که خواستم را پنج دقیقه بعدش به حسابم واریز کرد و هربار که از او خواستم بیاید دنبالم تقریبا یک ربع منتظرم مانده بود در حالیکه من حتی صدای گوشی ام را نشنیده بودم.

پدرم زیاد پیامک نمی دهد... 

یک بار که رفته بود جایی که برگشتش خیلی طول میکشید ، ساعت ۲ نصف شب پیام داده بود : مراقب مامان باشید خسته نشود.التماس دعا

همین!

پدرم ...

زیاد پیامک نمی دهد ....

 

 

سـین جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ - 23:50

وقت های ناکام...

من هنوز هم زیاد وقت تلف میکنم....

سـین جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:59

با تشکر از بلاگفا که زمینه ی فرح و سرور مارا فراهم کرد :))

اینکه بلاگفا تو را با آن نوشته های مسخره ات مسدود کرده ، باعث شد پیش خودم فکر کنم بلاگفا هنوز انقدرها بی در و پیکر نشده.‌

راستش داشتی حالم را بهم میزدی 

با همه ی کامنت های مسخره و‌پست های مسخره ترت. 

دقیقا با توام حال بهم زنِ لعنتی‌ http://hamsar.blogfa.com/

 

سـین جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ - 17:0

جواب ترسناک

دیشب تا حالا دارم از خودم می پرسم چرا کاری را شروع کرده ام که نه به آن علاقمندم و نه تکلیف مجابم کرده است ؟! 

و از جواب احتمالی خودم میترسم... 

توی خودم کز میکنم و بعد دوباره هوشیارانه می پرسم: چرا؟ هوم؟

سـین پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸ - 13:22

خیرهای پنهان

بگردید بین بزرگترین ظلم های دنیا خیرهای پنهانش را پیدا کنید.

من اینطوری زنده‌ماندم....

پ ن : خیابان های اصفهان هرچقدر زیبا باشند این ساعت شب ترسناک میشوند. 

پ ن دوم: دلم نیامد امیرعلی را که روی زانوم خوابیده بود بیدار کنم.

پ ن اول و آخر : شُکر...

 

سـین چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸ - 20:44

جو گرفتگی

همین اواخر جو مرا گرفت و توی یکی از موسسات کذایی، یک کارگاه مسخره را با گران ترین قیمت ممکن ثبت نام کردم. 

آنقدر برایش پول دادم که پدرم میگوید حتی اگر مرده بودی باید هر هفته پنجشنبه ها زنده بشوی و بروی کارگاهت را شرکت کنی دوباره برگردی همان جایی که بودی :| 

خواستم بگویم حواستان باشد جو نگیردتان... همین.

سـین سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ - 19:0

این یکی را نه...

امشب داشتم فکر میکردم چرا این ۲۶۳ نظر را برعکس همه ی نظرات دیگر بلافاصله بعد از خواندنشان حذف نکرده ام؟! 

و جواب های متعددی گرفتم که همه شان را لای یک زرورق پیچیدم.

گمان میکنم این ۲۶۳ نظر ، هرکدام به هر دلیلی ارزش دوباره خواندن داشته اند و حالا که بیشتر فکر میکنم حتما وقتی دستم را برده ام روی دکمه ی حذف یک چیزی ته دلم گفته است : نه ! این یکی را نه! 

 

سـین سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ - 0:46

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

برای سالها بعد که فرزندانم بخوانند؛ 

فاطمه، علی، فدک ، فؤاد ...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ،

مادرتان هم گاهی بالاجبار به خاله زنک بازی روی می آورد آن هم وقت هایی که با ریحانه یا میترا تنها بود. 

اما...

در همه ی این سالها به چشم خودش مردهایی را دید که از همه ی زن های دنیا خاله زنک تر بودند و از همه ی زن ها بیشتر یک کلاغ چل کلاغ می کردند و طوری با عشوه پشت سر این و آن غیبت کنون راه می انداختند که بهترین خاله زنک های جماعت نسوان باید پیش شان لنگ می انداختند.

باور کنید! 

مادرتان ؛ ساجده

سـین دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ - 22:1

اجعل عواقب امورنا خیرا...

من فکر میکردم یک پتانسیل ذخیره شده در انتهای فنر آزاد شده و ساجده را چندین سال به عقب پرت کرده ! 

این وحشتناک بود فرزانه...

من انقدر شجاعت نداشتم که همین حالا پایین همان پست توی اینستاگرامت این را بگویم 

اما انقدر هم ترسو نیستم که حرف هایم را از ترس بیرون ریختن ببلعم ! یا توی دهانم نگه دارم و دندان هایم را بهم چفت کنم! 

من همه ی عمق های پل زده را برگشته ام ! 

دارم از نو سقوط میکنم توی اعماقی که خیلی چیزها برای من داشت.

انگار کن یک سیاهچاله ی غیر ابدی ، که حکم خروجش «فهم» متعالی ما باشد! 

شاید یک روز که دوباره همدیگر را دیدیم ،وسط قهقه هایمان،  موهای روی پیشانی ام را کنار بزنم ، دست هایم را بگذارم زیر چانه ام و بگویم :« میشه بهم نقاشی یاد بدی؟ دلم میخواد برای آدمایی که دوسشون دارم نقاشی بکشم...»

می دانی؟ 

من فکر میکنم همه ی  دخترها یا با نقاشی هایشان زنده اند ، یا با نوشته هایشان... 

و این مگر منافاتی با قله ی آرمان های ما دارد ؟! 

من هنوز ترس های زیادی دارم و بیشتر از همه ی اینها

ترس از عاقبت بخیر نشدن...

اما یک نفر هست که مدام دستم را بگیرد و آرام توی گوشم زمزمه کند: هی دختر! اسلام راکد از کفر متحرک بد تر است! و مرا از رکود بکشد بیرون. 

هم او که اگر مادی گرا بودم با لحنی سرخوشانه و روشنفکرانه میگفتم : کائنات ! 

خب ؟!

چه کسی بهتر از تو می داند که این خنده دار ترین واژه ی لغت نامه ی من است؟! 

هم او که قیّوم است...‌

خدای انقلابِ خمینی ! 

می بینی ؟

جای دست هایش روی قلبم مانده...

نگاه کن !!

ما هنوز هم با زمان در تعاملیم. 

دعا کن قبل از رسیدن به «الی یوم الوقت المعلوم» به افق برسیم...

امضا: همان دست و پاچلفتی همیشگی، چند قدم مانده به یقینی که مدتها پنهانش میکرد!

پ ن : تاوقتی صدای الله اکبر از گلدسته ها بلند میشه، ناامیدی گناه کبیره ست...

سـین دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ - 19:13

حال مرتحل

فاصله ی من تا «حالِ مرتحل» به چندین سال نوری رسیده است...

بعضی شب ها که افسار نفسم را توی دستم دارم از او میپرسم: این چندمین امتحان است که مردود شدیم؟ 

حسابش دارد از دستم در می رود.

گفتم سال نوری ، دلم برای گردن بند رزتای افسانه ایم تنگ شده و یادم آمد با خودم نیاوردمش. 

 

#در_من_بمان....

سـین دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸ - 1:17

اخبار این روزهای ما به شما هم میرسد؟

پشت جلد یکی از کتابهام نوشته بود : دخترم!

خانه نشینی برای مبارزین یک نقطه سر خط بود ! 

- دلگیرم...

نباش!

-میتونی نفس بکشی ؟ 

هنوز آره....

.

.

.

صَنما کشـتی دل را، به گل انداخته ام

صنما با خَمِ ابــروی کَجت ساخته ام

منِ دیوانه؛ از آن رو! به تو دِل باخته ام

که تو هم همچو من، از خویـش نداری خَبری!

سـین شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ - 22:47

وقار نَفْس...

من اگر رئیس سراسری سازماندهی سؤالات میشدم ، آنوقت سوالات را به سه دسته ی ؛ سوالات آزاد، ممنوعه و بدون جواب تقسیم میکردم.
بعد فرمان می دادم تا مردم طبق قاعده ، سوالات دسته اول را بپرسند و جواب بخواهند، دسته ی دوم را تحت هیچ شرایطی نپرسند و دسته ی سوم را بپرسند بی آنکه انتظار پاسخ داشته باشند.

شاید هم یک ضمانت اجرایی برایش انتخاب میکردم و آن ضمانت اجرایی حتما «شعور» بود.
استاد تیراندازی ام یک مرد چاق بلند قد است که آدم هر لحظه نگران است مبادا ژل موی سرش آب شود و شره کند روی پیشانی و توی یقه اش !
آدم حرافی ست و یک سوال ثابت دارد که هرجلسه طبق گزینش رندومی که من همیشه توی اش هستم!!!از تعداد مشخصی می پرسد.
و من هر هفته بیشتر از هفته ی قبل از این سوال تکراری خسته میشوم که : اگر بدترین اتفاق دنیا برایتان بیفتد چند نفر را دارید تا بروید سراغشان و بتوانید روی آنها حساب باز کنید ؟! 
او آدم زبان نفهمی ست و من به جد تصمیم دارم تا ته این بازی را ادامه بدهم و هر هفته باز هم بگویم : سوالتان را جواب نمی دهم.
و همه چیزم را نریزم روی دایره و محض رضای خدا یک پنهانی هایی را تا ابد برای خودم و خدا نگه دارم .
حتی وقتی با چشم های مشکی و مژه های پرپشت و ابروهای پیوسته اش دارد قورتم میدهد ، درست همان لحظه ای که حس میکنم چند دقیقه بعد دستمال بر میدارد و دور دهانش را پاک می کند و آروغ بعد از قورت دادن من را می زند!
می دانید؟ 
من فکر میکنم اولین بار یک آدم غرب زده ی احمق که حتما چاق هم بوده و ریش های پروفسوری داشته و کفش ورنی بدون جوراب می پوشیده به همه ی ما ایرانی ها گفته است : هیچ چیزی برای پنهان کردن نداشته باشید! 
و همان آدم افسار انداخته گردن لاقیدی ما و وقار نفس هایمان را زیر کفش های ورنی اش له کرده است.
مثل همه ی غرب زده های دیگر...

امضا: همان ساجده بنت الخمینی دانشگاه که توی خانه دست و پاچلفتی همیشگی ست و پیش شما یک نقطه ی نامعلوم و....

سـین شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ - 14:46

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

مادرجان! 

برای مادرتان ؛ ساجده ، در عنفوان جوانی حریم فکر همان قدر قداست داشت که حریم جسم داشت، نتیجتا زیاد ٱمُّل خوانده میشد. 

اما الحاق این صفت ، هیچوقت ناراحتی اش را عمق نبخشید.

 

سـین شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸ - 8:19

زینب (س)

+کلیک...

همینطوری!

 

 

به گمانِ من 

بعد از گذر ۱۳۰۰ و اندی سال از عاشورای ۶۱ ، هنوز کسی زینب (س) را بلد نشده....

سـین جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸ - 17:32

جانِ پنهان...

گردی دگر بلند نمی‌گردد از نفس
تعمیر می‌رمد ز بنای خراب ما...

 

سـین جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸ - 0:36

صاحب ما...

سلام

یادتان هست ؟ 

من همان دخترک سر به هوایی هستم که شاعر نبود ! 

اما برای شما شعر هم گفت... 

به قاعده ی یک دفتر پنجاه برگ ! 

یادتان می آید ؟ 

خواستم بگویم ، این دخترک دلش می گیرد اگر وقتِ آمدنتان پیر شده باشد...

دلش خیلی می گیرد همان دختری که برایتان سروده بود : 

«تو دار ترین دختر این شهر شدم تا 

تسبیح بیندازم و تکلیف بیفتد

با حجم نفس گیر کمی حادثه تا تو 

یک بیت ازین فال به بیت الغزل افتد...»

اگر وقت آمدنتان موهایش سپید شده باشد.

والسلام 

امضا: همان دست و پاچلفتی همیشگی 

 

سـین پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 18:8

اگه پسر بودم

من اگر پسر بودم

حتما حسرت نماز خواندن با چادر فیروزه ای روی دلم می ماند...

 

 

سـین پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 14:35

قاضی القضات

من اگه می دونستم این چت آنلاین گوشه ی وبلاگو کی به پسرا یاد داده حتما خودم حلق آویزش می کردم....

سـین پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 12:7

مردن

به گمانم دکترم مرده است...!

از دیروز نه تلفن مطبش را جواب می دهند و نه تلفن همراه منشی اش را !

اینطور پیش برود من هم می میرم....؟ 

:(

سـین پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 10:37

شاخ و دم

می دانید ؟

من عمیقا دوست داشتم که خریت شاخ و دم داشت...!

آن وقت نه تنها دم همه ی هشتگ دختر آبی ها و هشتگ فلان ها و هشتگ بهمان های اینستا از لباسشان می زد بیرون ، بلکه دم من هم که برای هزارمین بار کاری را قبول کرده ام که فرصت انجام دادنش را ندارم و حالا نشسته ام اینجا که کلی کامنت فحش و بدوبیراه را بخوانم مثل شلنگ روی زمین می کشید...!

از شاخ هایمان هم که دیگر نگویم...

انقدر حال به هم زنیم چرا ؟! 

__خیلی اختصاصی و ناگهانی گروه زیر هم بهمان اضافه شدند عزیزانم__

:\\\

سـین پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸ - 10:35

من ماه نیستم

با این سردرد های لعنتی چه میشود کرد؟

چرا گریه می کنی ؟

بهتر است بپرسی چرا اشک هایم را پنهان میکنم!

هوم چرا پنهان می کنی...؟! تو که ماه نیستی....

من ماه نیستم...

سـین چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۸ - 23:26

نیّت ها

روزی هزار بار 

کف دستت

روی دیوار 

روی یخچال

کنار آینه 

کنار مانیتور 

و هرجای دیگری که زیاد‌ چشم می اندازی بنویس : نیت ها!

نیت ها سلاح هایی هستند که زور هیچ سلاح دیگری بهشان نمی رسد.

اگر این دخترها و خوش نیتی شان سر راهت سبز نمی شدند ، تو قلمت را به کدام نیت ها می گرداندی ساجده؟!

سـین چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۸ - 21:52

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

فاطمه، فدک، علی، فؤاد...

مادرجان !

من حتما یکی از روزهای هفت سالگی تان ، یکی از همان روزهایی که به سفارش امام مان شگفتی های دنیارا رج به رج به مردمک چشم هایتان دوخته بودم، صدای تان میزنم و از شما آزمون عدالت و انصاف میگیرم...

آزمون حق و سهم ! 

حتما غنیمتی کف دست های بدون طرحتان می گذارم و میخواهم تقسیمش کنید.

حتما مادر...

سـین چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۸ - 21:30
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین