مطالب منتشر شده در وبلاگ
نشسته ام کنج ایوان !
وسط قاب خاکستری آسمان پاییز، فقط چند دقیقه یک بار یک دسته کلاغ خودشان را توی چشم آدم فرو میکنند!
من میلرزم... ! از سرما شاید...
توی گوشم هندزفری چپانده ام ، عبدالباسط دارد «بلد» را میخواند!
من با خودم حرف میزنم! بلند بلند...
«قسم به این شهر...» که شهر ما نیست!
که تو در آن نبودی!
با این همه کوچه پس کوچه ها، بن بست ها، خیابان ها، پاساژ ها، و حتی مردم اش ... بی هیچ تصویری با تو خاطره میسازند!
«که مارا در رنج آفریده...»
«دوتا چشم مان» داده ، که می چرخد و می چرخد وباز روی جاهای خالی قفل میشود! میخورد توی ذوق مان...! که میل مان رو به خوب نبودن است...!
«که...»
.
.
.
دوباره پلی میکنم، چهار بار، هفت بار، ده بار..!
عبدالباسط «بلد» میخواند!
کلاغ ها دارند از شهر ما می روند....!
من فکر میکنم روزی که از این شهر رفتم ، کسی باید عبدالباسط پخش کند! فقط «بلد» را...!
توی گوش کوچه پس کوچه ها، بن بست ها، خیابان ها، پاساژ ها ... توی گوش مردم!
که ما آغشته به رنج ایم!