مطالب منتشر شده در وبلاگ
باید یک بار داستان آدم های کلاس داستان را بنویسم... سه سال پیش توی کلاس جستار، یک همکلاسی داشتیم که استاد دانشگاهی بود در افغانستان. آن موقع ها اوایل سرکار آمدن طالبان و درگیریهای جدی افغانستان بود. این همکلاسی ما یک استاد دانشگاه با جایگاه علمی حسابی توی افغانستان بود که وقتی درباره افغانستان و نیازهایش از وطن مینوشت هیچ همخوانی با جایگاه اجتماعی اش نداشت و این واقعا قلب آدم را به درد میآورد.
ترس هایش، انتظاراتش ، حقوق و مزایا و وضعیتی که داشت... غم انگیز بود.
یا مثلاً توی کلاس داستان جدید یک همکلاسی داریم که از عشایر است.
زبان فارسی را خیلی سخت حرف میزند. وقتی حرف میزند احساس میکنی این آدم توی زندگی خیلی با کسی صحبت نکرده و فرصت هم صحبتی نداشته، حتی کسی را نداشته که برایش بنویسد و او بخواند، اما با این همه توی قلبش کلی داستان دارد که میخواهد بیرون بریزد ...گاهی فکر میکنم این آدم چطوری تخیل میکند ؟ دنیای قصه هایش چطوری است ؟ آدم ها آنجا چطوری حرف میزنند و روایت میکنند ؟