مطالب منتشر شده در وبلاگ


سمانه سمانه سمانه...
چقدر خوب که تو اینجارا نمیخوانی و چقدر خوب تر که شاهد اشک های امشبم نیستی !
من چرا خیال میکردم اگر ساجده نباشد یک گوشه ی این روضه ها و کارهای فرهنگی و مثلا جهادی لنگ می ماند ؟!!
خدا چرا هربار اینطور آبرومندانه می کشاندم کنار و میگوید : حواست را بیشتر جمع کن ! و بعد دوباره میگذارد که بتازم و یک کله بروم تا ته خط خیلی چیزها!
من مطمئن بودم که یک کار دیگر به من سپرده بودی بعد از آن نوشته و مطمئن بودم که انجامشندادم و همه اش شرمزده بودم که چرا بد موقع باید حالم بد میشد و چرا حالا این کار زمین می ماند !
خدا چرا هی می فهماندم که اگر نباشم هیچچیز این دنیا لنگ نیست جز اینکه شاید یک گوشه ای، یادی ، خاطره ای توی یک قابِ ثبت شده ، بشود مایه ی دل تنگیِ لحظه ایِ آدم ها برای ساجده!
چرا سمانه ؟
تو چرا زبان خدا شدی امشب وقتی حتی نمی توانی یکگوشه ی اتاقم بنشینی و شاهد اشک هام باشی ؟!