مطالب منتشر شده در وبلاگ
از وقتی داروهای جدید وزنم را حسابی بهم ریخت، ساعت خوابم هم دچار وارونگی شد.
نه اینکه قبلا کله سحر بیدار می شدمو دوساعت بعد از غروب میخوابیدم ، نه. ولی وضع از این خیلی بهتر بود، خیلی...
حالا هرشب محمدحسین را به همه ی مقدساتش قسم می دهد که فردا صبح اول مرا صدا بزن، تا بیدار شدم و مطمئن شدی که دوباره نمیخوابم برو پی درس و مشقت.
او هم هرشب با استیصال میگوید : بیدار نمیشی ! کارام عقب میفته.
امشب گفتم یک چیزی بگو که از حالت ناهشیار بخیزم توی هشیاری! بعد باهم همه ی جملات تاثیر گذار را امتحان کردیم و جمع بندی مان شد دو جمله که هردو نسبت به کارکردش اطمینان داشتیم : پاشو بدبخت ! پروژه ت مونده ! کمتر از نود روز دیگه م کنکور ارشد داری!
از پشت میز بلند شدیم، دست همدیگر را فشار دادیم ، او رفت سمت اتاقش و من هم پریدم روی تخت.
امیدواریم جواب بدهد.من بیشتر و محمدحسین کمتر...