مطالب منتشر شده در وبلاگ
اینو امشب که داشتم به یکی دوسال اخیر زندگیم فکر میکردم صفحهی اول کتاب راجرز نوشتم... دوس داشتم اینجاام بمونه...
من هرچقدر احوالات و وضعیت سالهای اخیر زندگیم رو نگاه میکنم میبینم که طی یه سیری، تقریبا از همه ی کسایی که یه روزی بهشون خیلی امید داشتم ناامید شدم ... آروم آروم آدمای زیادی که فکر میکردم میشه روشون حساب کرد، دیگه نقطه اتکام نبودن...از دوست و آشنا و رفیق گرفته تا توی یه ابعاد زیادی حتی خانواده.
نه اینکه نخوان یا ...
بنظرم اساسا اونقدر زندگی پر پیچ و خمه که ما توی مسیر خودمون تنهای تنهاییم.
و راستش الان که مرور میکنم هرچی که اتفاق افتاده و شده اونی که دلم میخواست بشه ، دقیقا اونی بوده که موقع دعا کردن خواستم.
حالا انگار مطمئنم که از هیشکی غیر تو نمیتونم انتظار داشته باشم و راحت ترم که از هرکی غیر تو ناامید باشم.