موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

امام ها

من باید بیشتر سکوت کنم....

خیلی بیشتر...

باید بفهمم ؛ حرف هایی هست که شاید هیچوقت کسی را برای در میان گذاشتن آنها پیدا نکنم.

________

چند شب پیش توی اینستاگرامم نوشته بودم : 

به بچه هایمان یاد بدهیم با امام ها بیشتر از آدم ها حرف بزنند. 

نوشته بودم به عقیده ی ساجده این یک راه برای رسیدن به اصالت در روابط بین فردی جامعه ی اسلامی ست. 

بسیار فحش شنیدم

بسیار حرف هایی که خط و ربطی با آن سخن نداشت !

و بسیار چرند...

.

.

حالا میگویم...

به خودمان هم یاد بدهیم که با امام ها بیشتر از آدم ها....

 

سـین چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۸ - 2:11

نیازمندی ها

میشه 

بهترین دعاها و ذکرهایی که تا الان یادگرفتین بهم بگین؟؟؟

من خیلی بهشون نیاز دارم برای گذر از این یوم....

سـین سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:11

حالا یک پیغام قلبم را رسانده به حنجره ام...!

حُسِینا...

تو مرا می دانی ! 

خودت بگردان این گردانه ی سرکش شده را!

_____________________

میشه برای این دخترک دعا کنین ؟؟

 

سـین سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:7

التماس دعا

من گاهی به جد فکر میکنم ؛ خدای این چهار دیواری مجازی با خدای دنیای حقیقی چقدر تفاوت دارد؟! 

محرم و نامحرمش چطور؟ 

حلال و حرامش؟

بگذارم و بگذرم...

ماهم رفتیم که برویم هیئت 

التماس دعا

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 21:8

اصحاب کربلا....

دارم فکر میکنم شما این شب ها به هیئت های ما سر میزنید یا به بچه های یمن....؟!!!

 

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 21:3

بچه‌های قرضی...:)))

این ایام اگر اطرافتان ، بین آشناها و اقوام، پدر و مادری می بینید که بخاطر فرزند کوچکشان دلچسب عزاداری نمی کنند ، چند ساعتی بچه شان را قرض بگیرید، بگویید خیالشان تخت باشد و بروند ، تا دلشان آرام شد برگردند....

_وی در حالی که با حامد کوچولو گِل بازی میکند دکمه ی ثبت و بازسازی وبلاگ را میزند._

 

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 16:49

شانه

خوب شد ای شانه ی مردانه

از راه آمدی...

چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم!

 

_ . _ . _ . _

پ ن:

سر روی شانه های شما......

#سقای_آب_و_ادب!

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 15:56

خودش...!

ساجده نقاش نیست...

نقاش خوبی هم نمیشود!

اما فکر می کند هر آدمی باید خودش را بلد باشد...

بلد باشد بنویسد، نقاشی کند، بِبُرَد ، بدوزد و...

آنوقت دیشب در حالی که صوت های سبک زندگی را گوش می داد ، روی صفحه ی روبرویی سررسیدش دخترکی کشید که به گمانم خودش بود...

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 12:47

خجالت

 

بیشتر که فکر می کنم خاطرم نمی آید هیچوقت از گیج بودنم خجالت کشیده باشم!

باید میکشیدم؟

:)

سـین دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ - 1:25

ساجده ی نخواستنی تو....

حالا مدت هاست که نه تمایل تورا در رویاهایم می بینم 
و نه کسی مرا در کابوسش دیده است...
ارادت غم انگیزی از واگذاری بنده به حال خویش است 
نه ؟

#خلق_الانسان_فی_کبد

سـین یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ - 23:50

احتیاط

حالا 

که

جانِ

ما 

شده ای

احتیاط

کن !

«۱۸:۱۸ روز هشتم محرم ۱۴۴۱

روبروی کتابخانه ی ابوی

هنوز هم مثل همه ی وقت های آشفتگی ، خیره به قاب عکس شما....»

 

سـین یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:25

خونه ساخیدیم

ما الان خونه ساخیدیم و نشستیم توش

فقط یکم کوچیکه​​​​​

بالشای خونه ی مامانبزرگم تصرف کرده 

و چند دقیقه یه بار حامد میکشه زیرش و دیواراش می ریزه 

قراره تا دقایقی دیگه مامانبزرگ هم مهمونی بیاد پیشمون 

سـین یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ - 14:8

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

برای سالها بعد 
که فرزندانم بخوانند ؛

مادامی که اولویت های آدمی را علایق او میسازد، بنی بشر همان است که بود...
مادرجان!
هر آینه در وجنات حسین(ع) تکلیف را می بینید سوار بر گُرده ی علایق.
ما قرار بود از حسین(ع) چیزهای عمیقی یاد بگیریم مادر...
چیزی به عمق عشق و عقل
هم جوار یکدیگر.
اما...
ما هنوز به آل علی ظلم میکنیم.
میگویید نه؟

 

# روضه_های_مادرانه

مادر دلتنگ تان ؛ ساجده

 

سـین یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ - 2:15

کتاب

چه آدم های خوبی...:)

علی الظاهر تنبه در نفس گوشه نشین و ساکتتان کرده .

علی ای حال حرفی توی دلمان باشد برمیگردیم همین جا که بگوییم ، اما آن پست را هم پاک نمیکنیم.

شاید باز...

___

امدم که بگویم  اگر کسی خواست برای من کتاب بخرد و به من کتاب هدیه کند و ازین صحبت ها، لطفا از خودم بپرسد تا به او بگویم چه کتابی بخرد..

شما اگر بدانید چه لیست بلند بالایی از کتابهایی که دلم میخواهد بخوانمشان و هنوز نخریدم در قفسه اتاقم گذاشتم.

و اگر بدانید وقتی این کتابهای زرد مسخره را به من هدیه میکنید چقدر دل آزرده میشوم 

:(

 

من فکر میکنم از بزرگترین دل بستگی هایم توی زندگی ، دلبستگی ام به کتاب هاست. 

بعضی شب ها یادم می آید که فلان کتاب را به فلانی قرض دادم و هنوز برنگردانده و بغضم میگیرد...

نکنید این کارهارا...

شاید یک نفر دیوانه وار کتاب هایش را دوست داشته باشد...

بعضی شبها بردارد ورق شان بزند و یک چیزهایی لای شان پنهان کند...

پس بدون اینکه در ذهنتان ،جلوی ساجده یک برچسب بزرگ سفید بچسبانید که رویش نوشته : خسیس !

لطفا جان های قرض داده ام را به من برگردانید :(((

سـین شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:10

ذکر

ذکر

دل را نگه می دارد!

«سیدعلی حسینی خامنه ای»

۰۰:۵۵

یادمان شهید حججی

سـین شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 0:57

ترس

حالا خیلی گذشته از آن روزهایی که دوستانم میگفتند ساجده اشکش دم مشکش است.

از آن روزهایی که همه میگفتند ساجده را پخ کنی ، بغضش میگیرد.

حالا خیلی گذشته و من انقدر بزرگ شده ام که بفهمم گریه ها مال شب است. 

خیلی گذشته از آن صبح هایی که از خجالت چشم های پف کرده ام  لای پتو می چپیدم و بیرون نمی آمدم.

حالا فرمولش را یادگرفته ام..‌.

صبح که بلند شدم دور از چشم بقیه یک خیار را برداشتم ، هلالی اش کردم و گذاشتم روی پلک هایم و چند دقیقه بعد همه چیز مثل اولش شد.

آمدم که بگویم بزرگ شده ام...

بگویم این دخترک قد کشیده و عقل مند شده ، حالا فقط از خودش میترسد!

من از خودم میترسم...

از خودم که پای تقوایم میلنگد هنوز.

.

.

لطف های سرشارتان در این اندک زمان در خاطرم می ماند...:)

پدر و مادرهای خوبی بشوید...

بچه های خوبی را برای سپاه أمامتان تربیت کنید....:)

کثرت صراحتمان را که شاید خط و ربطی با قلت عقل مندی مان داشته باشد ، بر ما ببخشید.

یک بار و فقط یک بار برای دل خودتان ، به دور از همه ی پیش فرض ها و همه ی انگ هایی که به ما چسباندید به جماعت چادری و فهوای وجودشان ، عمیق تر نظر کنید.

حلال بفرمایید

خدا نگهدار 

:)

سـین جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 1:12

فرار

نچ...

انگار باز هم باید از اینجا فرار کنم.

نه اینکه بروم ها 

«فرار» کنم.

چطور میتوانید انقدر نفرت انگیز باشید که همین مأمن مجازی ناچیز را برای یک دخترک تا این حد ناامن کنید ؟!

_________

«حسین» آخرین راه نبود وقتی از همه ی راه ها به مقصد نرسیدم.

«حسین» تنها راه بود...

از همان اول.

سـین پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۸ - 21:54

سردرد

نمیخواستم بنویسم، سردرد امان نداد...

.

.

.

محمد مهدی ،حامد، محمد، محمدجواد، صادق، امیرحسین، امیرعلی،شایان ، محسن، میلاد ...

همه ی بچه ها نشسته اند که  میرسد. 

توی چارچوب در ایستاده و گه گاهی به من نگاه میکند که دارم به بچه ها توی انتخاب کردن کتاب کمک میکنم و گاه چشم می دواند روی خنده ها و شوخی های رفقایش.

سر برمیگردانم و لبخند میزنم : بفرمایید

چند قدم عقب تر می رود...

رو میکنم به پسرها: دوستتونو صدا نمی کنین ؟ 

تازه متوجه حضور یاسین شده اند ، سر و صداها بالا میگیرد. 

-برو برو نیای تو

-اینجا واسه تو‌کلاس نیست برو 

-خاله بگو بره 

صدای امیر حسین که میگفت: برو آشغالارو‌جمع کن برو

سر در گمی من ، مبهوت حرف های این بچه ها !

همینطور وسط همهمه ی پسرها از محمدجواد که قرار بیشتری دارد میپرسم: اسمش چیه؟ 

-یاسین.

بلند میشوم سمتش که حالا نیم تنه اش را پشت در پنهان کرده و سر میگرداند توی کلاس. 

می آورم توی کلاس ، می نشانم پیش خودم...

مسابقه میگذارم، بازی میکنیم، نقاشی می کشند و  هر بار یاسین را به یک گروه اضافه میکنم تا شاید پذیرش بچه ها بیشتر شود.

حالا از لابه لای صحبت هایشان فهمیده ام پدر و پدربزرگ یاسین سروکارشان با زباله است، چه جور کاری؟ نمی دانم و نمیخواهم بپرسم...

یک وقتهایی سر کلاس این پسرها کر و کور میشوم. 

میزنم به نشنیدن بعضی حرفها ، به ندیدن بعضی چیزها

سرم درد گرفته است...

بچه ها هرچقدر تلاش می کنند میگویم کارشان را قبول 

ندارم. ماموریتشان را توی پنج دقیقه تمام میکنند و رکورد هفته های قبل را میزنند اما من هنوز اخم دارم. 

میپرسند کدام گروه برنده است و توی سر و کله ی هم میزنند. 

میگویم هیچ کدام و میروم.

محمدجواد میپرسد چرا؟ 

از دلم میگذرد ؛ خدا خیر بدهد به پدر و مادرت که سوال پرسیدن یادت دادند!

میگویم که وقتی گروهی کار میکنند، زمان آخرین گزینه ی تصمیم گیری من است. میگویم اخلاق، ادب ، همکاری و بعد از ابالفضل (ع) میگویم. 

فرصتشان میدهم و یاسین را باز هم توی گروه ها میچرخانم... 

من حیث المجموع همه چیز بهتر شده است. 

یاسین چیزی میخواهد... 

امیرحسین چشم غره میرود به بچه ها که اگر کسی دادش با من طرف است.

بچه ها بی هیچ حرفی میروند سراغ کار خودشان.

کلاس تمام است

با یاسین خداحافظی میکنم که امیرحسین داد میزند: حالا میره کتابشو میندازه بین آشغالای بابابزرگش.

امیر حسین...

وای از امیرحسین 

وای از امیرحسین هایی که به پشتوانه ی جایگاه اجتماعی خانواده شان ، برند بچه هامان میشوند.

و وای از ما که تربیت بچه هایمان را وامیگذاریم به برندها...

سرم درد میکند. 

هنوز هم....

نگفتم خانواده امیرحسین چه اسم و رسمی دارند، نمیگویم پدر و مادرهای خوبی برای بچه هایتان باشید...

شما راحت باشید. 

اما من اگر هفته ی بعد یاسین را بین بچه ها نبینم، اگر به خاطر حرفهای بچه ها نیامده باشد ، اگر باز کز کرده باشد توی خانه شان ، یحتمل دیوانه تر از این میشوم.می دانید؟

 

سـین پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۸ - 3:0

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

گفته بودمتان بر عزادار اباعبدالله ادب باید کرد.
مشق دوم :
روزی اگر دیدید عزادار اباعبداالله از رد
اشک پهن شده روی صورتش ، با خط واصلی تا یمن ، کشمیر، فلسطین و هر خیمه گاهی از هر مستضعفی در عالم ، طرحواره نقش میکند، برایش جان هم بدهید که او حسین (ع) را به قوت جان ، فهم کرده است.

 

مادرتان....ساجده

سـین پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۸ - 1:3

۱۵ ساله

پسر ۱۵ ساله اومده نشسته سر کلاس، بین بچه های ۶ و ۷ ساله :|

حالا اختلاف سنی رو کاری ندارم ، اینکه من روم نمیشه ادا اطوار در بیارمو همش دارم جدی حرف میزنمم کاری ندارم ، این که سرشو همش انداخته پایین و نگام نمیکنه رو کجای دلم بذارم؟ 

خب پاشو برو پسرخوب...:) 

مگه مجبوری؟

جالبه که از محتوای کلاس خوشش اومده ، قشنگ از چشماش مشخصه.

یادم بیارید بعدا درباره ی چشم ها براتون بگم.....

 

 

سـین چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۸ - 16:18

اگه پسر بودم

من اگر پسر بودم 

حسرتِ یک گریه ی دل سیر ،

دور از چشم آدمها ،

در خلوت و  کنج دنج  گفتگوی دونفره با حسین (ع) ،

زیر پَرِ چادر سیاه ،

حتما روی دلم می ماند...

سـین سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ - 22:45

روضه های مادرانه

برای سالها بعد 
که فرزندانم بخوانند؛

علی، فاطمه،فدک،فؤاد...

نمی دانم وقتی این نوشته هارا میخوانید چند ساله اید...نمی دانم مطابق با انتخاب اسم مادرتان پا به این دنیا گذاشته اید یا نه ، 

نمیدانم هنوز سن و سالتان ،قد و قواره تان ، روضه ی مصور مادر است در شبانه روز محرم یا که نه...
اما بعد...
مادرتان از آن دخترهایی نبود که فقط پای روضه ی اباعبدالله اشک ریخته باشد.
 نه ! نبود...
بَل به قاعده ی همه ی ایام ابری این شهر، خودش را جا داده بود در پنج وجبی سیمانی بین سنگ قبر حاج احمدکاظمی و حاج حسین خرازی ،کمی متمایل به مزار حاج احمد، چادرش را کشیده بود روی صورتش و از مکافات دل و دین و دنیا اشک ها ریخته بود.
حالا امشب ،بعد از روضه ی رقیه(س) ، گوشه ی همین مجلس ، چشم مادرتان به جمال آدمی روشن شد که در آخرین ایام منتهی به امشب، یک تنه بر غمش افزوده بود ...
آنی از دلم گذشت که بلند شوم ، جلوی راهش قد علم کنم ، سر بسته و زبان بسته بگویمش که حلال نمیکنم.
گوش بگیرید...
مادرتان از آن دخترهایی نبود که فقط پای روضه ی اباعبدالله اشک ریخته باشد.
زبان بسته و پا بسته کز کردم همان گوشه ، توی همان پنج وجبی...
که مشق اول را خط کنم. 
مشق اول مادرجان...
بنویسید ؛
«بر عزادار اباعبدالله ادب باید کرد.»

داشتم میگفتم ،
مادرتان مع الاسف از آن دخترهایی نبود که فقط پای روضه ی اباعبدالله اشک ریخته باشد اما در همه ی سالهایی که گذشت ، برای وصلتی میان رد اشک هایش تا اصالتی از این خاندان ،لحظه ای را دریغ نکرد .


والسلام...

مادر امروز و فردا کننده تان؛ ساجده

سـین سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ - 21:54

ایستگاه اول 

+نَنه دروازه تهرانِس؟

_نه حاج خانوم خیلی مونده

ایستگاه بعدی

+ننه دروازه تهران نیس؟

_نه حاج خانوم ، رسیدیم بهتون میگم

+قربونی قَدِد ننه 

ایستگاه بعد 

+ننه نرسیدِیْم؟(همان نرسیده ایم در گویش اصفهانی )

_حاج خانوم تازه کاشانی ایم 

+مچد لنبونا اینا؟ (مسجد لنبان و اینها در گویش اصفهانی)

_مسجد لنبونا رد کردیم

+خب باشِد ننه

ایستگاه بعدی

+ننه کوجایم؟

_جهاد 

ایستگاه بعدی

+ننه میترسما بیپیچِد تو اون خیابون آ( و در لهجه اصفهانی) من سَری چار را پیاده نشم

_منم همونجا پیاده میشم حاج خانوم ، خیالدون راحت

+الای قربوند ننه ، نَپیچِدا

_چشم

ایستگاه بعد

_حاج خانوم ایستگاه بعدی باید پیاده شیم

+خدا خیرد بده ، الای قربوند ننه بیا بریم خونه 

_زنده باشین، بسلامت :)

.

.

دوست داشتنی :) 

سـین دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۸ - 17:51

باید توی نجف آباد زندگی کرده باشید تا بفهمید وقتی میگم هرسال محرم سالگرد فوت منتظری چه سوهان روحیه برای من یعنی چی...

که بفهمید از ته دل بعد از نماز جمعه شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه دادن یعنی چی...

یا اینکه حسرت یه مسجد جامع بدون عکس منتظری یعنی چی...

یا حتی بفهمید چرا یادمان شهید حججی رو انقدر بزرگش کردیم ماها!

این یادمان مأمن خامنه ای دوستهای نجف آباده که واسه پیدا کردن و بدست آوردنش سالها صبر کردن...

متوجه منظورم هستین؟

باید نجف آباد زندگی کرده باشین تا صبر معقول رو از تعجیل بر حق تشخیص بدین و همیشه روی یه نوار باریک راه برید و مراقب باشید که مبادا سقوط کنید...

پ ن : اینکه دیگه به خوابم نمیای حالمو بدتر میکنه.....

 

سـین دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۸ - 14:59

حال

فی الحال به درجه ای از رک بودن دست پیدا کرده ام که حال خیلی هارا بهم میزند.

پس لطفا نظرم را درباره ی چیزهایی که عادت کرده اید از پس عینک مسخره ی خوش خیالی بهشان نگاه کنید نپرسید...

سـین دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۸ - 0:50

روضه های مادرانه

برای سالها بعد 
که فرزندانم بخوانند ؛
ما تا ابد محکومیم بار بعضی رنج هارا برشانه بکشیم

به گمان مادرتان
از بین همه ی این رنج ها دو قسم عجیب با هم عجین اند!
رنج فهمیدن 
و
رنج نفهمیدن
که اولی اش  برخی را به کربلا رساند و داغ کرد
و دومی اش  عده ای را نرساند و داغ کرد....

اهل اول گروه، در این آتش رقصیدند

و قشون دوم پر و بال سوزاندند.

#روضه_های_مادرانه

سـین یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ - 21:40

بِه کُجٰا بَرَم 

سَری 

رٰا کِه نَکَردِه اَم فَدٰایَت؟

سـین یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ - 2:47

کلکسیون

همیشه دوست داشتم یک کلکسیون جوراب داشته باشم...

گفته بودم؟

سـین چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۸ - 2:42

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

علی ، فؤاد؛

سر به زیر باشید مادرجان !

سر به زیر باشید.

شاید دختری معذب شود..........

سـین چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۸ - 2:40

الحمدلله علی کل حال

چندماه گذشته دست کم چهار کیلو وزن کم کرده ام. 

هنوز‌هم‌وقتی غصه میخورم تب میکنم و هنوز هم مادرم عادت نکرده است و‌هول میکند.

تکتم ؛ شاعر و‌نویسنده ی افغانستانی مورد علاقه ام چند وقت پیش نوشته بود: آیا ما انقدر زیبا نیستیم که لایق زندگی کردن باشیم؟ 

و من بی امان از خاطرم میگذرد که جایی در این جهان، کمی آنطرف از نوک بینی ام ، دنیا غصه های جدی تری دارد. 

موافقید؟ 

دوست داشتم زینب یا صالحه پیام بدهند و بی مقدمه و‌راحت بگویند : خره خدا خیلی دوست داشته ها! 

و من بهتر شوم...

امان از شب هایی که آدم تا صبح توی خواب چند بار می میرد.

سـین سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۸ - 2:22
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین