مطالب منتشر شده در وبلاگ
مادرِ ف دیروز (عاشورا) عصر از دنیا رفت...
من مادرِ ف را تاحالا ندیدم. اما خود ف را خیلی دوست دارم...
دغدغهمندیاش را، حضور دوست داشتنی اش در همه جلسات مهم شهر با وجود یک بچه که خیلی وقت ها باید خودش از او مراقبت کند، تواضعش را،مهربانی اش را...
فکر کنم یکی از آدم هایی است که زیاد بهش گفته ام:« دوستت دارم»
چندماه پیش، با ف رفتیم مقبره علامه مجلسی. میخواست برای شفای مادرش ختم صلوات بردارد، با خودمان گفتیم برویم مقبره علامه و از آدم هایی که آنجا هستند بخواهیم حتی شده اندازه یک دور تسبیح توی این نذر شریک شوند شاید یک نفر توی جمعیت پیدا شد که نفسش حق بود...
این چندسال که مادرش با سرطان دست و پنجه نرم میکرد گاهی همین که به ف نگاه میکردم، خیلی چیزها برایم زنده میشد...
از دیروز غمگینم... به ف پیام دادم :« میدونی که خیلی دوست دارم ! و غمت غمگینم میکنه....» و برای مغفرت مادرش دعا کردم !
بعد فکر کردم من یکی خودم توی وقت اضافه ام....
و تا صبح با همین فکر و خیال ها بیدار بودم.
حالا بالاخره به زبانم چرخید که از ف و مادرش بگویم، به مامان هم گفتم که مادر ف از دنیا رفته، رفت توی فکر. کاش نگفته بودم...