موضوعات

مطالب منتشر شده در وبلاگ

رکعت آخر

+چند رکعت بخونیم ؟ 

_هزار رکعت...

+چی؟

_هیچی

+بگو دیگه ! چی باید بگم ؟ 

_چهار رکعت، چهار رکعت نماز ظهر...

+خب صبر کن ، صبر کن بگم ببین درست میگم

_چهار رکعت نماز ظهر برای رضای خدا...

+برای رضای خودم...

_چی؟

+هیچی با خودم بودم

_خاله...خاله فاطمه ! ساجده منو گیج می کنه. خودت بیا بگو...

.

.

ساجده دیوانه تر از آن است که به تو نماز خواندن یاد بدهد...

*صلاة ظهر... زهرای شش ساله ی خاله سمیه...

*من به قدقامت یاران نرسیدم ای کاش...

لااقل رکعت آخر به جماعت برسم!!

سـین دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸ - 15:7

آدم ها

درست همان وقتی که برای بعضی آدم ها تا ابد دیدن و حسرت خوردن بهترین راه حل دنیاست ، بعضی ها هم زمین زیر پای شان را به آسمان بالا سرشان می دوزند که مبادا حسرت چیزی روی دلشان بماند ، یک دسته آدم پیدا میشوند که خط کش اصالت را میگذارند پیش قد همه چیز...
این ها بی سابقه اند ! 
من فقط می توانم دسته ی سوم را جاودانه و از صمیم قلبم دوست داشته باشم...
می دانید ؟

سـین دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸ - 14:8

محض رضای خدا به پسرهای تان یاد بدهید ؛

اینکه توانسته اند دوریال پول جمع کنند و دستشان برود توی جیب مودشان لزوما معنی اش این نیست که آمادگی ازدواج را دارند پس آن دوریال را بگذارند جیب شان و حال ملت را به هم نزنند. 

بعد هم بهشان یاد بدهید این که این دوریال را نداشته باشند هم لزوما به این معنی نیست که آمادگی ازدواج را ندارند! 

تمام کنید این خروسک بازی های محض را...

أه

أه

أه

 

سـین شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ - 21:5

بچه هاتون

+ هادی کتابتو انتخاب کردی ؟

_اره..

مهدی: خاله هادی همش کتابای تزسناک میخونه

ازینا که جادوگر داره

+اره هادی؟ 

_ دروغ میگه

ابالفضل: خاله این کیف و دفتراشو همش بت من میخره ، نگاه کن.

_خاله من از کسایی که قدرت مندن خوشم میاد خب. تو خوشت نمیاد؟ 

+چرا خاله...

منم از قدرت مندای راست راستکی خوشم میاد....

 پ ن : 

میدونین چیه؟ تقویت خرق عادت ، قوه تخیل و بموازاتش کنترل اونا ، هردو به یه اندازه اهمیت دارن.چرا حواستون به بچه هاتون نی؟ هان؟ 

من هرچی میگذره بیشتر توی رفع مشکلای این وروجکا درمونده میشم... بیشتر و بیشتر

سـین پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸ - 1:41

منشی

منشی دکتری که درست قبل از نوبت شما میاد سمتتون و ازتون میپرسه : از خون که نمیترسی؟ 

و شمارو با حجم سوالاتی مثل « مگه قراره چه بلایی سرم بیاد؟!!!» تنها میزاره

یه مریضه روانیه....

سـین سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ - 23:25

روبروی ضریح نشسته بودم ، چشم های پف کرده ام را توی دوربین گوشی از نظر گذراندم .

کنار دستم زن جوانی سی ساله می زد ، دماغ منقاری داشت و پوست سفید مثل برف ! که منتظر بود لبخندش بزنم سرحرف را باز کند. فین فین کنان گوشی را چپاندم توی کیفم. 

سرم را تکیه دادم به دیوار تا برای آخرین بار یک دل سیر این کاشی های سبز را نگاه کنم. 

 غنیمت شمار خوبی بود که کمتر دیده بودم مثلش را، سرش را خم کرد و: تو حاجتت چیه؟ 

لبخند زدم و پشت بندش شانه بالا دادم و: هیچی !

آن هم چه هیچی......

از آن هیچ هایی که یعنی من را با خودت قاطی نکن ها، اصلا بدبخت نیستم، گیر و گرفتاری ام هم همچین سنگین نیست، دلت هم نسوزد ، یعنی بسوزد. 

برای من نسوزد اما برای خودت کباب شود که حتما اگر بهت بگویم : حاجتت چیه؟ 

اشکت سرازیر میشود و بدبختی پشت بدبختی ردیف می کنی برایم.

من که مثل شما خاله خان باجی ها نیستم !

غصه ی زن توی دلش است ... هی سفره ی دلش را هرجا میرسد بساط کند که چه ؟

بعد قهرمانانه بلند شدم و رفتم...

نیمه راه نرسیده یادم آمد مفاتیح را با خودم آوردم. 

سرش را تکیه داده  بود به همان دیواری که من...

رد اشک ، روی صورت سفیدش رده های سرخ انداخته بود و حالا او فین فینش درآمده بود. 

از دلم گذشت برگردم کنارش ، کلام را کوتاه کنم و فقط بپرسم : حاجتت چیه؟ 

حتما ضجه هایش بلند میشد و سر روی شانه ام میگذاشت و میگفت ...

بدون هیچ لبخند قهرمانانه ای! 

و من چه مفلوک بودم...!

چه قدر بدخت !

اصلا پرسیده بود : حاجتت چیه؟ 

تا من لبخند فروتنانه ای بزنم و بگویم : هیچی! و بعد بپرسم : تو چطور؟ 

همین را میخواست...

باور کن !!!

می بینی هنوز آدم نشدم....؟؟

#امامزاده_سید_محمد

 

سـین شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 23:54

خب راستش میدونین 

من هیییچوقت حتی یه لحظه هم فکر نمیکردم که برم توی مجموعه ام ابیها فعالیت کنم. 

همیشه چیزی که توی تصوراتم بود از زمین تا آسمون با اینجا فرق داشت، اینجا خیلی بی در و پیکره، خیلی هرکی هرکیه، ابدا یه چارت درست و حسابی نداره، هیچوقت نمیشه با آدماش از یه سطحی بالاتر حرف زد ولی...

انگار دقیقا همونجاییه که من باید باشم تا خیلی چیزارو تمرین کنم.

می دونین چیه؟ 

من هرپنج شنبه وقتی ازونجا میرسم خونه مامانم بهم میگن : امروز چطور بود؟ و من حتی اگه بخوام مختصرا بگم خوب بود ، یا بگم بد نبود ، بازم ساعت ها به این سوال فکر میکنم و همین باعث میشه بفهمم چرا اونجام. 

خواستم بهتون بگم...

بعضی وقتا توی تصوراتتون دنبال یه قالب خاص و از پیش ساخته شده میگردین که بتونین ازش تاثیر بگیرین و آروم آروم خودتونو بسازین و آدم شین

اونوقت انقدددر حواستون از دور و برتون پرت میشه که شاید نفهمین ؛ عه این همونجاست که دنبالش بودم‌ . 

یا این آدم همون آدمیه که دنبالش بودم.

با بدترین ترکیبا یا نه اصلا، ترکیب و ظاهر خوب اما دور از تصور شما، دقیقا همون کارکردو توی زندگیتون دارن.

بعضی جاها یا بعضی آدما بهتون وزن میدن در حالیکه خودشون وزنی ندارن.

و امان..‌.

امان از مامانا...

که هیشکی جز اونا بلد نیست سوالای خوب خوب بپرسه.

می فهمین چی میگم؟

 

سـین پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸ - 22:1

می دونین چیه؟؟

الان شما باید بیاین بپرسین : چیه؟ 

بعد من حرفامو بزنم 

اونوقت حس میکنم با آدمای زنده طرفم :| 

سـین پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸ - 20:17

یادگاری

میدونی انگار که باید یادگاریای این مریضی کوفتی تا ته عمر با من بمونه.

تا وقتی موهام مثل دندونام سفید بشه و صورتم پرچین و چروک و زانوهام صدا بده و کمرم خم باشه و یه عصا توی دست راستم !!!

خب راستش همه ی یادگاریا دوس داشتنی نیستن !!!

موندن بعضی چیزا نه تنها با ارزششون نمیکنه ، باعث میشه بوی گندشون کل دنیارو برداره. 

مثل غذای مونده از دیشب...

مثل همین دردای لعنتی ...

میشه آینه ی دق !

#دیده_دریا_کنم_و_...

یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد

بلکه دست از سر آزردن ما بردارد 

 

پ ن: این من نیستما! 

تو باور نکن ساجده س که داره غر میزنه سر چیزی که تو خواستی....

سـین چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 12:44

عروس داریم... چه عروسی :)))

به اسم او...
من اصلا فکرشو نمی کردم تو این روزای یکنواخت پر از استرس، همین سرشبی که داریم با ریحانه درباره ی این یکنواختیا صحبت می کنیم و  کلی کار روی زمین مونده ، یدفعه روی تلگرامم پیام بیاد و ببینم تویی دختر...
تویی که چند هفته پیش بی دلیل بهت پیام دادم خوبی؟ و تو مثل همیشه گفتی الحمدلله..‌.
که بهت گفتم برام بیشتردعا کنی و فکر کردم که شاید دوباره سالها بعد به هم دیگه پیام بدیم. 
آره حمیده.‌‌..
من فکر میکردم دیگه سالها بعد بهم دیگه پیام میدیم و دلم برات تنگ شد و تو دلم به اون پیاما نگاه کردم و گفتم خداحافظ حمیده ی دوست داشتنیِ پر از دغدغه...
اونوقت امشب پیاماتو باز کردم و با دیدن کارت دعوت عروسیت عینهو مامانبزرگایی که ذوق عروس کردن نوه نتیجه هاشونو دارن اشک تو چشام نشست. 
مثل دیوونه ها گوشی به دست بشکن می زدم و برای مامانم از تو میگفتم. 
من اصلا آدم سابق و خوشحالیای دیوونه وار نیستم که!
من آدم گریه ها و غصه های دیوونه وارم. انقدر که گاهی دنبال یه خوشی خودساخته برای تعادل ایجاد کردن توی این ساجده میگردم و میگردم و میگردم. 
اما امروز قدّ همه ی هشت_نه ماهِ گذشته ذوق کردم برات. 
زیادی ذوق کردم...میدونی خیلی چیزا از ذهنم گذشت؟بعد دلم دونه دونه براشون تنگ شد.برای مهمون داریای خوابگاهیت که حاضرم قسم بخورم کسی جز تو بلدش نیست،برای حرص خوردنات، برای سرتق بودنات، برای دست گلایی که به آب میدی،برای جسارتی که سر دفاع از خط قرمزات داری،برای اینکه اون سری بهت گفتم تو همش روی یه طناب باریک راه میری و زمین نمی خوری چون معنی خیلی چیزارو فهمیدی. 
میدونی من دوس داشتم قبل عروسی بعضی از دوستام یکی دوساعتی با شوهرشون حرف بزنم.چی بگم؟درسته که شوهر آدم بیشتر از هرکسی میشناستش ، اما خب یه چیزایی هست که فقط رفیق آدم میدونه.من اونارو بگم و بگم و بعدش بگم‌: قدر این دخترو بدون!
چقدر دلم میخواد بیام و تو لباس عروسی ببینمت...
من برات از برکت قدمایی که برای فکرای سرسبز و پربارت برداشتی طلب خوش بختی میکنم. 
کاش اینجا بودی و بهم قول قول قول میدادی که تا ته عمرت از رو اون طناب باریک نیفتی دختر نترسِ پر از اصالت.
انگار که بهم قول بدی هرروزتو سرسبز نگه داری.
انگار که مجبور باشی..
انگار که راه دیگه ای نداشته باشی جز خوشبختی...
من حرص خوردناتو سرچیزای باارزش،شوخیاتو، ترسیدنایی که تهش اصلا شبیه ترس بقیه نیست،انصافتو،خط قرمز داشتنتو،حتی خرابکاریاتو که دوباره شروع کنی به ساختن دوس دارم.میدونی هرکسی اینارو نداره...
بگو اینارو به آقای مهرابی.
امضا: همان دست و پاچلفتی همیشگی ...

سـین چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 0:45

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

برای سالها بعد که فرزندانم بخوانند ؛ 

علی ، فاطمه ، فدک ،فؤاد...

بچه باشید مادرجان! 

تا دلتان میخواهد بچه باشید...

اما احمق نه. 

مادرتان آدم بزرگِ احمق زیاد دیده است. 

سـین سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 17:19

هوالستّار


_اولین بار چه کسی نور پیچیده بود دور هفت رنگیِ برهنه اش؟! اگر همه ی آدم ها یک طیف نور بودند ، به خطشان می کردم توی صف، یک منشور می آوردم و می گذاشتم روبروی یک دستیِ گول زنک مسخره شان.  که آدم هارا رنگ به رنگ ردیف کند جلوی چشمم و بگوید : «هی دخدر... کار من تموم شد. می تونی چشمهاتو باز کنی!»
خیال کردید!
من خدا نیستم که صبوری کنم، هان. 
شماها هم نیستید. 
ملتفت اید که ؟
.
. +خوب تر که نیستی... .
.
.
آمیرزا قلی گفت و رفت...
.
.
امضا:همان همیشگی ، کرور کرور مانده تا صبغة الله...

پ ن : ماها هیچکدوم خدا نیستیم ولی اداشو در بیاریم یجاهایی. انقدر نگردیم دنبال بدرنگیِ آدما....

پ ن اول و آخر : تو نبودی ، کی هوای نیمچه آبروی مارو داشت ؟! 

سـین سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۸ - 16:29

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

فاطمه، فدک؛
مادرجان...
میشود بعد از نُه ماه مادر شد. 
یک مادر راست راستکی.
یک مادر مهربان و دلسوز .
یک مادر با همه ی  حب های مادرانه ی فطری. 
اما بعد از نُه سال هم نمیشود لزوما یک مادر موفق بود و
 یک «انسان» تربیت کرد،
یک انسان راست راستکی.
می دانید؟
مادرتان در تمام سالهایی که گذرانده است در مواجهه با آدم هایی که اصیل و اسیرِ بلد نبودنِ خوب اند، آدم هایی که یک جاهایی کلافه اش کردند، یک جاهایی او را رساندند به حسِ آزاردهنده ی آخر خط بودن، که ادب نکردند، انصاف هم ، هر بار از خودش پرسید : 
این را چه کسی تربیت کرده؟!
می دانید؟

سـین سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۸ - 2:2

هوالذی خلق الانسان فی کبد...

شما که غریبه نیستی آمیرزاقلی! 
فکر میکردم ابدا مثل عدالت نیست که من تنهایی ،غصه ی چند نفر را بخورم. 
من که برای به شانه کشیدن بار غصه های خودم هم زیادی حال ندار و مریضم. 
یعنی اساسا اینجور وقت ها من را «یک» من نباید دید، کمتر از «نیم» ام، بلکم کمتر...
این است که دلم میخواست چشم ببندم روی همه چیز و مثل بنده های بی جانِ به آخرِ خط رسیده ، با یک 
 « خدایا شکرت که جای فلانی نیستم » سر و ته قضیه را به هم بیاورم.
یعنی که بگویم من بنده ی باشعوری هستم که میفهمم چه دادی ، چه ندادی .
اما شما که غریبه نیستی آمیرزاقلی! 
بعضی غصه ها ، پیشنهاد سرآشپز است. 
ردشان کنی، انگار یک چیزی را از دست دادی. 
ملتفتی آمیرزاقلی؟ 
آدم همه اش فکر میکند اگر این غصه را نخورد ، یک چیزی از دستش رفته که برنمیگردد. 
بعضی غصه ها اینطوری اند...
آنوقت آمیرزا قلی ، بعدش نشستم بیشتر فکر کردم ، به صرافت افتادم که همین خودش یک روی عدالت است !
میدانی؟ 
حتمی اگر شما ملتفت نشده باشی چه میگویم،دیگر هم کسی نمی فهمد‌.
شما که غریبه نیستی آمیرزاقلی...
بعضی غصه ها اینطوری اند دیگر،
به آدم وزن می دهند. 
کم کم می بینی همان نیم من را کرده اند یک من تمام و کمال. 
می بینی به جانت اصالت ریختند، چشم هایت را از غبار درآوردند و گوشه ی لبهایت یک لبخندِ تودار کاشتند که یعنی مبادا ارزش رضایت را نفهمی.
این غصه هارا باید خوردشان تا نباخت. 
مثل غصه ی همین حرفهایی که کسی فهمشان نمیکند.
شما که غریبه نیستی آمیرزاقلی
ملتفتی ؟ ها؟

سـین دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ - 18:12

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

علی، فاطمه، فؤاد، فدک؛

مادر جان...

امتحان های خدا برای تعیین وزن نیست. 

برای افزایش وزن است.

 

سـین دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸ - 1:49

نامه ای برای فرزندان آینده ام....

علی، فاطمه، فدک، فؤاد؛

مادرجان

چراغ اولین هیئت هارا 

اولین مجتمع های فرهنگی را 

اولین نماز جماعت هارا 

در خانه ی خودتان روشن کنید. 

مادرتان از هفته ای که میگذرد ، هر جمعه یک پارچ شربت آلبالو درست می کند و بعد صوت ندبه را از اسپیکر همین گوشی موبایلش توی اتاق پذیرایی خانه پدربزرگ مادربزرگتان و با صدای بلندپخش میکند.

بعدها بیشتر برایتان میگویم. 

سـین شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۸ - 22:25

عزم

السلام علیک بجوامع السلام....

اما بعد 

عزم کرده ام وقتی میرسید طرح قابل ارائه ای برای دولت شما داشته باشم، بر من ناکامی های همیشگی را نپسندید. 

#أین_صاحبنا

سـین جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ - 21:39

میتونی بری عزیزم...

مثلا میشد بگی : کار من تو این دنیا تمومه‌ . دیگه ابتکار خاصی ندارم. به درد جایی نمیخورم و متاسفم.میتونم برم؟

خداام بگه: تو بنده ی خنگ خوبی بودی. بی مصرف بودی ولی خب تلاشتو کردی. میتونی بری عزیزم....

بعد خرت و پرتاتو جمع کنی و برای همیشه بری.

سـین پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۸ - 15:53

حسه به نتیجه رسیدن

شاید باید فعلا بخوابم....

من از فکر کردن و حسه به نتیجه رسیدن و بعد نارضایتی یدفعه ای که بغض بشه تو گلوم خسته شدم.

 

سـین چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۸ - 21:20

خجالت!

نمیدونم بعد از این همه سال چرا هنوز موقع پول گرفتن از بابام خجالت می کشم....

سـین سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۸ - 21:26
کدهای وبلاگ
دانلود آهنگ جدید
نوشته‌های پیشین