مطالب منتشر شده در وبلاگ
همین دیشب که درباره دوستی ها فکر میکردم خواب ع را دیدم.
هربار که توی خواب میبینمش خوشحالم... احساس دوست داشته شدن زیاد میکنم... و انگار دوباره کلی فرصت دارم که از دستش ندهم...انگار که میتوانم جلوی بیماریاش را بگیرم.
نمیدانم وقتی خواب کسی را میبینم که مدتهاست به او فکر نکردم یعنی الان چه حالی دارد یا دارد چه کار میکند ...
کاش میشد فهمید.
توی یک دبیرستان بودیم که همه جور آدمی توش بودند، استاد الف و همسرش و یک عالمه بچهی نابینا و ناشنوا و آسیب دیده...!!! یعنی این آدم ها هیچ ربطی بههم نداشتند.
من کاملا احساس غربت میکردم و تنها کسی که باعث میشد آن مکان برایم امن باشد، عین بود که یکلحظه ازم چشم بر نمیداشت.
یکی از همکلاسی های دبیرستانم که دل خوشی ازش ندارم هم بود... سعی کردم وقتی دیدمش بهش چشمک بزنم که یعنی هرچه دلخوری بینمان بوده را بخشیدم ! اما او هیچ واکنشی نشان نداد انگار که او طلبکار است!!
فاطمه؛ یکی از همکلاسی های دوره کارشناسیم هم آنجا بود و با یک خانمی که انگار خیلی حالت عادی نداشت و آدم را میترساند دعواش شده بود. من دلیل دعوا را نمیدانستم و سعی کردم یک جاهایی مانعشان شوم اما انگار توی خواب یک لحظه هایی بدم هم نمیآمد از اینکه آن ها دعوا کنند. خوبیِ تعریف کردن خوابها این است که آدم از گفتن هیچکدام از فکرها و تمایلات و احساساتش خجالت نمیکشد.
سین برایم یک جعبه شانسی خوراکی آورد. توش بستنی بود!
وقتی اولین گاز را میزدم به این فکر کردم که این بستنی ارزش آن پولی که برای شانسی دادم را داشت ؟!
عین، همه این مدت و در همه لحظاتِ خوابم دستم را گرفته بود و لبخند میزد ...