مطالب منتشر شده در وبلاگ
به جهت جلوگیری از اشاعه تفکر «هرچه کامنت بیشتر، شاخ تر» ، نظرات تایید نمیشوند.
به نظرات دارای آدرس مشخص حتما در وبلاگ آن بزرگوار پاسخ داده میشود.
همین:)
بعدها نوشت: رزتا اسم یه سحابیه که 5000سال نوری از ما فاصله داره
سحابی ها محل تولد ستاره هان...
هوالمحبوب....
یک دختر قد کوتاه لاغر اندام با موهای چتری مشکی ، دانشجوی ارشد دانشکده ی فیزیک بود که خیلی حرف می زد.
از آنهایی که کافی بود یک روز صبح که حالت خیلی خوب است و هی به همه لبخند میزنی و سلام می کنی و خسته نباشید میگویی به او هم سلام بدهی تا بعد از آن هربار در هرشرایطی تو را می بیند ، بایستد به حرف زدن.
و من یک روز از آن روزهای کذایی به او سلام کردم ! پس همین کافی بود تا به محدوده ی مخاطبینش اضافه ام کند.
او همیشه در حال عاشقی بود.
یعنی اینکه یا داشت عاشق میشد، یا عاشق بود یا حدود دوسه روز قبلش از عاشقی فارغ شده بود.
این عشق و عاشقی ها گرچه برایش لحظه های غم انگیزی داشت که البته من هیچ وقت نفهمیدم ژست های پر غم آدم های عاشق تا چند روز بعد تاریخ مصرف دارد ، اما به لطف این احوال ، دخترک عجیب فیلسوف مسلک شده بود.
یک روز از پس شیشه ی کتابخانه ی دانشکده پسری را نشانم داد و گفت : اوناهاش اومد!
درواقع عشقش را می گفت.یک پسر لاغر موفرفری با عینک بزرگ ته استکانی.
و بعد با نهایت احساس برایش دست تکان داد...
و من هیچوقت نفهمیدم چه چیزی باعث شد پسرک قصه به محض دیدن این صحنه ، رو برگرداند و برود اما دختر قد کوتاه لاغر اندام با موهای چتری مشکی که دانشجوی ارشد دانشکده ی فیزیک بود و از قضا خیلی هم حرف می زد می گفت : ببیییین....
بی توجهی اگه از عمد باشه خودش توجهه.می فهمی ؟
و من می گفتم: راستش نه!
و او کلافه می گفت : ولش کن بیا درباره ی یه چیز دیگه حرف بزنیم. .
.
.
یک دختر قد کوتاه لاغر اندام با موهای چتری مشکی ، دانشجوی ارشد دانشکده ی فیزیک بود که خیلی حرف می زد.
و من یادم هست که گفته بود :
بی توجهی اگه از عمد باشه خودش توجهه.می فهمی ؟
حالا دوست دارم این را بفهمم.
درست وقتی فکر میکنم در مرکز بی توجهی عمدی خدا نشستم.
بی توجهی اگر از عمد باشد ،خودش نوعی توجه است.
می فهمید ؟
امضا: همان همیشگی...
علی ، فاطمه، فدک، فؤاد ؛
برای قافله هایی که ازشون جا می مونیم
برای آدمایی که صاحب دوست داشتنی های ما میشن
دعا کنیم...
باشه مامان ؟
به ناز خُفته چه داند؛ که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب
#سعدی
در فرانسه تک درختی هست!
وحید جلیلی مینویسد:
در فرانسه تک درختی هست که ایرانی ها آن را بیش از فرانسوی ها می شناسند. زیر آن درخت سیب ، قوانینی به جهان اعلام شد که تاریخ را مثل قوانین نیوتن دوپاره کرد.طرفه اینکه، جاذبه ی نیوتونی هم با یک درخت سیب نسبت داشت.
در روزهایی که بزرگترین فیلسوف معاصر فرانسه در خیابان های تهران حیرت کرده بود که «ایرانی ها چه رویایی در سر دارند» بزرگترین فیلسوف معاصر ایران زیر آن درخت سیب در نوفل لوشاتو نشسته بود و با آرامشی شگفت انگیز به پرسشی که جانِ میشل فوکو را بی قرار کرده بود پاسخ میگفت.
سال ۱۹۷۹ تمام شد و از آن سال برای فرانسوی ها از تکاپوی فوکو در تهران، پست مدرنیسم به یادگار ماندو برای ایرانی ها از آرامش امام در پاریس ، انقلاب پیروز اسلامی!
حالا یک دانشجوی دهه هفتادی نسل سوم انقلاب می نویسد :
امروزه روز از ایام دم و بازدم روح الله در نوفل لوشاتو ۴۰ سال میگذرد...
بالیقین همه ی ما تصویری از روح الله را بین شبکه های مجازی یا سایت های مختلف یا حداقل اول کتاب های درسی دوران مدرسه زیر آن تک درخت دیده ایم !
اما
پرسشی مغفول در سالها، میان قلم نگارنده و نفس خواننده حادث است؛ کدام یک از ما به واقع آن درخت سیب را بیش از فرانسوی ها میشناسیم؟
گفتم چند سال گذشته است ؟
هان!
چهل سال؟
طبیعی نیست که در قیاسِ ایام طی شده با اندیشه ی فراموش شده ، به سرواژه ی یک فصل قدیمی برخورد کنیم ؟ و آن سرواژه چیزی نیست جز تکرارِ مکرر فراموشی ...
فراموشی اما در پی گذر تاریخ، میزان و ضریبِ مشخصِ معمولش پیداست و میزان و ضریبِ نامشخصِ نامعمولش نیز.
گویی خوانش ما از انقلابِ خمینی در این چهل سال چیزی جز خوانش خمینی از روح الله بوده است!
امروز اگر در ایران اسلامی هنوز در میان نسل سوم آن ، که مدعی اول و آخر محقق سازی آرمان ها و شعارهای انقلاب اند دعوا بر سر تعریف آرمان ها و شعار هاست ،شک نباید کرد؟
چهل سال میگذرد
و نسل سوم انقلاب اسلامی ، هنوز در پی خوانش های شفاهی از کلام خواص معلوم الحالی ست که بعضی هاشان خاطرات نوفل لوشاتو و هواپیمای پاریس تهران را هنوز از صندوقچه ی خاطراتشان بیرون نکرده اند اما آنچه باید از روح خدا در نفسشان محصور میکردند به دست فراموشی سپرده اند.
ماحصل تکرار طوطی وار آنچه از هر دهان گشاده ای میشنویم میشود رسیدن به اصل تناقض میان روح الله و روح الله!
گویی ما همه به دنبال «انقلاب سازی» هستیم و نه «انقلاب شناسی» !
و اگر چیزی غیر از این است چطور خوانش ما از جمهوری اسلامی میشود جمهوری به تنهایی!
یا از پشت شیشه ی کدام عینک است که که خوانش ما از «عدالت» ، دامن زننده ی اضطرابی ست خفقان آور در اندیشه ی به تاراج بردن «آزادی»؟!
و چطور «آزادیِ» همان شعارِ همیشه حی انقلاب اسلامی در چهارچوب ذهن جوان نسل سومش پایش که برسد هم اسلامی را زیر پا میگذارد هم جمهوری را له میکند!؟
زیاده نمی گویم
که اهل زیاده خوانی نیستیم ما!
ما نسل سوم انقلابیم
که بعد از گذشت چهل سال ، هنوز وقت نکرده ایم از لابلای صفحات کتاب تاریخ جهان، اسطوره ی بزرگ میهن اسلامی مان را خوب برانداز کنیم.
من از قرن ها نمی نویسم و نخواهم نوشت!
من ازچهل سال گذشته ی بغل گوشمان حرف میزنم...
از درخت سیبی که هنوز میوه میدهد ، از مسیحیان خیابان معروف نوفل لوشاتو که هنوز خاطره ی هدایای دریافتی کریسمس شان از یک روحانی ممنوع المصاحبه ی مسلمان ایرانی را نسل به نسل و سینه به سینه منتقل میکنند و شاید از خودشان می پرسند:
ایرانی ها این درخت سیب را بیش از ما می شناسند؟
پ ن: این متنو امسال برای نشریه ی بسیج دانشگاه نوشته بودم.
یهو دیدمش...همینطوری دلم خواستش.
حیفه روح الله رو نشناسیم...
که صدقه سر همین نشناختن فکر کنیم فرق هست بین روح الله و سید علی...
حیفه
خب این عادت که دلتان بخواهد از هر نظری در برنامه ریزی هایتان استفاده کنید به همان اندازه که می تواند عادت خوبی باشد ، به سبب صرف وقت و انرژی کار سختی ست، اما باید اذعان کنیم که به عنوان یک راه نزدیک شدن به تعامل انسانی در جامعه اسلامی ، باید این را تمرین کرد.
افاضات من ساجده بنت الخمینی
میشه بهم بگین که برای انتخاب روستاهای مناطق محروم ، واسه یه کار فرهنگی حوزه کودکان چه پارامترهایی بنظرتون باید در نظر گرفته بشه و به گروه ما کمک کنین؟
مثلا فاصله زمانی و مکانی بنظرم یه پارامتره که میتونه باعث بشه کار تداوم داشته باشه یا بعد از یه مدت رها بشه.
حالا شما بگین...
درست همین امروز که شروع خوبی داشتم باید سر و کله ی این آدم پیدا میشد.
درست همان اول جلسه با صدای بلند من را به نشانی پدرم معرفی میکرد و بعد نیش خند میزد که لابد گزینش هم نشدیدو قدم سر چشم ما گذاشتید البته ...
دلم میخواست یقه اش را بگیرم ، سرش را انقدر بکوبم به دیوار که بمیرد...
اما مثل احمق ها فقط نگاه کردم.
حتی به زبان الکنم نچرخید که بگویم شما به غایت بی ادب و بی انصافید.
او چه می دانست من دوبار و به سخت ترین شیوه ی ممکن گزینش شدم ؟
از کجا می دانست من چه جاهایی را ول کردم و آمدم توی این خرابشده که حالا بفهمد تحمل این کنایه ها برایم مثل زهر روی زخم کهنه است.
از دلم گذشت که ما آدم ها چقدر بی رحمیم.
حتی به هم فکر و هم عقیده ی خودمان رحم نمیکنیم ، می دانیم خدا پیغمبر سرش میشود اما بازهم باید زهر بی عرضگی هایمان را به زخم این و آن بپاشیم.
آدم های بدی هستیم...
نه آدم بدهایمان خوبند، نه آدم خوب هایمان.
رسیدم خانه باز هم گریه کردم...
تنها سلاح همیشگی !
آمدم اینجا که دیدم مائده نوشته بود : دختر علامه حسن زاده میگفتند میخواهم وزیر دفاع دولت امام زمان را تربیت کنم، من برای ساجده این افق را می بینم!
مثل بچه هایی که هی گول می خورند اشک هایم را پاک کردم و باز هم نشستم روبروی کتاب و آرشیو های مجموعه...
من برای این دل شکستن های مدام و بی امان خیلی بی جان شده ام.
می دانی ؟
ای سروِ بالای سهی
کز صورت حال آگهی
وز هرکه در عالم بهی
ما نیز هم بد نیستیم
#أین_...؟
من متخصص گند زدن به طرح بحثم.
اگر بهترین موضوع دنیا موضوع جلسه باشد، اگر من بهترین و بیشترین اطلاعات دنیارا درباره ی آن موضوع داشته باشم
باز هم اول جلسه را یک جوری شروع میکنم که نیش همه کج شود.
پ ن : امروز فتوح نرفتم.
بیشتر وقت گذاشتم واسه این جلسه، میشه دعا کنین خوب شروع کنم؟
خب حداقل قول بدین که «سعی» میکنین مامان باباهای خوبی برا بچه هاتون باشین.
آخرهای جلسه ی امروز بعد از کلنجار زیاد با بچه ها درباره ی موضوع تکراری «تعامل ساختار و نیرو انسانی» گوشه ی دفترم نوشتم : مادرها تنها گروهی هستند که به ساختارهای معیوب وابستگی پیدا نمیکنند.
فائزه صورت جلسه اش کرده بود.
فائزه دختر دل چسبی ست...
از آنهایی که هی زبان و دست و چشم خدا میشوند!
یک کارهایی میکنند که انگار کار خودشان نیست.
پ ن:
میشه بهم قول بدین مامان و باباهای خوبی برای بچه هاتون بشین؟؟
#خانواده
#ساختار_مستحکم
از این فیلم های مسخره ی کلیشه ساز ، که در آنها حالت تهوع فقط یک معنا دارد حقیقت عایدتان نمی شود.
آدمها از ترس به لب رسیده هم به همان حالت میرسند.
می دانید ؟
اینطوری که باید یک شب ترس بالا بیاورند تا نفسشان برگردد.
نامه ای به دخترانم ؛ فاطمه و فدک
عزیزانم سلام...
توی لغت نامه دهخدا روبروی مبارزه نوشته است : کارزار
یعنی یک نفر روبروی شما ایستاده ،
در خطا یا صحیح خودش ایستاده
و نفر طلبیده!
او می داند که مبارزه قواعد خودش را دارد
حتی اگر در جبهه ای غیر از حق ایستاده باشد.
توی لغت نامه دهخدا روبروی دعوا نوشته است: کشمکش!
آدم ها توی دعوا ، حلوا که ، اخلاق و قاعده هم خیرات نمی کنند.
اما اینهارا چرا میگویم؟
نمیشود به مبارزه ایستاد وقتی روبرویمان آدم ها از پی دعوا آمدند مادر...
علی وفواد را نمی دانم، اما برای من بیش از هرچیزی مهم این است که دخترانم مبارز شوند!
و سخت است که گاهی باید گذاشت و گذشت تا زمان مبارزه برسد...
گاهی باید صبر کرد بر حق!
حق همیشه طبق قاعده ی مکرر گرفتن و دادن به حیات نمی رسد.
حق خیلی وقت ها نمایان شدنی ست
و باید منتظر بود.
این صبر بر حیاتِ حق همان مبارزه ی ظریفی ست که هر زنی باید بیاموزد.
شاید بعدها برایتان بیشتر بگویم، الان چهل دقیقه ی دیگر از کلاس آقای آذری نژاد مانده و من که در فاصله ی چهارقدمی استاد برایتان این نامه را می نویسم از این روزها کمی کلافه ام.
مادر خسته تان؛ ساجده
#چون_صاعقه_در_کوره_ی_بی_صبریم_امروز...
یکی ازم بپرسه این همه خودتو اذیت می کنی که چی؟!
یکی بگه به تو چه آخه؟!
.
.
.
.
میترسم کامل نشده تموم شیم....
خیلی از ماها کامل نشده تموم شدیم.
این ترسناکه.
پناه
می برم از بغض در گلو مانده
به دشت چادر گلدار مادرم گاهی...
هوالکافی...
باید دورتادور را نوار زرد می کشیدند ، یک تابلوی بزرگ علم میکردند کنارش و می نوشتند: تو فقط لازم است برای این محدوده جواب پس بدهی.
همین!
من این طوری بودم...
بنظرم باید برای هر اتفاقی حتی اگر در فاصله ی چند فرسخی من رخ می داد جواب پس می دادم.
زینب را اولین بار وقتی دیدم که با مهارت مثال زدنی اش در «تعریف کردن» مرا حتی شده برای چندساعت از این ورطه ی پردلهره بیرون می کشید و خب اینطوری بهتر بود.
مثلا یادم هست یک بار که آخرهفته رفته بود شهرشان و با یک گروه رفته بودند کویر ، درست تا چند هفته بعدش مدام از خاطرات کویر می گفت،توی راه سلف، توی ایستگاه اتوبوس فیزیک،لب دریاچه، توی پارک مطالعه،سرکلاس درس ... انقدر تعریف میکرد که تو دوست داشتی حتی وقت هایی که ساکت است صدایش بزنی و بگویی: هی زینب! بیا از خاطرات کویرت بگو رفیق! من خیلی مشتاقم بشنوم.
و البته بگذارید برایتان بگویم که او برای به کار بستن این مهارت نیاز نداشت که حتما مسافرت رفته باشد ،فقط میتوانست مکالمات و اتفاقات ساده را به غایت خوب و با جزئیات تعریف کند که تا هفته ها حرف برای گفتن داشته باشد ، نه اینکه مثل من پرچانگی کندها، او می دانست چطور جزئیات را با واژه ها جذاب تر کند،
من هنوز هم بعضی وقت ها سعی میکنم مثل زینب به اتفاقات نگاه کنم که البته همچنان با فاصله از او عقبم.
داشتم می گفتم ، من فکر میکردم باید برای همه چیز جواب پس بدهم و این یک رنج خودساخته ی تمام نشدنی بود که مرا ذره ذره آب میکرد.
من مسئول نفهمیدن آدم ها، مسئول فهمیدنشان، مسئول کارهای ناتمامشان، مسئول قهر و آشتی هایی که ابدا به من دخلی نداشت، مسئول دلخوری هایی که هیچ جایش به من مربوط نبود، مسئول فکر دیگران ، مسئول سد بزرگ بعضی ها مقابل شیدایی شان، مسئول نفرت دسته ی بعدی، مسئول آدم هایی که بی جهت حسادت می کردند، مسئول آدمهایی که بی نهایت و دلیل از من بدشان می آمد ، من مسئول هرحادثه ای که در پیش آمدش تصرفی نداشتم شده بودم و این دردناک بود .
آن وقت زینب می دانید چه کسی بود ؟
او را فرستاده بودند که دست هایش را بگذارد زیر چانه اش ، تمام مدت در حالیکه من بی سر و ته بغض می کنم و از همه ی مسئولیت های سنگینی می گویم که از پسشان بر نمی آیم و اصلا سردر نمی آورم چطور و کجا باید برایشان جواب بدهم و هی کلافه آه می کشم و سکوت میکنم ، سرش را تکان بدهد و آخرش با صدای خش دار بگوید :
_خب به تو چه؟! _ولش کن بابا !
_به من و تو چه ربطی داره؟
_سخت میگیری!
_پیامبر خداام نتونست جلوی اتفاقای بعد خودشو بگیره.
_بیخیال باباااا
و بگذارید برایتان بگویم که انگار زینب را فرستاده بودند تا به این پیامبر کوچک یادآوری کند؛ تکلیف نکرده اند که خودت را در رنج بیندازی.
و بین خودمان بماند که من خیلی زودتر از این روزها فهمیده بودم ! زینب یک شکست خورده ی احساس مسئولیتِ مفرط در گذشته بود که زیاد می خوابید و گاهی ساعت های ساکتی به یک گوشه خیره میشد و فقط بعضی وقت ها دیوانه وار همه چیز را تعریف میکرد و می خندید و می خندید و می خندید....
حالا امروز من کمی سر عقل آمده ام و مسئول دسته ی جدیدی از آدم ها و اتفاقات شده ام که باید بفهمند سقف هارا آدم ها می سازند نه بالعکس و باید به همدیگر رحم کنند و خیلی چیزهای دیگر ، این مسئولیت جدید من است زینب و همچنان مرا رنج آلود می کند، سخت است که من بخاطر آنها باید دنیای جدیدی را فتح کنم و بهشان نشان بدهم...اما از صمیم قلبم آرزو می کنم تو به سقف خیره نشده باشی و همین وقت در حال تعریف کردن اتفاقات روزهای گذشته ات برای یک نفر باشی. امضا: ساجده
قرار نبود من این جا باشم.
دو سه بار دعوت نامه فرستادی و حالا که فکر میکنم می بینم من خیلی بدون بهانه ، ردشان کردم.
قرار این بود که من توی ایوان سمت چپ پنجره فولاد نشسته باشم، سرم را به ستون تکیه داده باشم و به آدم ها زل بزنم و برایت شعر بخوانم.
یکدفعه یک خانم عرب زبان شروع کند به سوال پرسیدن و خلوت مارا بهم بزند و من هرچقدر عشق دارم بریزم توی چشم هایم و بهش لبخند بزنم و هی بگویم که : ببخشید نمیفهمم چی میگید.
او هم کلافه شود و برود...
زن جوان ویلچر بدستی که از نفس افتاده ویلچر پسرش را کنارم نگه دارد و بنشیند ،بپرسد لازمش دارید ؟ و به مفاتیح توی دستم اشاره کند.
بگویم نه و با لبخند بگیرم سمتش و چشمم روی دست هایش چفت شود.
زن سی ساله ، دست های شصت ساله....
بعد آب دهن پسرش که نمی تواند سرش را صاف نگه دارد و دست و پایش هی تکان میخورد بریزد روی چادرم و زن خجالت زده و دست پاچه با گوشه ی روسری اش قصد پاک کردنش را داشته باشد، دستش را بگیرم و بگویم چیزی نیست. خیر است...
عروس جوانی چندتا خرما بگیرد جلویم و تعارف کند، به چشم هایش نگاه کنم که نم دارد و خرما بردارم ، خرمارا بزارم توی دهنم و طعم «بچه» بدهد..
. کاش «خدا یه بچه ی سالم و صالح بهش بده» به تو بگویم...
صدای سروصدای زن ها از کنار پنجره فولاد چند دقیقه یک بار بلند شود و دوباره خاموش...
من بروم توی فکر و با تو بگویم: بعضی ها انگار روی یک قاعده ی سفت و اجباری زیارت میکنند.
من دلم همیشه برای این ها سوخته است...
این ها همه ی مدت یا دارند تلاش میکنند که دستشان را برسانند به پنجره فولاد و ضریح یا دارند از این صحن به آن صحن می دوند ، یا توی صف سقاخانه بطری پر میکنند ، یا همه ی دعاهای مفاتیح را انقدر میخوانند تا دهنشان کف کند و چشمشان سیاهی برود.
من دلم همیشه برای این ها سوخته است که ساعت ها به کبوترهای روی گنبد و سنگفرش های کف حرم زل نزده اند.
این ها که هیچوقت بغل دستی شان را خوب نگاه نکردند ، به هم لبخند نزده اند...
برای شما شعر نخواندند و آرام آرام نزدند زیر آواز...
اینهایی که موقع رسیدن روبروی ورودی خواهران و برادران ، هی برایتان نخواندند: آبرویم را نریزی دل ! ای نخورده ی مست، لحظه ی دیدار نردیک است....
وقتی از ورودی گذشتند پیش خودشان نگفتند : رضا(ع) زائرش را موقر دوست تر دارد و سعی نکردند سرشان را پایین بگیرند، متین و باوقار قدم بردارند بدون اینکه مقصد خاصی درنظرشان باشد ...
نزدیک گنبد که رسیدند یک گوشه ی خلوت گیر نیاورده اند و خیره خیره برایتان دلبری نکرده اند...
می دانی...
من دلم همیشه برای این ها سوخته است
و بیشتر از این ها برای آدم هایی که هی جا می مانند ، قرارهارا یادشان میرود، بدون بهانه دعوت نامه هارا رد میکنند و تازه هی دلشان برای این و آن میسوزد.
قرار نبود من اینجا باشم... میدانی؟
#صلاة ظهر، امامزاده سیدمحمد
امضا: کسی که با همه ی ریزنقشی اش
در بیکران چشم شما جا نمیشود
راستش دلم گرفت.
هی دلم میگیرد.
من به حد کافی بعد از آن اتفاقات به خودم نرسیدم . من خواستم وانمود کنم که محکمم. خیلی محکم. اما این چیزها که ربطی به محکم بودن ندارد.
راستش همان روزی که آن جارا ، آن بچه هارا، همه ی همه ی خون دل های چهارساله را گذاشتم و آمدم ، انگار چشم هایم غبار گرفت.همه اش فکر میکنم من دیگر آن دختر سابق نمیشوم.به قول زینب نه اینکه دست و پای اضافه در آورده باشم ها ، نه . چشم هایم از اصالت ذوق افتاده...
اینکه این روزها شب تا صبح ، صبح تا شب دعوت همه ی مجموعه هارا می پذیرم هم فقط محض این است که به دیگران ثابت کنم همه ی آن سالها به واسطه ی تلاشم فلان مسئولیت را گرفتم.برای شب بیداری هایم. برای حرفهایی که شنیدم. برای اینها... نه اینکه طلبکار کسی باشم. اما خواستم که بگویم آدم هارا سقف ها نمی سازند سقف هارا آدم ها میسازند. محض این هاست...
دلم گرفت.
می دانید؟
اول جلسه گوشه ی دفترم نوشتم: کمتر صحبت کن!
بخاطر همین تقریبا دوسه برابر بیشتر از وقت های معمولی پرچانگی کردم.
و راستش الان فکر میکنم، این هایی که هی ادعا می کنند ما مشارکت زنان برایمان مهم است ، چرا شب ها جلسه می گذارند ؟!
خوب نیست که هرشب ساعت ده میرسم خانه ...می دانید؟ :(
شده پنج ماه که هنوز وقتی خاطرم می آید بغض میکنم...
می دانی؟
من آخرین پله های آن مجموعه را که روزهای بی کسی و خلوتی اش را با صبوری به شلوغی های بچه ها و پربرکتی رسانده بودم ، با نفرت بالا آمدم و بعدش همه چیز را سپردم، کلیدهارا گذاشتم و رفتم.
دلم میخواست حساب محرم نامحرمی را بگذارم کنار ,یقه ی آن پسرک را بگیرم ببرم یک گوشه و خیلی کوتاه بهش بگویم آدم ها همینقدر راحت سقوط می کنند. وقتی قدو قواره ی منصب هایشان نباشند. خواهرانه بگویم که مواظب این سقوط ها باشد. بگویم که اگر دارم میروم برای این است که نشان بدهم همه ی چیزی که او و دوستانش برای بدست آوردنش حاضر نشدند به کسی رحم کنند را حاضر نیستم با دروغ و کلک نگه دارم.
به قول آن شاعره ی خوش ذوق ، من در قامت دختری ایستاده بودم که همچنان مقتدر است در حالیکه شکست را پذیرفته ...!
دروغ چرا...
دلم برای بچه هایی که برای جمع شدنشان خون دل خوردم تنگ شده، برای همه ی کارهای نیمه تمام، برای همه ی قول و قرارها...
اما...
هرکسی برای دیدن حق هایی که پایمال میشود ظرفیتی دارد....
ظرف من هیچ بود
وقتی سه ماه گریه و زاری و خانه نشینی آرام ترم کرد.
وقتی پدرم میگفت : گریه نکن...
مرد گریه نمی کند دخترم...!
فکر کردم و دیدم فقط یک غم روی دلم سنگینی میکند ، غم مشروعیت جایگاه هایی که بقول آقاسیدعلی به عدالتشان وابسته است.
من...
فکر کردم و دیدم یک روز مبارز میشوم.
برای همه ی حق هایی که ذره ای شخصی نباشد....
پ ن : گذاشتن و گذشتن پی در پی سخته آخدا....
تو که میدونی ...هوم؟
گمان میکردم سیاه چهره ات را که از آفریقا وام گرفتی به بومرنگ نقاشی ام قرض میدهی
این همه رنگ...
هزار و یک رنگ...! که میشود یکرنگ...!
نگاه کن!
می بینی؟
آنروزنه ای که از پس ابرهای برگردن هم سوار شده ، رخ می تابد تمدن ماست...
تو گفتی.
پ ن:
⭕️ فرزند شیخ زکزاکی: تقریباً همه گزینهها برای حفظ جان پدرم از دست رفتهاند
محمدابراهیم زکزاکی:
🔸 مقادیر بسیار زیاد و خطرناک و کشندهای از سرب و کادمیوم در خون پدرم وجود دارد.
🔸 دندانهای پدرم از حدود یک ماه قبل که قهوهای تیره شده بودند الان کاملا سیاه شدهاند.
🔸 در این شرایط، تقریباً همه گزینهها برای حفظ جان ایشان عملا از دست رفتهاند.
🔸 واقعیت این است که تلاش ایشان برای زنده ماندن تا الان، حقیقتاً یک معجزه است.
وحشتناک است اگر بفهمیم بخشی از مبانی مدرنیته، از دل دین استخراج شده ؟
نیاز داشتم یک شخص سومی از بیرون به قصه نگاه کند محض اینکه به من بگوید: خیلی هم کار زشتی نکردی دخدر....
:((((
در نوزده سالگی ام یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که دیگر نوزده ساله نیستم
بلکه پنجاه ساله ام...
و همان وقت زد به سرم و گوشی را برداشتم و برای پدرم نوشتم :
سلام.فکر میکنم اتفاق عجیبی افتاده ، من پنجاه ساله شده ام و فکر میکنم زمان زیادی ندارم ،پس میخواهم تمام تلاشم را بکنم که کارهای ناتمام را تا مدت زمان کمی به اتمام برسانم.فکر میکنم به کمک شما نیاز دارم.
و...
شما به دختر پنجاه ساله تان کمک میکنید...؟
.
.
آنوقت حتما فکر می کنید که پدرم باید سراسیمه خودش را می رساند خانه و مادرم را می کشید کنار و با او درباره ی مرض روانی که دخترکش را گرفتار کرده پچ پچ میکرد و اگر خیلی شانس می آوردم قبل از آن که یک راست راهی دیوانه خانه ام کنند مرا می بردند پیش چند روانشناس و روانپزشک و لابد فرصت می دادند که حرفم را پس بگیرم و بگویم که وقتی داشتم آن پیام را می نوشتم در حالت ناهشیاری بودم...
یا مثلا همه اش یک شوخی مسخره بوده
یا...
و خب خودم هم همینطور فکر می کردم.
اما فقط چند دقیقه طول کشید تا صدای گوشی بلند شود
و جواب پدرم این بود : روی کمکم حساب کن.
پنجاه سالگی من یک هفته بیشتر طول نکشید و من یک هفته ی تمام مطابق فهرستی از کارهای روی زمین مانده که به دقت و اولویت تنظیمشان کرده بودم ، برای خیلی چیزها تلاش کردم و دویدم و دویدم و دویدم.
و پدرم به خوبی و بدون مخلفات اضافه به حرفش عمل کرد و توی این یک هفته دوبار مرا راهی دو شهر دور کرد. یکی تهران ویکی مشهد.
آنوقت من دست کم بزرگترین کار روی زمین مانده ام را به مقصد رساندم .
اما...
پنجاه سالگی من یک هفته بیشتر طول نکشید و بعدش دوباره پرت شدم به نوزده سالگی دختری که هرصبح وقتی از خواب بیدار میشد به نظرش هنوز وقت بود...
حالا بعضی شبها قبل از خوابیدن ، چشم هایم را محکم روی هم چفت می کنم و دعا میکنم صبح که از خواب بلند میشوم به مدت یکی دوهفته پرت شده باشم به پنجاه سالگی ام (دقت کنید فقط به مدت یکی دوهفته) تا کمی از کارهای روی زمین مانده را به مقصد برسانم و راستش را به شما بگویم پنجاه سالگی با همه ی محدود بودنش روی خط زمان ، خارق العاده است و اگر بدانید که چند هفته بعدش برمی گردید به سن و سال فعلی تان خیلی هم خوش می گذرد و اصلا هم نگرانی ندارد و اگر از من بپرسید در صورتی که برگشتی درکار نباشد آن را چطور توصیف میکنم به شما می گویم احتمالا دو حالت دارد ، یا دهنتان آسفالت است و یا نیست و خب همه چیز بستگی به این دارد که پنجاه سال طی شده را با چند در صد از صبح های «هنوز وقت هست» گذرانده باشید و در بهترین حالتش من فکر میکنم این شرایط واقعا غم انگیز است...
میدانید؟
محمدحسین امروز گفت : «بیا بازش کنیم شاید بشود درستش کرد .»
و بعد اشاره کرد به مودم وای فای که چند وقتیست خراب است و پدر فرصت نکرده سراغش برود.
من و زهرا با چشم های از حدقه بیرون زده بهم نگاه میکنیم ، زهرا میگوید: همان جمله ی معروف...
وبعد به قهقهه می خندیم
این یعنی برادر کوچکم دارد «مرد» میشود...؟ :)
یا رئوف یا رحیم...
بعد از اتمام کارگاه که موعد ارسال تکالیف بود ، پیام دادم و قال قضیه را کندم. گفتم که : «من فکر میکنم نمی توانم بنویسم »، ممنون از فایل هایی که ارسال کردید ، نکات خوبی داشت .
استادمان هم نوشته بود که کتاب های نظری نویسندگی را کمتر بخوانم و گفته بود که حیف است ...
من گفتم ، یعنی تایپ کردم : «ممنون» و بعدش پاک کردم و خواستم که اجازه دهد تا انتها در دوره شرکت کنم اما تکلیف هایم را ارسال نکنم و بعد باز با کلافگی نوشتم : «چونکه من فکر میکنم نمی توانم بنویسم.»
و او هم گفت که اشکالی ندارد و فقط تاکید کرد( تاکید کرد یا فقط پیشنهاد بود را نمی دانم ، گمانم فقط پیشنهاد بود) که یادداشت های روزانه را بنویسم و رها نکنم.
من تا چند روز پیش خیال میکردم نویسنده نمیشوم ، مثل خیلی از کسان دیگر که هیچوقت نشدم و
حالا امروز فکر میکنم نمی توانم بنویسم و اینکه نمیتوانم بنویسم با اینکه نمی توانم نویسنده باشم فاصله اش از اینجاست تا چهار راه الله اکبر که یکبار وقتی ده سالم بود و درست و حسابی بلد نبودم با اتوبوس جایی بروم ، پیاده طی کردم و هیچوقت به کسی نگفتم.
و او هم گفت اشکالی ندارد و با جمله ای که نفهمیدم تاکید است یا پیشنهاد ، خواست که یادداشت روزانه بنویسم و من انگار سرم دوباره به سنگ خورد. محکم هم خورد. آنقدر که دوباره گریه کردم.
من کلا زیاد گریه میکنم . معمولا هم وقتی کسی حرفم را نمی فهمد و بعد فکر اینکه شاید من حرف زدن بلد نیستم مثل خوره می افتد به جانم ، برای خودم دو سه دقیقه سرریز شدن اشک تجویز میکنم. و به شما هم پیشنهاد می کنم بجای رفتن به دکان این روانشناس و آن روانپزشک خودتان برای خودتان دو دوره ی درمانی رایج و ممتد که اولی گریه است و دومی چیزی شبیه عربده زدن که منتهی به خواب میشود را تجویز کنید و درواقع خود را بگریانید و بخوابانید پیش از آنکه شمارا بگریانند و بخوابانند .
داشتم میگفتم...
من نمی توانم بنویسم و راستش بعد از گریه درمانی معجزه کننده ی امروز فهمیدم که مشکل از من نیست.
دوره زمانه ی بدی شده. واژه ها از پس وظایف خطیری که به دوششان گذاشتیم بر نمی آیند و امروز فهمیدم مشکل از من نیست و دیگر هم دوست ندارم خودم را یک لحظه سرزنش کنم که مثلا: چرا نتوانستی به استادت بفهمانی که وقتی تایپ میکنی «من نمیتوانم بنویسم »،معنی اش این است که مشکلی در بکارگیری واژگان برای بیان منظورم وجود دارد و او هم طبیعتا باید بپرسد خب مشکل کجاست و اصلا نمی فهمی چرا پیش خودش ،خود دانای کلش ، فکر کرده است که تو کتابهای نظری خوانده ای و حالا درگیر فن ها و قاعده های سنگین شده ای و چقدر متنفری از این انگ کمال گرایی دور از واقعیت که هی می بندند به ریشت.
و بعد آنقدر عصبانی شوی که بخواهی برایش یک پیام تند و تیز بنویسی و بگویی شما برخلاف قد و قواره تان اصلا آدم باهوشی نیستید و در نظر من به غایت خنگید و بعد باز یک چیزی نهیب بزند که حالا نه انقدر تند.
که مثلا به خودم بگویم چرا برای فرزانه قلب فرستادی؟ و بعد پشت بندش گفتی که دلیل این ایموجی های جایگزین واژه هارا نمیفهمی (که البته این را نگفتی و فقط سعی داشتی بگویی و خب طبیعیست که فرزانه علم غیب ندارد که بفهمد تو دوست داشتی بیشتر با او درباره ی این معضل فضای مجازی حرف بزنی و بپرسی که بنظر فرزانه چرا ایموجی ها جای واژه هایی را گرفته که یک هزارم آنها انتقال مفهوم نمی کند چون که فکر میکنی او آدم فهیمی ست. )
یا مثلا به خودم بگویم چرا وقتی برای فاطمه یک کامنت کاملا شاعرانه گذاشتی نتوانستی به او بفهمانی که معنی اش این است: که دلت برای فاطمه ی گذشته تنگ شده و یک هو وسط این کلاف سردرگمی که از هیچ وری باز نمیشود یاد شیوه ی نوشتنش افتادی و یاد چندواژه ای که در آخرین داستانت از او وام گرفتی.
و تو اصلا این هارا برایش ننوشته بودی و فکر میکردی فاطمه انقدر غرق در دنیای واژه های توست که حالا میفهمد یعنی چه.
و بگذارید برایتان بگویم که امروز فهمیدم اصلا مشکل از من نیست و اصلا هم دوست ندارم خودم را یک لحظه سرزنش کنم!
وای ازین کلاف سردرگم کهمنم...
و وای ازین واژه هایی که بیش از پیش رویشان حساب باز کردم.
علی ای حال با این حساب کذایی که من روی چند قلم واژه باز کردم و بی حوصلگی آدم های این دوره زمانه که عاریه ای فضای مجازیِ تنبل پرور است و اشکالی که در درست و راست حرف زدن من وجود ندارد ! آش شلم شوربایی بار گذاشته اند که تهش کسی حاضر نشود یک قاشق از آن بچشد.
امان از این کلاف سر درگم که منم....
#ساجده
🍃جانِ پنهان....
فرزندانم ؛ علی، فاطمه، فدک و فؤاد....
سلام.
مادرجان راستش الان که این نامه را برایتان می نویسم شما به دنیا نیامده اید و پدربزرگتان هنوز رخصت نداده است که پدرتان پا به خانه ی ما بگذارد و ما ازدواج کنیم.
یعنی بگویی نگویی الان پدرتان عزب است.
و اصلا یکی از شرایط مهم من برای ازدواج پذیرش همین چهارتا اسم است.یعنی که آنوقت می فهمم به قول این جوانهای امروزی ،پدرتان به مرد سالاری معتقد است یا به زن سالاری.
و بگذارید راستش را برایتان بگویم که همه اش هم این نیست، الان که دارم از بی خوابی به سر حد جنون میرسم تهش به این فکر میکنم که مگر آدمیزاد چندسال عمر می کند و مگر توی این عمرهای از قد و قواره افتاده ، چه چیزی از آبرو مهم تر است؟
و شاید بپرسید این ها چه ربطی به انتخاب اسم و موافقت پدرتان دارد و بگذارید برایتان بگویم که الان حافظه ی تصویری مادرتان در سن ۲۲ و نیم سالگی کانه یک پیرزن ۶۰ ساله کار می کند و یادش نمی آید دقیقا از چه کسی شنیده بود اما حافظه ی شنیداری اش هنوز چابک است و خاطر دارد که نقل میکردند از یکی از ائمه معصومین ؛ ضرورت انتخاب اسم و رسم نیکو برای اولاد را..
و حالا فقط همین هم نیست.
بالاخره آدم باید وقتی جایی صدایش می زنند رویش بشود بگوید : هان بله؟
و اصلا از همه ی این ها گذشته آدم باید یک اسم و رسمی داشته باشد که بقیه بتوانند صدایش کنند !
مادرتان به این بیست و دو سال و نیم عمری که از خدا گرفته ، آنقدر که چیزهای عجیب و غریب به چشم دیده و به گوش شنیده ، بیراه نیست سیگنال های تصویری _صوتی اش هی قاط میزند.
به همین امام زاده سید محمد که الان دقیقا در شمال غربی خانه ی مادربزرگ پدربزرگتان است خودم دیدم که پسر عموی مادرتان ، اسم دخترش را گذاشته بود یک چیزی که بچه چهارسالش شده هنوز توی مهمانی ها فک و فامیل هرچیزی صدایش میکنند مادرش با ناراحتی و اندکی عشوه در می آید که : وااااااه.. اسم بچم این نیست که و بعد لب هایش را مثال شتر میگرداند و با اندکی عشوه بیشتر که حالا لابد از نوع شتری ست ، میگوید : سایییییتتتتررررزززززخخخخبسصاااااااااا
و بعد فک و فامیل چنان جماعت خنگ زاده ی مبتلا به نوعی منگولیسم به هم نگاه میکنند و تا آخر مهمانی به بچه اش میگویند : بچه. بچه جان. بچه ی عاطفه جان، بچه ی سجاد جان . نوه ی..
و این خودش برکتی اسم هایی ست که پدربزرگ ، مادربزرگ های این بچه برای پدر و مادرش انتخاب کرده اند.
سرتان را درد نیاورم مادرجان
اسم چیز مهمی ست و اسم مادرتان را هم مادربزرگتان انتخاب کرده و ساجده نام گذاشته است و اما بگویم که این سالها دستخوش تغییرات شدیدی در لفظ شده.
خاطر ندارم آخرین بار کی مرا ساجده صدا کرد ، ساجده در طول تاریخ ۲۲سال و نیمه ی زندگی مادرتان به ساجی و این اواخر به ساج تغییر یافته .
و شاید بپرسید ربطش چیست؟
و بگذارید برایتان بگویم که رکن دوم ، حراست از اسم است.
واز مادرتان به شما نصیحت ، از مرز و بوم سه جلدتان حراست کنید و اولین کسی که قصد کرد اسمتان را مخفف کند بسیار محترمانه و با پشت دست بخوابانید توی دهنش شاید که در خاطر تاریخ بماند.
و شاید بازهم بپرسید که اصلا چرا سر صبحی این ها را تعریف کردم ، پس بگذارید بازهم برایتان بگویم که سر شبی (دیشب) ، اکرم خانم همسایه کما فی السابق حلقه معرفت محل را توی راه پله های خانه ی مادربزرگتان به اقتدار و استوار برپا نموده بود که شنیدم دارد به مادربزرگتان میگوید دختر آقا ابراهیم همسایه ی سرکوچه ای عقد کنون داشته ، عاقد موقع خطبه خواندن میگوید دوشیزه ...... و بعد داماد با تعجب و از ترس اینکه نکند یکی دیگر را آوردند نشاندند سر سفره در می آید که نه، اسمش پانته آست . و بعد تازه شیرفهم میشوند که اسمش مثلا .... بوده ، پانته آ صدایش می کردند.
این سر آخری مادرجان خواستم بهتان بگویم اصالت اسم را معنی و مفهومش نشان می دهد ، پس اگر فردا روزی اسم هایتان توی لیست سانتال مانتال های بالاشهری پیدا نشد ، پی معنی اش بروید و بدانید مادرتان از پانزده سالگی هم و غم اش اسم انتخاب کردن برای شما بوده و شیرش را حلالتان نمی کند اگر به اسامی اجق و وجق رو کنید.
و السلام علی من اتبع الهدی
مادرتان ساجده
مگر آدم می تواند هزارجا باشد
و به هزار نفر جواب بدهد
و بدون روتوش بنویسد و مدام زیر ذره بین نباشد توی این شبکه های اجتماعی.
دور افتادم چندسالی...
از خیلی چیزها و هم از وبلاگ و وبلاگ نویسی.
جز یکی دو وبلاگ که برای مرور خاطرات گذشته گاهی اوقات بهشان سر میزدم، دیگر خیلی وقت بود پی کاری گذرم به بلاگفا نیفتاده بود و راستی راستی شبیه غلو است یا اصلا خود غلو است اگر بگویم انگاری که از اصالت دور افتاده بودم؟
بالاخره آدم های اینجا را جایی نمی شود پیدا کرد و به حق من از آن دسته ای نبودم که بعد از تبدیل شدن بلاگفا به یک نوستالژی چند ده ساله ، دوباره برگردم...
پس کمی زود تر برگشتم.