مطالب منتشر شده در وبلاگ
همه چیز هم که مقدمه ندارد بالام جان....!
آدم باید یک وقت هایی دهن که باز کرد بزند وسط خال و تمام !
مثل آن کتاب هایی که مقدمه شان کوتاه است و خواندن و نخواندنش علی السویه...!
دلش ریش ریش شود محض آنکه بزند سر شانه ی یک رهگذر آشنا و بگوید :«خیلی تند رفتیا !» و دال گونه هاش رنگ بگیرد و بگذرد...
صفحه ی چتش با یک دوست قدیمی را باز کند و محض خاطر دلش هم که شده طفره نرود و بنویسد: «ببین من دلم واسه تو خیلی تنگ شده ! دلم واسه تو زیاد تنگ میشه ! تو خیلی بیشعوری که انقدر عوض شدی...»
جای آواز خواندن و دم به دم آب پرتقال بردن برای پدرش ، تق تق در بزند ، درست توی چارچوب در بایستد و بگوید :« بابا من انقده دلم برات رفته وقتایی که همه گفتن نرو و تو گفتی برو دخدر ! برو جلو...»
بی مقدمه و ناز و نوز برود بغل دست مامان فاطمه اش بگوید : «مامان ببین ! تو اگه نبودی وسط همه ی قاعده های سفت و سخت بابایی به ریش دنیا بخندی و هیچیو سخت نگیری، من خیلی وقتا حالم خوب نبود! »
اینها را هم که میگوید، منتظر جواب و ادامه ی مکالمه نماند ها ،نه ! بگوید و سرش را بندازد زیر و برود که برود !
به جای کلنجارهای قدیمی طولانی مدت توی خلوتش ، زنگ بزند به استادش بگوید:« سلام ، شما بی اندازه جنسیت زده اید» و بعد ....(بوووق) صدای قطع شدن تلفن باشد و همین !
همین که همین که همین...
نفس خیلی پیشامدها توی همین بی مقدمه بودنشان است. کسی نگفته ! خودم گفتم ! از خودم درآوردم!
بی مقدمه میشود بوسید و از خجالت سرخ شد و رفت ، میشود هم کارت قرمز گرفت پیش چشم های کسی که سالهاست غلط می رود و درست بر نمیگردد ...!
بی مقدمه میشود دست گذاشت نقطه ی ثقل آن دایره ای که هزار بار حاشیه اش را کشیدی و پریدی پشت دیوار ...
همیشه توی همه ی دنیا مشتری حرفهای بی مقدمه ، کمتر است...!
دلیلش هم محض رضای خدا هیچوقت اعتبار عمل نبوده، واقعیت دل ما آدم هاست که به هرسازی نمی رقصد لکن همه را به ساز خودش می رقصاند.
از همین دلهای ده تا ده هزارتومن که به طفره رفتن و حقیقت را بی غل و غش ندیدن رام تر است تا حل شدن توی اصل های بی مقدمه ...
و این حاشیه ها آنقدر به دلش چسبیده که هرروز بیشتر و بیشتر و بیشترش می کند تا آنجا که جانِ کلام در بحرطویل مقدمه غرق شود و اشرف مخلوقات دلش خوش باشد که همه ی عمر مقدمه میشنود و مقدمه میگوید.
آدمیزاد یک وقتی هم روی خط زمان،سوره ی توبه لازم داشته ...
که بی سلام و مقدمه ، گوشش را بپیچانند و بی حرف پس و پیش نشانش دهند که حالا دقیقا باید چه کند.
کسی نگفته ! خودم میگویم! از خودم در آورردم!
امضا :موخر کثیر گفته نشده ؛ساجده
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
:)
اینکه ینفر هست که منو می فهمه احتمالا بزرگترین معجزه ی این مقطعه...
آهان
میخواستم اینو بهتون بگم ...
من حاضرم یه سال از زندگیمو بدم ، اون صحنه ی کلبه ی عموتم که خانم برد داره شوهرشو همراهی میکنه...
که شوهرش یه سیاستمدار طرفدار قوانین برده داریه و حالا در اثر روبرو شدن با الیزای سیاهِ فراری خونش به جوش اومده و میخواد شبونه برای نجاتش هرکاری بکنه...
اون لحظه که درست توی چارچوب در به شوهرش میگه : برو جان ، برو ! تو قلبت بهتر از مغزت کار میکنه ...
اون لحظه رو شبیه یه سکانس کاملا زنده ببینم.
وی با محمدحسین دعوا کرده ، قهر میکند و برای خواندن ادامه ی کتابش به روبروی توالت نقل مکان میکند.
😢
مولانا فقط اونجایی که میگه:
نوح نهصد سال دعوت می نمود
دم به دم انکار قومش می فزود
:))))))))))
یهو من مردم ابن لبخنده رو بزنین تو اعلامیه م :)))))))
ناراحت شدی؟
عادی شده واسم...
اینکه ازت فرار کنن ؟!
اینکه بخاطر عقایدم واسشون افت کلاس داشته باشه بیشتر بهم نزدیک بشن :)
خب یعنی ناراحت شدی یا نشدی؟
نشدم:) من این آدمارو دوس دارم !
من ازون دسته ایم که اگه کرونا بگیرن میفتن تو سراشیبیِ برزخ..
لذا ترجیح میدم از تب و لرز وسرگیجه یواش یواش بمیرم اما نرم دکدر :/
پیشاپیش از حجم اصفهانی حرف زدن خودم معذرت میخوام
نکات اخلاقی رو حتما دریافت کنید
بعدشم فیلمم ندیدین ، ندیدین مهم نی
هیچی از ارزش های ما کم نمیشه😒






و من باز هم وقتی یه پسر بهم گفت : چرا دخترا این روزا مردونه رفتار میکنن از کوره در رفتم :)
بزنم تو دهنشا

چونکه داره بهم ترکی یاد میده
آمّا خیلی بد یاد میده😢😩
اومده شیش تا ضمیر یاد من داده بعد کلی فعل داده صرف کنم...
یک روز سراسیمه خودم را می رسانم مطب آن خانم دکتر مغز و اعصاب و خواهش میکنم از توی گیج گاه مغزم ، چندتکه شکنج مربوط به حافظه را قیچی کند بندازد توی سطل زباله...
اگر پول داشته باشم یک مبلغ درست و حسابی هم به او پیشنهاد می دهم، اگر نداشته باشم...گریه میکنم جلوی چشمش
بالاخره بهتر از این است که آدم هرروز دوسه کیلو آب دهنش را با گلوله گلوله بغض که مزه ی زهرمار می دهد ببلعد ! هوم؟
جانِ پِنْهٰانْ...
ولی این گروهه که توشعضوم کردن ، واقعا دارم آدماشو تحمل میکنم.
حتی دیده شده دوبار لفت دادم اومدن پی وی گفتن چرا ؟ من روم نشده بگم خوشم نمیاد ازتون گفتم حواسم نبوده و دوباره عضوم کردن 😫😩
بچه ها
من کتابامو سفارش دادم و یه کد تخفیف از سی بوک دارم که تا بیست و نهم همین ماه مهلت استفاده داره ، زیاد نیستا ولی خب میتونه هزینه پستتونو کم کنه.
اگه احیانا کسی خواست از سایتشون کتاب سفارش بده بگه اون کدو بهش بدم.
بعضیا میپرسن چرا سی بوک..
من دنبال یه فروشگاه اینترنتی کتاب بودم که همه ایام سال تخفیف داشته باشه(چون من معمولا یه تعداد زیاد کتاب سفارش میدم پنج تومن تخفیفم روی هرکتابی باشه مجموعا خوبه واسم) ، بعد اینکه کتابای انتشارات مختلفو داشته باشه و دیگه اینکه پست کنن خودشون دیگه.
یسری فروشگاه دیگه هم هستن ولی خب همه این شرایطو باهم واسه من نداشتن اگه کسی خواست بگه که بهش ادرس بدم.
آهان راستی دیگه اینکه اگه کتابای بعضی انتشاراتیارو از خودشون سفارش بدین معمولا تخفیف و مزایای بیشتری داره (مثل سوره) ولی خب کتابایی که من میخوام پراکندس اغلب.
یاد این پیام تبلیغاتیا افتادم 😂
دیگه ام اینکه... پول لباسای عیدمه هی نیاین چیز بگین باز 😒
آهاااان راستی
اگه کتابفروشی اینترنتی دیگه ای سراغ دارین که از سی بوک بهتره بگین بهم ، منم معرفیش میکنم اینجا.
موتوچکرم
📚
ولی باور کنید
دوست داشتنِ بعضی آدم ها همانقدر سخت و جانکاه است که دوست نداشتنِ دسته ی دیگر غیر ممکن !
دیشب خواب دیدم مامان فاطمه کاج هامو ریختن توی پارکینگ ، خیلیاشون شکسته و داغون شده بودن ، یسریشونم سالم تر بودن ، همشون جون داشتن هنوز
من میخواستم نجاتشون بدم.
صبح واسه مامان فاطمه تعریف کردم ،گفتن اگه از گوشه و کنار خونه جمعشون نکنی ممکنه همینکارم بکنم.
منم گریه کردم....
سی بوکِ عزیز
این سری اگه بیام توی سایت و بازم نشه سفارشامو ثبت کنم ، ول میکنم میرم و توی یکی از سایتای شهر کتاب یا مثلا توی سایت کتاب خوب یا حتی کرونا کتاب ثبت نام میکنم.
دیگه ام هیچوقتِ هیچوقت برنمیگردم و دلم برات تنگ نمیشه.
قربانت ؛ ساجده
لعنت به من !
همه اش از رودروایستی بی حد و حصر است !
من اول رودروایستی بودم بعد دست و پا در آورم...
عزیزِ دل و جان !
از کراماتِ یک آدم مبتلا بهمیسوفونیا میتواند این باشد که اوشب های زیادی را بخاطر تعدد علل از جمله تیک تاک ساعت دیواری، ضربه های شلاقی باد به پنجره و امثالهم تا صبح چشم روی هم نگذاشته ، بعد از نماز صبح در حالیکه میرود توی رخت خواب تا شاید کپه ی مرگش را بگذارد ، بالش را دوطرف گوش هاش خم می کند ودست آخر از این ابتلای مسخره گریه اش میگیرد.
بعدها با مرض های دیگرم آشناترت میکنم :)
اینو خیلی پیش از اینها توی اینستام نوشته بودم و امشب که بابایی ماموریتن دلم خواست دعوتتون کنم به خوندنش!
به نام او...!
پدرم معتقد است من بی اندازه دخترم!
آنوقت هربار که با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسد دخترکش بی اندازه «دختر» است، کلافه و مستأصل میشود، همیشه نگران است و فکر می کند که زندگیِ کم غصه برای من بی برو برگرد به دستورالعملِ « دوقاشق چای خوری مردانگی + سه قاشق سوپ خوری دخترانگی» بستگی دارد.
نه یک قاشق کمتر ، نه یک قاشق بیشتر !
پدر من اگر چه از سوسک و صداهای بلند و دعواها و آدم های قلدر نمی ترسد، اما از حجم دختر بودن من می ترسد و این ترس را بعضی شب ها میشود به وضوح توی چشم هایش دید!
میگوید:« تو خودت نمی فهمی ساجده! نه بابا نمی تونی بفهمی ! چون غرق شدی تو چیزی که من ازش می ترسم » ! و بنظر می رسد درست و راست ترین حرف دنیارا می زند چون من واقعا نمی فهمم!
من هرچند که میدانم این جبر زیبای پیش کشی خدا ، گاهی به سرحدمرگ رنجور و شکننده ام می کند ، اما نمی فهمم ! و تنها کاری که از دستم بر می آید این است که چندساعت از شب های طولانی زمستان را بروم روی سن ، یک نمایش مردانه ی دل خوش کن برای پدرم اجرا کنم و بعد در حالیکه آخرین دیالوگ هارا می گویم : «قول میدم دیگه انقدر مهربون نباشم که چیزی واسه خودم نمونه ، مطمئن باش این آخرین باره که خودمو از وسط یه ماجرا حذف میکنم بابایی !» با چشم های مقاوم به اشک پدرم مواجه شوم که دارد کف می زند برایم....! و زیر لب می گوید : تو بی اندازه دختری دخترکم.....! امضا: دختر مردی که فروتنانه از عظمت واقعیت ها بر خودش می لرزد ؛ ساجده

ولی تاریخ فراموش نمی کنه کهمن توی دوران دانشجوییم پا توی کفش همه کردم
حتی اون عزیزانی که کتاب صوتی تولید میکنن
برای دختری که قلمو هاشو گم کرده و داره از بیکاری توی خونه دیوونه میشه
چه پیشنهادی دارین؟
کتاب و فیلمو خودم بلدم 😒
اینکه از صبح دارم یه سردرد عجیب غریب جدیدو تجربه میکنم خودش می تونه یکی از سوپرایزای این هفته باشه
همیشه نزدیکای بهار یاد این نوشته ی عرفان نظرآهاری میفتم که میگه :
بهار که بیاید رفته ام !
گمونم این بهار برسه منم از اینجا کوچ کنم.
چونکه می دونه با هیچ چیز اندازه ی کتابا و سوالای خوب خوب نمی تونه منو رام کنه...
از اینکه انقدر برای یه نفر پیدای پیدا باشم خوشم نمیاد.
یه روز که خواستی منو نقاشی کنی....
حتما یه طرف کله مو طوری باز بذار که شکنج های مغزم دونه دونه باز بشه و ازش بریزه بیرون....!!!