مطالب منتشر شده در وبلاگ
فهمیدهام توی خانهی ما هیچ سلیقهی کاملا مشترکی وجود ندارد.
از سادهترین موضوع مثل فیلم و سریال که شروع کنیم، من ساعت 21شب میروم پایین، روبروی تلویزیون و یک قسمت پوآرو میبینم و برمیگردم بالا..بابا افسانهی جومونگ را که حول و حوش هفت و نیم پخش میشود نگاه میکند با هر دوبار بازپخشش.
مامان همانجا جلوی تلویزیون و در اوج سروصدا دارد ویس های کلاسهای خودش را گوش میکند.
زهرا طبق معمول سلیقهی مشخصی ندارد و این نه فقط توی فیلم دیدن، توی خیلی چیزهای دیگر خودش را نشان میدهد، با این حال چون شبها حوصله اش سر میرود با بابا جومونگ را نگاه میکند و ساعت ده و آنوقت ها هم میرود بچه مهندس میبیند.
محمدحسین معمولا پخش زنده فوتبال را نگاه میکند. اگر هم زمان پخش فوتبال با یکی از برنامه های مدنظر ما تداخل داشته باشد نتیجه اش یا جر و بحث است یا قانع میشود برود توی اتاقش با لپ تاپ و اینترنتی فوتبال ببیند.
یک مدتی بود که سعی میکردیم علایق مشترک پیدا کنیم. یعنی من و محمدحسین و زهرا فیلمها و سریالهای مختلف دانلود میکردیم و نمایش عمومی می گذاشتیم ! اما واقعا آزاردهنده بود.
به جز کسی که آن فیلم / سریال به خصوص را انتخاب کرده بود بقیه انگار داشتند روی آن مبل و روبروی تلویزیون شکنجه میشدند.
از وسطهای برگزاری این مراسم تفریح مشترک هم کم کم صدای خروپف یکی بلند میشد، آن یکی زیرزیرکی توی گوشی اش با هندزفری فیلم مورد علاقه خودش را میدید و..
بعد انگار یک توافق نظر ناگفته شکل گرفته و همه دست از سر هم برداشتیم.
من قبل ترها فکر میکردم در کنار همهی اختلاف سلیقه ها، سازگاری در چنین موقعیتهایی هرچند اندک باشد اما برای خانواده لازم است.
حالا میبینم هیچ ضرورتی نداشت ! میبینم که چنین سازگاری ای در توان خیلی ها نیست و هیچ اشکالی ندارد.
ما نیم الی یک ساعتی در طول شبانه روز دور هم جمع میشویم و درباره اتفاقات مختلف حرف میزنیم و همین کافی است.
کی گفته حتما باید یک فعالیت را تبدیل کرد به یک تفریح مشترک ؟!
دربارهی لباس، هدف از مسافرت رفتن، مهمانی گرفتن، خرید کردن، کتاب خواندن و... هم ما تقریبا هیچ سلیقه مشترکی نداریم.
با این حال داریم زندگیمان را میکنیم و سال های اخیر که مامان و بابا دست از تلاش برای تغییر نگرش یا سلیقهی ما در بعضی مسائل برداشته اند این هم زیستی با تفاوتها خیلی بهتر هم شده .
چندشب پیش بابا دوباره بهم گفت :« آخه کی شب نون پنیر چای شیرین میخوره ؟! »
و من مثل همیشه گفتم « من !» و بابا یک دیالوگ جدید گفت !
گفت : « چی بگم دیگه...من هرچی بگم که تو متوجه نمیشی پس منم میگم باشه !» و خندید...
من واقعا خوشحال شدم. انگار مدتها بود منتظر بودم بابا همچین چیزی را بگوید . یعنی که کنار ایستاده، نگران نیست و بابت نگرانیهایش دست به کارها و توصیه های عجیب غریب نمیزند.