مطالب منتشر شده در وبلاگ
«مهم بود که به این دنیا بیایی و من یک روز ببینمت عزیزم... »
این را برای سین نوشتم و بعدش گریه کردم.
نه اینکه بخاطر تولد سین گریه کرده باشم. چونکه از صبح دارم از خودم میپرسم «چرا؟!»
چرا اینجام ؟ چرا زندگی میکنم؟ چرا این شکلیم؟ چرا کافی نیستم؟
چرا معجزه ای در کار نیست؟
این ها را ازخودم میپرسم و هی بغض روی بغض تلنبار میکنم...
بعد یکدفعه میبینم تولد سین است.
برایش مینویسم «مهم بود که به این دنیا بیایی و من یک روز ببینمت عزیزم ...» و فکر میکنم همین ها کافی است دیگر.... برای اینکه بگویم زندگی ارزشش را داشت. خیلی هم پوچ نبود...