مطالب منتشر شده در وبلاگ
میگفت چشم شوخش با طره ی سیاهش
من دم دهم فلان را تو در ربا کلاهش
یعقوب را بگویم : یوسف به قعر چاه است
چون بر سر چه آید تو در فکن به چاهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نمانییم
با نعل باژگونه چون ماه و چون سپاهش
ابله چو اندر افتد گوید که بی گناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش؟
ابله کننده عشق است،عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیارزد حسن و جمال و جاهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
و آن را که عقل گم شد از کی بود پناهش؟