مطالب منتشر شده در وبلاگ
تکلیفم را با زندگی واقعا نمیدانم.
اصلا و ابدا نمیدانم.
زندگی عملا بار است روی شانههام.
چیزهایی را که میخواهم و از ته دل هم میخواهم، در عین حال نمیخواهم!!
آدمهایی را که دوست دارم، دورتر نگه میدارم.
غم و شادی و ترس و خشم و شفقتم بیش از هروقت دیگری در هم تنیده اند.
هم خسته ام هم حاضر نیستم به اندازه یک قدم استراحت کنم و عقب بمانم.
همهی چیزهایی را که یک روزی برای فهمیدنشان تلاش کرده ام قبول دارم و به هیچ کدام آنقدر معتقد نیستم.
بین راه های پیش روم هیچ کدام رغبت برانگیز تر از دیگری نیست .
از کوثر خادم یک ویدیوی دوسه دقیقه ای هست که یک نفر پشت دوربین دارد میپرسد: در این جهان چه چیزی را بیشتر از همه دوست داری؟ کوثر میگوید: مردن!
بعد آدمِ پشت دوربین میخندد و در حالیکه دارد فکر میکند دیگر نمیشود این گفتگو را ادامه داد ، میگوید:«اخه سوال بعدیم این بود که برای داشتنش چیکار میکنی ؟» و کوثر خادم خیلی ناباورانه و بدون فکر جواب میدهد:« خوب زندگی میکنم!»
من این ویدیو را هزار بار دیده ام، آن خیسی یکدفعه ای توی چشمهای کوثر را، خنده های عجیبش را، گردنش را که کج کرده سمت شانهاش، آن چیزی که دارد گوشهی دهنش آرام میجود تا مزاحم حرف زدنش نشود و جملاتش را... خوب و با دقت نگاه کرده ام.
و هربار از خودم پرسیدم : خوب زندگی میکنم ؟!خوب زندگی کردن چه شکلی است که من نمیفهممش! که دارم زیر بار آن له میشوم!
که هیچ روزم به روز قبل شبیه نیست! که هیچ مسیری را منتخب نمیدانم !
نمیدانم اصلا من چه چیزی را توی این جهان بیشتر از هرچیزی دوست دارم! آیا چیزی هست که بخواهم برای داشتنش تلاش کنم ؟!