موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

روبروی ضریح نشسته بودم ، چشم های پف کرده ام را توی دوربین گوشی از نظر گذراندم .

کنار دستم زن جوانی سی ساله می زد ، دماغ منقاری داشت و پوست سفید مثل برف ! که منتظر بود لبخندش بزنم سرحرف را باز کند. فین فین کنان گوشی را چپاندم توی کیفم. 

سرم را تکیه دادم به دیوار تا برای آخرین بار یک دل سیر این کاشی های سبز را نگاه کنم. 

 غنیمت شمار خوبی بود که کمتر دیده بودم مثلش را، سرش را خم کرد و: تو حاجتت چیه؟ 

لبخند زدم و پشت بندش شانه بالا دادم و: هیچی !

آن هم چه هیچی......

از آن هیچ هایی که یعنی من را با خودت قاطی نکن ها، اصلا بدبخت نیستم، گیر و گرفتاری ام هم همچین سنگین نیست، دلت هم نسوزد ، یعنی بسوزد. 

برای من نسوزد اما برای خودت کباب شود که حتما اگر بهت بگویم : حاجتت چیه؟ 

اشکت سرازیر میشود و بدبختی پشت بدبختی ردیف می کنی برایم.

من که مثل شما خاله خان باجی ها نیستم !

غصه ی زن توی دلش است ... هی سفره ی دلش را هرجا میرسد بساط کند که چه ؟

بعد قهرمانانه بلند شدم و رفتم...

نیمه راه نرسیده یادم آمد مفاتیح را با خودم آوردم. 

سرش را تکیه داده  بود به همان دیواری که من...

رد اشک ، روی صورت سفیدش رده های سرخ انداخته بود و حالا او فین فینش درآمده بود. 

از دلم گذشت برگردم کنارش ، کلام را کوتاه کنم و فقط بپرسم : حاجتت چیه؟ 

حتما ضجه هایش بلند میشد و سر روی شانه ام میگذاشت و میگفت ...

بدون هیچ لبخند قهرمانانه ای! 

و من چه مفلوک بودم...!

چه قدر بدخت !

اصلا پرسیده بود : حاجتت چیه؟ 

تا من لبخند فروتنانه ای بزنم و بگویم : هیچی! و بعد بپرسم : تو چطور؟ 

همین را میخواست...

باور کن !!!

می بینی هنوز آدم نشدم....؟؟

#امامزاده_سید_محمد

 

سـین شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 23:54
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین